دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

روشنفکران در جامعه‌ي مدني و جامعه‌ي معدني

بررسي کتاب «بچه‌هاي ژيواگو»

 حسین یاغچی
{ شناسه مقاله: 2264 }   { موضوع: هنر }   { بازدید: ۷۵۶ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

کتاب «بچه‌هاي ژيواگو؛ آخرين نسل روشنفکران روسيه» نوشته‌ي «ولاديسلاو زوبوک» روايت انحطاط يک سرزمين است که با پرداختن به تحولات جريان روشنفکري آن، چيستي و چگونگي اين انحطاط روايت مي‌شود. در واقع، جريان روشنفکري روسيه‌ي شوروي که در کتاب، به عنوان آخرين نسل روشنفکران روسيه معرفي مي‌شود، تاريخي را از سر مي‌گذراند که از جهت محتوا شباهت‌هاي آشکاري با سرنوشت اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي دارد و روايت اين يکي، شناختي جامع، از سرنوشت آن يکي به دست مي‌دهد. نام «بچه‌هاي ژيواگو» به تمثيل از شخصيت معروف رمان «بوريس پاسترناک»، به نام «دکتر ژيواگو» انتخاب شده است و نکته‌ي محوري‌اش اعتراض وقرباني‌شدن ژيواگو بر اثر تحولات مربوط به انقلاب روسيه است و نويسنده، چهره‌هاي جريان روشنفکري روسيه در سال‌هاي حاکم‌شدن استالينيسم و پس از استالينيسم را به عنوان بچه‌هاي ژيواگو معرفي مي‌کند.

يعني همان‌هايي که هم‌چون ژيواگو قرباني تحولي شده‌اند که بيرون از اراده‌ي آن‌ها فرديت‌شان و آرمان‌هاي‌شان را از بين مي‌برد و توان زيستن بر مدار آن‌چه را که مي‌خواهند از آن‌ها دريغ مي‌کند. عصيان آن‌ها بر اين فرايند، روايت تاريخي کتاب بچه‌هاي ژيواگو را شکل مي‌دهد و هر چند در ظاهر، اين عصيان از جنسي فاعلانه و تحول‌خواهانه است اما دقيق‌شدن در روايت کتاب نشان مي‌دهد که با جرياني مواجهيم که نامي از روشنفکري و مخالفت با جريان‌هاي ضدآزادي‌خواهي را يدک مي‌کشد اما در عمل، نظاره‌گر و دنباله‌روي تحولاتي‌ست که تزارهاي بلشويک در طول 70سال زمامداري خود، اجرا کرده‌اند و البته در هر دوره‌اي ساز خود را زده‌اند. روشنفکري روسيه‌ي شوروي، هربار با هر تغيير سازي، جنس خواست‌ها و مطالبات خود را تغيير داده و روندي را در پيش گرفته است که مطلوب تزار کمونيست آن عصر بوده است. اما علت اين روند، چيست و چگونه جرياني که هويت خود را از مخالف‌خواني و ترديدافکني بر پديده‌هايي مي‌گيرد که قطعي و منطقي به نظر مي‌رسد، اين چنين به هم‌رنگي و انفعال مي‌رسد؟ براي توضيح اين پديده که معنايي نهفته در روايت تاريخي کتاب است، بايد به تحولاتي اشاره کرد که به پيش از انقلاب اکتبر مي‌رسد. دوراني آميخته با بي‌ثباتي و جنگ که سرانجام‌اش به انقلاب 1917 و جنگ‌هاي داخلي پس از آن انجاميد.

روسيه‌ي تزاري به رغم ديکتاتوري نهفته و آميخته در ساختارهاي کلان آن، جامعه‌ي مدني قدرتمندي داشت که مستقل از فرهنگ رسمي، به حيات خود ادامه مي‌داد. ولاديمير ناباکوف در نوشته‌هاي سياسي خود در انتقاد از اتحاد شوروي به اين موضوع به روشني اشاره کرده است. ناباکوف، ضمن پذيرش استبداد حاکم بر ساختارهاي کلان روسيه‌ي تزاري آن زمان، به طيف‌هاي مستقل و اپوزيسيون چه در صحنه‌ي سياسي (پارلمان) و چه در صحنه‌ي فرهنگي اشاره مي‌کند و نشاط تعامل افکار در جامعه‌ي آن زمان را با بي‌نشاطي فضاي فکري شوروي در سال‌هاي نيمه‌ي قرن بيستم مقايسه مي‌کند. اين موضوع، در آثار ادبي و هنري آن زمان هم به وضوح، قابل شناسايي‌ست. آثار بزرگ ادبي و نمايشي به جا مانده از سال‌هاي آخر قرن نوزدهم و سال‌هاي آغازين قرن بيستم، افکار و محتوايي را عرضه مي‌کنند که نشان از فاصله‌اي آشکار با فرهنگ رسمي تزاري آن زمان دارند. اما با مداراي ساختار سياسي آن زمان، چنان نمودي پيدا مي‌کنند که در شمار آثار کلاسيک برتر تاريخ دسته‌بندي مي‌شوند. تحولات بعد از انقلاب نافرجام 1905 و متعاقب آن شروع جنگ جهاني اول و شکست سنگين روس‌ها در آن زمان، جامعه‌ي مدني تا حدي جاندار روسيه را از ميان برد و وقوع انقلاب و جنگ داخلي پيکري بي‌جان از آن باقي گذاشت.

اميد به بازسازي اجتماعي، پس از پايان جنگ داخلي و نزاع سرخ‌ها وسفيدها که با برنامه‌ي نپ توسط لنين دنبال شد با مرگ زودهنگام او و البته سرشت تروريستي و اوباشي بلشيويک‌ها نافرجام ماند و راه براي وقوع اصلاحات استالينيستي فراهم شد. اصلاحاتي که بر پيکر بي‌جان جامعه‌ي مدني روسيه هم رحم نکرد و اين پيکر بي‌جان را به مرگ قطعي رساند. سرزمين سرشار از منابع معدني روسيه، جايي براي جامعه‌ي مدني و فرهنگ‌هاي مستقل از فرهنگ رسمي باقي نمي‌گذاشت و از اين‌جا سير حرکت از جامعه‌ي مدني به يک جامعه‌ي معدني آغاز مي‌شود. جامعه‌اي که در آن، دولت در مقام کلان‌سرمايه‌دار روسيه بازنمايي شده است که همه‌ي قدرت‌ها و امکانات در دست اوست. در تحليل نظام شوروي، آن‌چه که معمولن از آن غفلت مي‌شود منابع معدني سرشار از آن است که فرصتي براي طرح افکار انتزاعي مارکسيستي و جامعه‌ي بي‌طبقه فراهم مي‌کرد. در چنين فضايي سياست اشتراکي استالين مطرح شد که کشاورزي روسيه و کل نهادهاي روستايي آن را از بين برد. وقتي سرکوب خشونت‌بار روشنفکران شهري و بوروکرات‌هاي دولتي هم با آن درآميخت، آن وقت فرصت بازسازي اجتماعي به زماني بعيد موکول شد که در تاريخ هفتادساله‌ي روسيه‌ي شوروي، هيچ‌گاه زمان آن فرانرسيد.

در چنين شرايطي جامعه در وضعيتي انجمادي فرو رفت که هيچ علايم حياتي مشاهده نمي‌شد. به اين بيفزاييد حمله‌ي آلمان به شوروي را در جريان جنگ جهاني دوم که پروژه‌ي استالينيسم را تکميل کرد و حتا زيرساخت‌هاي اقتصادي آمرانه‌اي را هم که در دهه‌ي 1930 به واسطه‌ي اردوگاه‌هاي اجباري و اشتراکي ايجاد شده بود، به کلي از بين برد. موضوعي که با نام «بچه‌هاي ژيواگو» و به عنوان روشنفکران روسيه‌ي شوروي مطرح مي‌شود، در واقع در سال‌هاي بعد از جنگ جهاني دوم مطرح مي‌شود که خط‌کشي‌هاي شرق و غرب به شکل پررنگي به وجود آمده است. اما تفاوت روشنفکري قرن بيستم روسيه با روشنفکري قرن نوزدهم آن در چيست؟ به نظر مي‌رسد تفاوت به حدي‌ست که شايد فقط نام‌شان مشترک باشد و جز آن، مسيري را دوسوي مختلف از هم طي مي‌کنند. جريان قديمي‌تر از دل ارزش‌هايي بيرون آمده است که مستقل و حتا بيگانه از ساختار سياسي زمان خودش است. حال آن که جريان دومي، مولود و ساخته‌ي ساختار سياسي‌ست. همان ساختار و بنيان و نهادي که تنها ساختار موجود در روسيه‌ي شوروي‌ست و همه‌چيز در تعامل با آن معنا پيدا مي‌کند. مفهوم طبقه‌ي متوسط روسيه‌ي شوروي هم از دل چنين ساختاري بيرون آمده است. جرياني که به لطف همسو نشان‌دادن خود با حزب کمونيست روسيه از استانداردهايي در زندگي خود برخوردار شد و توانست به غير از مسائل ابتدايي زندگي به موارد ديگري هم توجه کند. اما متعاقب اين توجه، استانداردهايي را که از طرف حزب، براي او ايجاد شده بود از دست مي‌داد. علاوه بر اين به خاطر وابسته‌بودن خود به يک منبع به نام حزب کمونيست نمي‌توانست شناختي دقيق، منطقي و راه‌گشا براي خود پيدا کند.

طبقه‌ي متوسط روسيه‌ي شوروي و در مقياسي کوچک‌تر، جريان روشنفکري آن، چنين ريشه‌اي داشتند و به مصداق آن ضرب‌المثل معروف که «چاقو، دسته‌ي خودش را نمي‌بُرد» در تمام سال‌هاي بعد از جنگ جهاني دوم، با هر فعل و انفعالي در ساختار سياسي شوروي، به تدريج، رنگ آن ساختار را به خود مي‌گرفتند. در دوره‌اي خروشچف به استالين‌زدايي و سياست آب‌شدن يخ‌ها رو مي‌آورد. جريان روشنفکري در ابتداي راهِ استالين‌زدايي، مبهوت و حتا نگران روشي‌ست که خروشچف در پيش گرفته است. اما به تدريج، تن به اين مسير مي‌دهد و از آن پس، آثاري منتشر مي‌شود که نعل به نعل، همسو با سياست‌هاي متفاوت خروشچف است. بعد از سقوط خروشچف، محافظه‌کاري و رکود برژنف پيش مي‌آيد. در همين بازه‌ي زماني هم مي‌بينيم که رکود و کم‌رونقي در فضاي روشنفکري روسيه‌ي شوروي به وجود مي‌آيد. در دو مورد هم اتفاقاتي مي‌افتد که نشان کاملي از وابسته بودن جريان روشنفکري روسيه‌ي شوروي به ساختار سياسي اين اتحاديه است. يکي، ماجراي بهار پراگ و اشغال چکسلواکي توسط شوروي‌ست که نويسنده‌ي کتاب «بچه‌هاي ژيواگو» با حيرت مي‌گويد که اين اقدام خصمانه‌ي شوروي، اعتراض چنداني در روشنفکران برنينگيخت و دو دهه بعد از آن هم ماجراي حمله به افغانستان پيش آمد که جز ساخاروف، دانشمند-روشنفکر آن زمان شوروي، اعتراض ديگري شنيده نشد.

دوران گرباچف هم که از نقد گذشته به خودويرانگيري رسيد شبيه طي‌شدن همان مسيري‌ست که جريان روشنفکري در دهه‌ي 1980 پيمود. در دهه‌ي 1990 هم‌زمان با سقوط اتحاد شوروي و شکل‌گيري جريان بازار، روشنفکري روسيه‌ي شوروي به پايان مي‌رسد و نويسنده‌ي «بچه‌هاي ژيواگو» چه هوشمندانه مي‌گويد که بازار براي جريان روشنفکري شوروي، چون آفتابي عمل کرد که يخ‌ها را آب مي‌کند. جريان روشنفکري روسيه‌ي قرن نوزدهم آن‌چنان موثر بود که بسياري، تحولات ابتداي قرن بيستم روسيه را در جدل‌هايي مي‌بينند که اين جريان در آثارش به وجود آورد. اما جريان روشنفکري شوروي در اوج تحولات دوران گورباچف، نه تنها رهبر فکري نشد که شمايل ناظري منفعل را از خود ساخت که مرگ خود را نزديک مي‌بيند و شايد همين، تنها پيش‌بيني درست اين جريان باشد.

بچه‌های ژیواگو

ولادیسلاو زوبوک

ترجمه: غلامحسین میرزا صالح

انتشارات: معین

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.