دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

[سه]

سرنوشت

تکه‌ای از رمان منتشرنشده‌ی گلي ترقي

 
{ شناسه مقاله: 2256 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۹۰۳ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

شهلا خانم عزيز

قرار شد گزارشي مختصر درباره‌ي فعاليت ادبي‌ام در اين يکي دو سال اخير برايتان بنويسم. تا در اختيار مجله تجربه قرار دهيد.

دو رمان نوشته‌ام يکي به اسم اتفاق و ديگري به اسم بازگشت. رمان اتفاق بعد از يک سال انتظار، موفق به دريافت اجازه‌ي چاپ نشد. بگوييم فعلاً. از نظر من چه بهتر چون توانستم دوباره و سه باره آن را بازنويسي کنم که احتمالاً، همچنان، ادامه خواهد داشت. اين مرض من است. دست خودم نيست. اسم رمان دوم بازگشت است که همچنان روي ميزم مانده است. به فکر ترجمه هردو کتاب به زبان فرانسه هستم. در گذشته سه کتاب به فرانسه چاپ کرده‌ام و اشکالي از نظر پيدا کردن ناشر ندارم. علاوه بر نوشتن اين دومين رمان، چندين قصه کوتاه نوشته‌ام که يکي از آنها به اسم «آن يکي» قرار است در شماره

مهر‌ماه يا آبان ماه مجله نگاه نو منتشر شود. يک مجموعه‌ي داستان هم که دو سال از وقتم را گرفت، به زودي از طرف انتشارات نورتون در آمريکا، منتشر خواهد شد. خب، بسه ديگه.

بخشي کوتاه از رمان اتفاق را ضميمه مي‌کنم. البته خواندن يک تکه از رماني که در سيصد صفحه نوشته شده، چيزي به دست خواننده نمي‌دهد. در نتيجه مجبورم توضيح کوچکي بدهم. در ابتداي اين رمان جمله‌اي از دمکريت، فيلسوف يوناني، آمده که مي‌گويد «تمام زندگي بازي الزام و سرنوشت است.» شايد اسم اين رمان را بهتر بود مي‌گذاشتم «سرنوشت». خلاصه اينکه در اين رمان آنچه روي مي‌دهد حاصل الزام و اتفاق در هم تنيده‌اند. زندگي من تا چه اندازه به دست خودمان شکل مي‌گيرد و تا چه حد تابع اتفاق‌هاي ناگهاني است که قطار زندگي را از مسير اصلي‌اش خارج مي‌کند و به سمتي ديگر مي‌راند. در اين رمان شادي و نادر خواهر و برادري دوقلو هستند که به شدت بهم نزديک و وابسته‌اند. از متن کتاب نقل مي‌کنم:

«دوقلوها با رشته‌اي نامرئي به هم متصل بودند و فکرهاي هم را مي‌خواندند. اغلب، خواب‌هايشان مثل هم بود. اگر يکي‌شان بيدار مي‌شد، ديگري خواب او را ادامه مي‌داد. اگر زانوي نادر به چيزي محکم مي‌خورد يا تيغ انگشتش را مي‌بريد، شادي درد پا و سوزش انگشت او را احساس مي‌کرد. يا اگر شادي ميوه‌اي کال و آلوده خورده بود، نادر زودتر از او دچار دل‌درد مي‌شد. دوقلوهاي عاشق. جدايشان مي‌کرديد، مي‌مردند.»

با هم عهد بسته بودند که هرگز از هم جدا نشوند. بي‌خبر از آنکه چرخ فلک حسود و شعبده باز است و در افتادن با آن، صبر و ثباتي عاشقانه مي‌خواهد.

«مسأله‌ي بزرگ جدا کردن دوقلو‌ها از يکديگر بود. البته، جدايي ِموقتي. برنامه‌ي آينده روشن بود: نادر مي‌رفت، جا مي‌افتاد و شادي به او ملحق مي‌شد. زندگي ادامه داشت. يک دنيا به آخر رسيده بود، صدها دنياي ديگر پشت هم صف بسته بودند.

شادي دنيا‌هاي ديگر را نمي‌خواست. نمي‌شناخت. بدون نادر چه کار مي‌کرد؟

پدرش دلداريش مي‌داد: «شادي عزيزم. اول نادر ميره، بعد نوبت تو ميشه. بايد تحمل کني.»

حرف پدرش قانون بود، قانون امروز و آينده. کسي بود که برنامه‌ي زندگي را تعيين مي‌کرد، نقشه مي‌کشيد، سرنوشت خودش و خانواده‌اش را دردست داشت.

دوقلوها، با وجود اطميناني که به وعده‌ي پدرشان داشتند، گيج و مبهوت بودند. زندگي‌شان يک مرتبه زير و رو شده بود. يکي‌شان مي‌رفت. يکي‌شان مي‌ماند. مثل آدمي بودند که بيدار مي‌شود و مي‌بيند يک دست و يک پايش را بريده‌اند. هردو تلوتلو مي‌خوردند و پايشان محکم روي زمين قرار نمي‌گرفت.

از آن به بعد کار شادي، روز شماري براي رفتن به آمريکا بود: ده ماه ديگر- نه ماه و دو هفته‌ي ديگر- هشت ماه و بيست و سه روزديگر. توي سرش مي‌شمرد. مي‌نوشت. روي تقويم ديواري علامت مي‌گذاشت. چمدانش را آماده کرده بود. به قول پدرش اطمينان داشت و پدرش کسي نبود که زير قولش بزند. اگر تا کنون او را نفرستاده بود دليل منطقي داشت. پرداخت مخارج هردو بچه با هم، سنگين بود. از عهده‌اش بر نمي‌آمد. شادي با عقل جوانش منطق پدرش را قبول کرده بود و حرفي نداشت. کافي بود ديپلم دبيرستان را بگيرد و با دست پُر راه بيفتد. تا آن موقع هم خدا بزرگ بود.

پدر و مادر خيال گول زدن شادي را نداشتند. در فکر راه‌حل بودند. مي‌توانستند خانه را بفروشند و خانه‌اي کوچک‌تر بخرند. يا از بانک وام بگيرند يا از قوم و خويش‌ها قرض کنند. درها به رويشان بسته نبود. آدم‌هاي مصمم و با اراده‌اي بودند و از قديم در گوش بچه‌هايشان خوانده بودند: خواستن توانستن است.

شادي، با دست‌هاي جوانش، به سر نسخه‌ي «خواستن توانستن است» چسبيده بود و از بازي‌هاي عجيب و غريب سرنوشت خبر نداشت. حتي پدر مادر دنيا ديده و عاقل هم نمي‌دانستند خواستن توانستن نيست. يا هميشه اين گونه نيست.

هشت ماه از رفتن نادر گذشته بود که شادي نيمه شب، هراسان، از خواب پريد. عرق کرده بود و قلبش مي‌زد. از توي راهرو صداي حرف مي‌آمد. ناله‌ي کوتاه مادرش را شنيد و ازجايش پريد. دويد. ديد مردي با کيف سياه به دست و عينک ذره‌بيني جلوي اتاق پدرش ايستاده است. دکتر خانواده بود. دکتر صالحي را مي‌شناخت. با خودش فکر کرد پدرش مريض است. مهم نبود. پيش از خواب هم گفته بود خسته است. اشتها نداشت. اين پدر فولاد بود. کسي بيماري او را به ياد نداشت. اما قيافه‌ي دکترصالحي مثل هميشه‌اش نبود. پشت لبش بلند شده و دماغش تير کشيده بود. چرا همه ساکت بودند؟ چيزهايي حدس زد، چيزهايي مبهم. ذهن جوانش هنوز واقعيت مرگ را تجربه نکرده بود. آن هم مرگي بدون هشدار. شنگ و شيون در خانه‌ي آنها مرسوم نبود. دکتر صالحي با مادرش حرف مي‌زد، پچ پچ مي‌کرد. صدا از گلوي شيرين خانم در نمي‌آمد. بعد مرد ديگري از اتاق پدرش بيرون آمد و کنار مادرش ايستاد. اين آقا را نمي‌شناخت. سروکله‌ي بي‌بي هم پيدا شد. چادرش را انداخت، رفت توي اتاق و صدايش آمد که داد مي‌کشيد: «‌اي خدا. واي!» يک لحظه بعد بيرون آمد، تو سروصورتش زد و غش کرد.

نگاه شادي روي صورت‌ها مي‌چرخيد اما چيزي دستگيرش نمي‌شد. چه خبر بود؟ مادرش، مبهوت و رنگ پريده، تکيه به ديوار داده بود و لب‌هاي لرزانش را بهم فشار مي‌داد. انگار مي‌خواست فريادي را که پشت دندان‌هاي بهم فشرده‌اش مي‌چرخيد، توي دهانش نگه دارد. دکتر صالحي بي‌بي را بلند کرد، تکانش داد. بي‌بي چشم‌هايش را باز کرد. نگاه‌اش به شادي افتاد و از نو جيغ کشيد و دوباره از حال رفت.

شادي، با نگاهي لبريز از هراسي گنگ، به تاريکي ته راهرو نگاه مي‌کرد و قادر به حرکت نبود. در اتاق پدرش نيمه باز بود.

مادرش کنارش ايستاده بود. موهايش را نوازش مي‌کرد.

گفت: «برو تو عزيزم،» و با نگاهي صريح به دکترصالحي فهماند که دخترش بزرگ شده و بزرگ شدن يعني شناخت رنج و قبول سختي‌ها.

شناخت و قبول رنج آمادگي مي‌خواست و شادي خودش را آماده براي رفتن به آمريکا کرده بود، آماده براي رسيدن به نادر، به خوشبختي، به وعده وعيدهاي آينده، به برنامه‌هايي که حرف‌شان را با نادر زده بود و نمي‌توانست به آساني فراموش‌شان کند. نمي‌خواست وارد اتاق پدرش شود. حدس مي‌زد چه اتفاقي افتاده، ولي نمي‌خواست آن چه را که حدس مي‌زد تبديل به واقعيت کند. بعدا. فردا. ديرتر. دستش توي دست مادرش بود، مادر شکيبا و لرزانش. تا ته راهرو، تا اتاق پدرش، چند متر بيشتر فاصله نداشت، و شادي مي‌دانست از آن در نيمه باز به بعد دنياي ديگري شروع مي‌شود، دنياي ناشناخته‌ها، و مي‌دانست لحظه‌اي که پايش به آن اتاق برسد و از مرز آن در عبور کند، جهان اطراف و دنياي او، رابطه‌هايش، خواسته‌هايش، برنامه‌هاي زندگي‌اش، حتي ريخت و قيافه‌اش هم تغيير خواهد کرد. چند قدم جلو رفت. ايستاد. به مادرش نگاه کرد. ديد اين زن مادر ديروز و پريروزش نيست. حتي بي‌بي هم شکل سابقش نبود. انگار، درآن چند ساعتي که خوابيده بود، دنيا وارونه شده بود و قانوني ديگر بر زندگي حکومت مي‌کرد. همين چند ساعت پيش همه چيز سرجايش بود. نشسته بود کنار پدرش و حرف نادر را مي‌زدند.

حرف رفتن او را به آمريکا همراه مادرش. قرار بود پدرش هم بعد از مدتي کوتاه به آن دو ملحق شود. ساعت 11 بود. مثل تمام شب‌هاي پيش. در آن ساعت همه چيز بر پايه‌ي منطقي قديمي و گردش هميشگي افلاک استوار بود. دنيا همان دنياي سابق بود و احساس خوبي توي قلب شادي مي‌چرخيد. چند صفحه از کتابش را مي‌خواند و چرت مي‌زد. بدنش زير ملافه خوشبخت بود، پلک‌هايش روي هم مي‌افتاد، باز مي‌شد و پايش زير ملافه به دنبال گوشه‌اي خنک مي‌گشت. توي سرش به نادر نامه مي‌نوشت و تکه‌هايي از آخرين نامه‌ي او را، که ده بار خوانده بود و ازحفظ بود، زيرلب تکرار مي‌کرد. وقتي چراغ پاي تخت را خاموش کرد ساعت نزديک به 12 بود و اهل خانه در خواب خوش بودند. بارها با خودش فکر کرده بود اگر بيدار مانده بود، اگر چراغ را خاموش نکرده بود، اتفاقي خارج از قانون و قاعده نمي‌افتاد. انگار خواب کوتاه مدت او، مثل يک لحظه غفلتِ سوزنباني خسته، قطار سرنوشت را از مسير تعيين‌شده‌اش خارج کرده بود.

«شادي عزيزم.»

مادرش بود که با او حرف مي‌زد. صدايش از دورمي آمد، از روزهاي گذشته، پيش از رفتن نادر، پيش از اين اتفاق.

«شادي!»

دست مادرش روي شانه‌اش بود و او را رو به سمت اتاق پدرش هدايت مي‌کرد. ورود به آن اتاق – آن اتاق خاص – اتاق مرگ- برابر با پرش به سمت ديگر زندگي بود. شهامت مي‌خواست. شادي سرش را بالا گرفت، رويش را برگرداند و به مادرش نگاه کرد. منتظرحرفي بود که خط بطلان روي فکرهاي هراسان او مي‌کشيد، يا تکاني که او را از آن خواب هولناک بيدار مي‌کرد. در نگاه مبهوت مادرش حرف آخر نوشته شده بود و تکان آهسته‌ي سرش واقعيت تلخي را تأييد مي‌کرد.

«بايد از پدرت خداحافظي کني.»

خداحافظي! شادي از اين کلمه بيزار بود. از نادر هم خداحافظي نکرده بود. اغلب مي‌گفت تا بعد، به زودي، يا به اميد ديدار. اما اين بار «تا بعدي» در کار نبود. زمان ادامه نداشت. جدايي مطلق بود.

مادرش، دوباره، با صدايي ملايم و بغض‌آلود گفت: «دخترکم. نترس. پدرت منتظره. تا ازش خداحافظي نکني روحش نمي‌تونه پروازکنه.»

«پرواز؟»

شادي چشم‌هايش را به زمين دوخت و آهسته، با ترس و تزلزل، جلوخزيد. جلوي در اتاق پدرش ايستاد. نفسش را حبس کرد. زيرلب نادر را صدا زد. از او کمک خواست. خودش را جلو کشاند، و بدن لرزانش را، مثل جسمي که متعلق به کسي ديگر است، هُل داد و وارد اتاق پدرش کرد.

همه چيز سرجايش بود: ليوان و بطري آب، عينک ذره‌بيني پدرش(عينک جديد)، کتابي قطور با مدادي سياه لاي آن، تا آنجا که پيش ازخواب خوانده بود، پيش از مرگ، صفحه‌ي 150. شادي کتاب را ورق زد و صفحه‌ي 150 و ماقبل آن را خواند. نگاه‌اش روي صفحه‌ي 130 باقي ماند. عقربه‌هاي ساعت را هم عقب کشيد و زمان را روي ساعت يک و نيم متوقف کرد. هنوز دو ساعت به زمان فاجعه مانده بود. در آن وقت پدرش زنده بود. نشسته بود توي تخت و کتابش را مي‌خواند. نمي‌دانست که صفحه‌ي 150 آخرين صفحه زندگي اوست. کاش آهسته‌تر خوانده بود و هرگز به صفحه‌ي 150 نرسيده بود. کاش کاش کاش کاش. دمپايي‌هاي چرمي پدرش کنار در حمام بود، پوتين‌هاي بندي‌اش کنار ديوار، آماده براي پياده‌روي صبحگاهي، ميزکارش، نوشته‌هايش، قلم‌هاي متعدد توي ليوان، عکس او و نادر توي قاب، و ساعت کوچکي که عقربه‌هاي قرمزش روي عدد 7 ثابت ايستاده بود – ساعتي که قرار بود زنگ بزند و پدرش را بيدار کند.

زندگي براي روز بعد برنامه‌ريزي شده بود. دليلي براي توقف نبود. دليلي منطقي. چهره‌ي پدرش آرامش آدمي را داشت که درخوابي خوش فرو رفته و منتظر زنگ ساعت روي ميز است. ساعت بيداري. شکل هميشه‌اش بود، شکل تمام روزهاي پيش، آن وقت‌هايي که به شمال مي‌رفتند و هر غروب، دسته‌جمعي روي ماسه‌ها مي‌نشستند و فرو رفتن خورشيد را در انتهاي دريا تماشا مي‌کردند. شايد همين جا، در همين گوشه و کنار بود و حضور دخترش را احساس مي‌کرد. شادي دستش را روي دست او گذاشت و چشم‌هايش را بست. هنوز هم مي‌شد در جوار اين پدر احساس اطمينان کرد، اطمينان به اتفاق‌هاي خوبِ زندگي با وجود همه سختي‌ها، افت‌و‌خيزها، و ضربه‌هاي غيرمنتظره. با وجود واقعيت سرد مرگ.»

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.