دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

[دو]

فرشته‌ها سرگرمِ خانه‌تکاني هستند...

درباره‌ي جايگاهِ آثارِ گلي ترقي در ادبياتِ معاصر

 فرشته نوبخت
{ شناسه مقاله: 2255 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۸۷۱ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

هنوز دبيرستان نمي‌رفتم که «خواب زمستاني» را خواندم. طبيعي است در آن سن‌وسال از فضاي کسالت‌بارِ آن چندان خوشم نيامد. چند سالِ بعد «خاطره‌هاي پراکنده» منتشر شد و من هربار که آن را در قفسه‌ي کتاب‌فروشي محله‌مان مي‌ديدم، با احتياط از کنارش مي‌گذشتم. اما تابستانِ سال 1375 نمي‌دانم چه شد که کتاب را از قفسه بيرون آوردم و باز کردم و نگاه‌ام روي اولين جمله‌هاي داستان اتوبوس شميران راه رفت و طلسم شکست. به همين راحتي! يادم است که آن کتاب را همراهِ مادر ماکسيم گورکي خريدم و تا به خانه برسم همان چند جمله‌اي که خوانده بودم را در ذهنم مزمزه کردم و بعد تمام بعدازظهر را مشغول آن شدم. اگرچه خيلي طول کشيد تا باز اثرِ تازه‌اي از گلي ترقي منتشر شود ولي «خاطره‌هاي پراکنده»، پراکنده و تکه‌تکه در ذهن من نقش بست و ديدگاه مرا به نويسنده‌ي خوابِ زمستاني عوض کرد و يک‌جورهايي حتي به قصه‌نويسي...

در فاصله‌ي زماني چند ساله، هر اثري که از اين نويسنده منتشر مي‌شد خواندم و اتفاقِ عجيبي که برايم افتاد اين بود که بعضي فضاها و شخصيت‌ها در داستان‌هاي او به هيچ‌وجه از ذهنم پاک نشد که عزيزآقا، راننده‌ي اتوبوسِ شميران با چشم‌هاي پف کرده و سرخ و موهاي چربِ فرفري يکي از آنهاست و رازِ راوي و عزيزآقا... نوشتن از تأثير گلي ترقي در ادبياتِ معاصرِ ما، در حقيقت سخن گفتن از يک آغازِ بسيار مهم است. مخصوصاً بعد از انتشار خاطراتِ پراکنده در اوايل دهه‌ي هفتاد. زيرا ترقي با توليد نوعي ادبيات که برآمده از واقعيت‌هاي زندگي خودش است و در واقع با دستمايه‌ قرار دادنِ خاطرات، موفق شد در مرز ميان ادبياتِ مردم‌پسند و روشنفکري بايستد. نتيجه‌گيري راحت است. اينکه بگوييم نويسنده‌اي موفق شده مخاطبِ سهل‌گير و مشکل‌پسند را هم زمان جذب کند يا نه. اما رسيدن به چنين نتيجه‌اي اصلاً کار راحتي نيست. هيچ ترديدي وجود ندارد که گلي ترقي هنگام نوشتنِ داستان‌هاي خاطرات پراکنده و دو دنيا به مخاطب فکر نمي‌کرده است. شکي نيست – چنانکه خودش هم اعتراف مي‌کند - که وقتِ نوشتن تنها و تنها به نوشتن و کلمه‌ مي‌انديشيده. او داستان‌هايش را مي‌نوشته با آهنگِ کلمات بازي مي‌کرده.

به خاطراتش رجوع مي‌کرده و با نبوغِ سرشارش دست به خلقي دوباره و تازه مي‌زده... و ما يک بار از زبانِ شيرينِ او در جلسه‌ي بررسي کتابِ «خلسه خاطرات» شنيديم که چطور همه‌ي اين کارها را با دقت انجام مي‌داده در حالي‌که تنها به قصه‌هايي که در سر داشته، فکر مي‌کرده و آنها را مي‌پرورانده... در همان جلسه، وقتي بخشي از داستانِ «خانه‌ي مادربزرگ» خوانده شد ترقي گفت که امروز و بعد از شنيدنِ تکه‌هاي داستان، باور نمي‌کند اينها را خودش نوشته است. اما در نهايت آن اتفاق مهم در آثار گلي ترقي افتاده است. همان‌طور که در آثار سيمين دانشور نيز. آن اتفاق مهم چيست؟ اتفاقِ مهم توجه و کششِ مخاطب است. در همان جلسه گفته شد که اين دست‌آوردي مشترک ميان چند نويسنده‌ي زنِ روشنفکر ديگر نيز هست. نويسندگاني مثل زويا پيرزاد و فريبا وفي. من البته چندان با گسترش دايره‌ي موفقيتِ زنانِ نويسنده در اين زمينه، آن‌هم تا اين شعاعِ سخاوتمندانه موافق نيستم. سندِ ميزانِ موفقيت، تيراژِ کتاب‌هاست و اگر همين تعداد تيراژِ ناچيزِ کتاب‌هاي مردم‌پسند را ميزان بگيريم، تا موفقيت راهِ طولاني در پيش داريم. واقعيت‌هاي موجود نشان مي‌دهد نويسندگانِ زن، يا آثاري با مخاطب خاص توليد مي‌‌کنند که کمتر به مرزهاي گسترده‌ و واقعي حياتِ اجتماعي هم‌نوعان خود نزديک مي‌شوند؛ يا مردم‌پسند و بازاري مي‌نويسند و سهل‌انگارانه براي ماندن در مرزهاي خود مقاومت مي‌کنند. البته تلاش‌هاي فرخنده‌اي هم براي شکستن اين حصارها شده است.

مي‌گويم فرخنده چون معتقدم ادبياتي که با عنوان مردم‌پسند در ايران توليد مي‌شود، به هيچ وجه با استانداردهاي جهاني اين نوع ادبيات مطابقت ندارد و عامه‌پسندهاي ادبيات ما قابل مقايسه با همتايانِ خود در ديگر نقاطِ جهان نيستند! و با کمي اغماضِ بيشتر، همين وضعيت در مورد آثارِ روشنفکري هم صدق مي‌کند. بنابراين حمله‌ي نرمِ آثارِ کساني مثل سيمين دانشور، گلي ترقي، زويا پيرزاد، فريبا وفي و... به اين مرزها خجسته است. با اين‌همه تنها سيمين دانشور و گلي ترقي بودند که توانستند به درستي و به مددِ بيشتر آثارِ خود، در جايگاهي قرار بگيرند که مخاطبِ عام و خاص را به يک ميزان جذب کنند. جهان‌بيني آثارِ اين دو نويسنده و رفتارِ آنها با زبان و نثر، اگرچه از يکديگر فاصله دارد اما هر دو با شيوه و سبکي از بيان و قصه‌پردازي رسيده‌اند که طيف وسيعي از مخاطبان را به خود علاقه‌مند کرده‌اند. اين چيزي است که ادبيات ما نياز دارد. نيازي که هميشه بوده و شايد امروز خيلي خيلي بيشتر وجود داشته باشد. بزرگ‌ترين موفقيت گلي ترقي ارائه‌ي چنين ادبياتي است.

دست‌آوردي که روح و انرژي به پيکري فرتوت مي‌دمد. بسياري از منتقدان، ترقي را از اين نظر با نويسندگاني مثل ناتاليا گينزبورگ مقايسه مي‌کنند. به نظرم اين قياس تا حدودي درست است. ترقي هم مانند گينزبورگ اتفاقاتِ روزمره‌ي زندگي را در آثارش روايت مي‌کند آن هم به شيوه‌اي کاملاً جادويي. جادوي اين دو نويسنده ويژه‌گي‌هاي خودش را دارد که هم به ريتم، به آواي کلام، به شخصيت‌‌پردازي بسيار اهميت مي‌دهند و هم به قصه. از طريقِ همين جادو است که واقعيت‌هاي زندگي، شکل داستاني خود را پيدا مي‌کنند. فرهنگ و طبقه‌ و خصوصياتِ آنها بازتابانده مي‌شود. پيچيدگي‌ها، ساده و در عين‌حال عميق مي‌شوند. جهاني خلق مي‌شود که سيروسلوک در آن براي هر مخاطبي توشه‌اي در پي دارد. زيبايي و نگاهِ زيباشناسانه به جهان، مؤلفه‌اي بسيار قوي در آثارِ اين دو نويسنده است و همچنين زبان و نگاهي طنزآلود به رويدادها.

اغلب وقتي مي‌خواهم از داستان‌هاي ترقي حرف بزنم، به يادِ درخت گلابي مي‌افتم. جادوي آن داستان علاوه بر همه‌ي آنچه گفته شد، همچنين در روايتِ شيرين و پرکششِ ملال نويسنده‌اي است که به اميد تمام کردنِ داستانِ نيمه‌کاره‌اش به باغِ پدري مي‌رود و در آنجا طي چندين و چند صفحه به مرورِ خاطرات گذشته مي‌پردازد. گذشته مبحثِ بسيار مهمي است در داستان‌هاي ترقي. چيزي که نوستالژي و اندوه و نااميدي و اميدواري را توأمان دارد. اما داستانِ «درخت گلابي» هميشه مرا از اين نظر شگفت‌زده مي‌کند که چگونه ملال و تنهايي انسان در پيوند با طبيعت و با جذابيتي بي‌اندازه در اين اثر قرار مي‌گيرد. مخصوصاً که به نظر مي‌رسد ترقي در داستان «درخت گلابي» تنها بخشي از نبوغِ خود را در قصه‌پردازي، شيوه‌ي روايتِ زندگي و شخصيت‌پردازي به کار گرفته است. فاصله‌هاي طولاني ميانِ آثارِ او من را بر اين اعتقاد مصمم‌تر مي‌کند. به اينکه اينها تنها بخشي از توانايي‌هاي ترقي است که با همين کم‌کاري‌ها تجلي پيدا کرده است. خب حالا چه چيزي مي‌توان نوشت که براي خواننده اين لذت باز هم تکرار شود؟ نااميدکننده است اگر نويسنده باشي و مدام به جواب اين سوال فکر کني.

اما واقعيت چيز ديگري است. واقعيت اين است که قصه‌ها تکرار مي‌شوند به شکل‌هاي مختلف، اما تمام نمي‌شوند. کاهلانه است اگر باور کنيم همه‌ي قصه‌ها گفته شده تا وقتي آدم‌ها مدام در زندگي تکرار مي‌شوند. تا وقتي روز به شب و شب به روز دل مي‌بازد و عشق و جاودانگي همچنان سودايي شيرين و دل‌نشين هستند. پس بي‌رحمانه است اگر قبول کنيم که ديگر هيچ اثري مخاطب را لبريز و هيجان‌زده نمي‌کند. نه، تا وقتي بي‌حوصله نخوانيم و دنبال چيزهاي عجيب‌غريب‌تر از خودِ زندگي نباشيم. رازِ لذت‌بخش‌ بودنِ داستان‌هاي گلي ترقي به اعتقاد من همين است. اين را چندماهِ پيش فهميدم، وقتي مجبور شدم دو ساعت در اتاقِ انتظارِ دکترم بنشينم، «اناربانو و پسرانش» را براي بارِ سوم يا چهارم بخوانم و تا تلفنم زنگ نزد و کسي که پشتِ خط بود با تعجب نپرسيدکه چطور بعد از دوساعت هنوز نوبتم نرسيده، متوجه زمان نشدم. ادبيات گريزگاهي امن است تا گلي ترقي‌ها مراقبش هستند...

عنوانِ يادداشت، برگرفته از داستانِ اتوبوسِ شميران است.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.