دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

[چهار]

روايتِ تراژيکِ یک زندگي

گفت‌وگو با حسن اربابي دوست و هم‌تبعيدي احمد محمود

 
{ شناسه مقاله: 2253 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۸۷۰ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

«حسن اربابي» در سوم شهريور 1310 در «بيدگل» کاشان متولد شده است و بعد از اتمام دوره‌ي ابتدايي، در مدرسه‌ي «هدايت آران»(روستايي هم جوار بيدگل) به تهران آمده. او هم زمان با کودتاي بيست‌وهشتم مرداد سال 1332به مدت شش ماه در«کاشان» زنداني بود و بعد از گذراندن شش ماهه‌ي اول سال 1333 دوره‌ي دانشجويي دانشکده‌ي افسري احتياط، به علت مخالفت با نظام شاهنشاهي ابتدا سه ماه زنداني و بعد به مدت 15 ماه به «بندرلنگه» تبعيد شد. به گفته‌ي خودش: «دوستي صميمانه‌ي من با احمداعطا (محمود) از سال 1333 تا 12/7/1381- روز فوت او- به‌طور مستمر ادامه داشته است و رابطه‌ي احساسي من هنوز هم، ادامه دارد.»

از آشنايي‌تان با احمدمحمود بگوييد.

من بعد از کودتاي 28 مرداد- به سبب فعاليت‌هاي سياسي‌اي که داشتم- به زندان افتادم و شغلم را- که معلمي بود- از دست دادم. پس از آزادي از زندان، در نيمه‌ي اول سال 1333 داوطلبانه در «دانشکده‌ي افسري احتياط» ثبت‌نام کردم. دوره‌ي «دانشکده افسري» شش ماهه بود و بسيار جالب. از يک سو؛ به دليل افسران چپ که روي ديگران- به‌صورت غيرمستقيم- تأثير مي‌گذاشتند- افسراني چون «سرهنگ افشار بکشلو» که فرمانده‌ي هنگ ما بود، يا«ستوان واله» که بعدها البته هردو اعدام شدند- و از طرفي به سبب افسراني که از نظر شخصيتي، درست نقطه‌ي مقابل آنها عمل مي‌کردند. به‌عنوان نمونه مي‌توان از فرمانده‌ي «دانشکده‌ي افسري» نام برد که از بودجه‌ي دانشکده مي‌دزديد. بنابراين، همان اندازه که افسران چپ تأثير مثبت داشتند اينها، تأثير منفي مي‌گذاشتند. ما چنين تضادي را به‌عينه در فضاي دانشکده مي‌ديديم... بگذريم!

هفته‌ي آخر دانشکده بود که ما را به «اردوگاه اقدسيه» بردند تا پس از پايان هفته لباس افسري بپوشيم. در اين يک هفته در چادر زندگي مي‌کرديم. سوابق‌مان را هم از محل سکونت‌مان خواسته بودند. سوابق من که معلوم بود. همين مسأله باعث شد تا کساني را که سوابق‌شان مثل من بود در شب قبل از افسر شدن (20/6/1333) احضار کنند. مسوول رکن دو دانشکده متني را برايمان خواند و گفت که اگر مي‌خواهيد فردا لباس افسري بپوشيد بايد اين متن را امضاء کنيد و کساني که امتناع کنند به فرمانداري نظامي تحويل داده خواهند شد. حتي گفت: «اگر خواستيد، مي‌توانيد فرار کنيد»! البته «اردوگاه اقدسيه» با اينکه در و ديوار درست و حسابي نداشت ولي به شدت محافظت مي‌شد و امکان فرار نبود. حتي يکي از بچه‌ها در تاريکي شب فرار کرده بود که او را با تير زده بودند...! آن شب اصلاً نخوابيديم و صبح، 13 نفرمان از امضاء خودداري کرديم که در اردوگاه بازداشت شديم. بعد از ظهر فرمانده‌ي دانشگاه نظامي «تيمسار افشارپور» که آدم با سوادي بود و به ما درس فرماندهي مي‌داد- البته ايشان قمارخانه‌دار دربار هم، بودند!- آمد و در اتاقي که پهلوي بازداشتگاه ما بود نشست و يک به يک‌مان را بر حسب حروف الفبا خواست.

من، نخستين نفر بودم که وارد اتاق شدم. سلام نظامي دادم و پاهايم را به هم کوبيدم. گفت: «اين متن را امضا کن» پرسيدم: «چيست که امضاء کنم؟» گفت: «تنفرنامه» گفتم: «اين، اقرارنامه است!»(1) گفت: «هرچه هست امضاء کن. بعد پاره‌اش مي‌کنم و مي‌اندازم دور» گفتم: «خواهش مي‌کنم پاره‌اش نکنيد. ما مي‌خواهيم در اين مملکت زندگي کنيم، شايد براي دادگاه به درد بخورد!» که عصباني شد و گفت: «برو بيرون!» دوباره سلام نظامي دادم. پاهايم را به هم کوبيدم و برگشتم. خواستم آنجا که بچه‌ها بودند بروم. اما هدايتم کردند به محوطه‌ي بازي که دسته‌اي سرباز با تفنگ و سر نيزه دور آن حلقه زده بودند. مرا هم انداختند داخل حلقه‌ي سربازها و بعد دومي که پس از لحظه‌اي انداخته شد داخل حلقه و فهميدم تيمسار از دست او هم عصباني شده.

همين طور سومي، چهارمي، پنجمي و الي آخر... تا سيزدهمين نفرکه زير بار امضاء نرفته بود. غروب، ما را به «فرمانداري نظامي» تحويل دادند که در «باغ ملي»- جايي که شهرباني بود- قرار داشت... فرماندار، «تيمسار تيمور بختيار» به جلاد بعد از کودتا معروف شده بود(2). در آنجا؛ رفتار بسيار زشتي با ما داشتند. از غذا هم خبري نبود. فقط فحش بود و کتک... به اين ترتيب رسماً از«دانشکده‌ي افسري» اخراج شده بوديم. نصف شب ما را به «لشكر دو زرهي» واقع در «چهارراه عباس‌آباد» بردند که هم، ميدان تير داشت و شکنجه‌گاه بود و هم‌زنداني‌هاي سياسي را به آنجا مي‌آوردند. از خودرو که پياده شديم، ما را به حمام مخروبه‌اي بردند که بيشتر بنايش در زيرزمين پنهان بود. فقط گنبدش ديده مي‌شد و پله مي‌خورد مي‌رفت پايين. جايي که چهره‌ي «گروهبان ساقي» معروف و همه کاره را- که از «فرمانداري نظامي» تحويل‌مان گرفته بود- بيشتر شناختيم... درِ حمام را باز کردند و گفتند که برويد داخل! حمام؛ دو قسمت داشت. يک قسمتش سربينه‌ي بزرگي بود و قسمت ديگرش فضايي بسيار کوچک‌تر که جاي خزينه بود. ما را در اينجا که خزينه داشت جاي دادند. پنجره‌ي کوچکي در بالاي يکي از ديوارها قرارداشت و ما صداي «گروهبان ساقي» را مي‌شنيديم که با فرياد و لهجه‌ي غليظ ترکي‌اش به سربازها دستور مي‌داد: «اگر نفس‌شان درآمد، آنها را با تير بزنيد» خيلي زود فهميديم هدف‌شان در اين 24 ساعت انتقال، ايجاد فضاي رعب و خشونت بود!

حدود يک هفته در اين حمام تاريخي زنداني بوديم. نه نظافتي و نه لباسي... غذا هم، بخور و نمير. چيزي جلويمان مي‌ريختند و مي‌رفتند. انگار گاو و گوسفند بوديم. در، هميشه قفل بود و صداي ناله و فرياد زنداني‌هايي که در سربينه، شکنجه مي‌شدند مي‌آمد. گاهي که براي توالت، در را باز مي‌کردند شعارهاي آغشته به خون را روي ديوارها مي‌ديديم.

جناب اربابي راجع به ارتباطي که بين 13 نفرتان بود بگوييد. چه حرف‌هايي با هم مي‌زديد و چطور هر چه بيشتر يکديگر را شناختيد. اساساً در مسيري که بوديد، ارتباط‌تان چطور بود؟

خيلي دوستانه. مثل اعضاي يک خانواده. اگر قوت وغذايي برايمان مي‌فرستادند- کم بود يا زياد- بين خودمان تقسيم مي‌کرديم. اگر پولي داشتيم مال همه بود و شادي‌ها- که نبود- و غصه‌ها- که بود- با هم تقسيم مي‌کرديم. بحث مي‌کرديم و نظرات‌مان را به يکديگر مي‌گفتيم. گذشته‌ي ما خيلي شبيه به هم بود و همين طور خواسته‌ها و هدفي که داشتيم. از نظر فرهنگي و محيطي که در آن رشد کرده بوديم و زادگاه‌مان و محروميت‌هايي که کشيده بوديم و... همه‌ي اينها به علاوه‌ي نحوه‌ي تحصيل و تربيت و نوع معاش و وضع خانواده‌مان باعث شده بود به يکديگر احساس نزديکي بيشتري داشته باشيم. اين بود که خيلي زود تجانسي فکري نسبت به هم احساس کرديم و همين امر، ما را به يکديگر نزديک‌تر مي‌کرد.

احمدمحمود را چطور مي‌ديديد؟

هنوز«احمد» دست به قلم نشده بود و چيزي نمي‌نوشت. ولي بين ما- 13 نفر- دو نفر، کمي افسرده بودند. يکي از آنها «احمد» بود که ما بعدها فهميديم به خاطر خانواده‌اش است. او و يکي ديگر از بچه‌ها ازدواج کرده بودند. به همين علت نسبت به ما که مجرد بوديم و دغدغه‌ي کمتري داشتيم حساس‌تر بودند.

از لشكر دو زرهي مي‌گفتيد. بعد از آن چه شد؟

ما 53 روز در «لشكر دو زرهي» بوديم تا اينکه درتاريخ 12/ 8/ 1333 به «زندان دژبان» واقع در خيابان «سوم اسفند» که حالا شده «خيابان سرهنگ سخايي» منتقل شديم. در اين خيابان، سرگردي به نام «سخايي» در30 تير کشته شده بود که بعد از فوتش، درجه‌اي به او دادند و اسم خيابان به «سرهنگ سخايي» تغيير يافت. در «زندان دژبان» گروهي از دانشجويان نيروي هوايي را هم آورده بودند که شديم 24 يا 25 نفر. حالا نيمه‌ي دوم سال 1333 است. آبان يا آذرماه. يعني ما در نيمه‌ي اول، شش ماه «دانشکده‌ي افسري» را تمام کرده و از مهرماه، از اين زندان به آن زندان سرگردان بوديم. در اينجا کمي راحت‌تر بوديم. ديگر مسأله‌ي دادگاه و اعدام و... در کار نبود! مدتي بعد- يک شب- بچه‌ها فهميدند که قرار است فردا از هم جدا شويم. اما معلوم نبود چه کسي با چه کسي خواهد بود يا کجا خواهيم رفت. آن شب مأموريني که اين خبر را داده بودند شرايط بهتري برايمان فراهم کرده بودند که البته بر خلاف وظيفه‌شان بود. بچه‌ها هم خوشحال بودند...!

صبح، ما را 3 به 3 يا 4 به 4 بيرون بردند. هوا تاريک و سرد بود. باران مي‌باريد. فکرکنم چهار صبح بود. تصميم داشتند- دو به دو- به ما دستبند بزنند و هيچ نمي‌گفتند که چه خبر است. گفتيم: «چرا دستبند؟» گفتند: «جناب سرگرد دستور داده» که فرمانده‌ي آنجا بود. گفتيم: «مي‌توانيم با جناب سرگرد صحبت کنيم؟» مي‌خواستيم از او علت را بپرسيم. سرگرد که آمد، هنوز دهان‌مان باز نشده شروع کرد به کتک زدن. ناراحت بود که چرا اين موقع صبح؛ آن هم براي چنين مسأله‌ي ساده‌اي بيدارش کرده بوديم!(3)... به هرحال، ما را دو به دو و با دستبند، پياده از خيابان «سرهنگ سخايي»(4) به ميدان «توپخانه» و خيابان «ناصرخسرو» و سپس از خيابان «بوذرجمهري» به گاراژي مسافربري بردند. حالا، ما لباس درست و حسابي نداريم و هوا هم باراني بود. خيابان «بوذرجمهري» را آب گرفته بود و ما نمي‌توانستيم جوي‌هاي آب را از سطح خيابان تشخيص دهيم. «احمدمحمود» با «عطاالله سبحاني» با هم بودند که يک هو «احمد» افتاد توي يکي از اين جوي‌ها و حسابي خيس شد. همراهان‌مان 4 سرباز مسلح و يک گروهبان بودند. وقتي مسافرها و صاحب گاراژ ما را با لباس‌هاي پاره و خيس ديدند، ناراحت شدند. به‌ويژه وقتي که فهميدند دانشجو هستيم ما را بردند کنار بخاري داخل اتاق و برايمان زيرپوش و پيژاما آوردند.

با توجه به برخورد صاحب گاراژ و مسافران، اساساً نگاه مردم به شما- که سياسي بوديد- چگونه بود؟

تا آن موقع که در زندان بوديم نمي‌توانستيم نگاه مردم را بفهميم. در گاراژ بود که اولين نگاه‌ها را ديديم و در ما تأثير خوبي داشت. در اتوبوس، ما را در صندلي‌هاي آخر نشاندند و سربازها و گروهبان جلوي ما نشستند. حس کرديم مسافران کم‌کم متوجه شده‌اند که سياسي هستيم و مي‌خواهند ما را به جايي ببرند. مي‌ديديم نگاه‌ها هر لحظه دوستانه‌تر مي‌شود. در بين نگاه کنجکاو مسافران بود که به «قم» رسيديم. وقتي اتوبوس کنار يکي از رستوران‌هاي «قم» توقف کرد ظهر شده بود و وقت ناهار. به يکديگر نگاه کرديم که حالا چه کار کنيم. جيره‌مان را داده بودند به نگهبان‌ها و آنها هم عين خيال‌شان نبود. جيب‌هايمان را تکانديم ديديم مي‌توان غذايي خورد و تصميم گرفتيم با پولي که داشتيم غذايي بخوريم. کنار ميزي که نشسته بوديم خانواده‌اي غذا مي‌خوردند. زن و شوهري با يک بچه... ديدم که متوجه‌ي ما هستند اما به خاطر کنترل نگهبان‌ها نمي‌توانند حرفي بزنند. وقتي برخاستند که بروند، مرد يک دسته اسکناس در آورد و با نگاه فهماند که مي‌خواهد کمک مالي کند. با رفقايم مشورت کردم و پول را گرفتيم- مي‌خواهم نگاه مردم را که سوال کرده بوديد بگويم- آن پول؛ 50-40 توماني بود و براي يک خانواده- درآن موقع- پول زيادي محسوب مي‌شد.

بعد از ناهار سوار شديم و شب رسيديم «اصفهان» و باز هم تا صبح در گاراژي مانديم. هر چه هم از نگهبانان مي‌پرسيديم که مقصد نهايي کجاست، جواب نمي‌دادند. صبح سوار شديم و نصف شب رسيديم به «شيراز». اتوبوس کنار خياباني نگاه داشت تا صبح شد و به «پادگان لشكرشيراز» تحويل داده شديم. هر کدام از ما را در يک سلول نگاه داشتند. هر چه گفتيم که از اول با هم بوديم گوش ندادند. آنجا هم با خشونت با ما رفتار کردند. 9 روز آنجا بوديم و بعد يک روز ما را سوار کاميوني ارتشي کردند که خوار و بار زده بود و به سمت «جهرم» مي‌رفت. باز هم- دو به دو- به ما دستبند زدند و 4 نفرمان را بالاي بار کاميون- اين طرف و آن طرف بار- آويختند و کاميون حرکت کرد. هر کسي که ما را بالاي کاميون مي‌ديد، مي‌ايستاد و با تعجب نگاه‌مان مي‌کرد که اين چه وضعي است.

شب از نيمه گذشته بود که ماشين بين راه «شيراز» و«جهرم» خراب شد. در آن سرماي زمستان. قهوه خانه‌اي قديمي بود که وقتي داخل شديم صاحب آن براي خودش و ما و چند مسافر ديگر آتش روشن کرد. اما چه آتشي؟ در را بسته بود و دود بود که جمع مي‌شد. دودي که تمام قهوه‌خانه را پر کرده بود. فقط مي‌توانستي تا نيم متري سطح زمين نفس بکشي. وقتي بلند مي‌شدي غيرممکن بود بتواني به راحتي نفس بکشي. با تعجب ديديم نگهبان‌ها نشسته‌اند و چهارچشمي ما را مي‌پايند. صبح که آمديم بيرون موضوع دست‌مان آمد. راننده‌ي کاميون که ارتشي بود، با لبخندي به ما گفت: «ديديد پدر اينها را درآورده‌ام» گفتيم: «چطور؟» گفت: «ديشب بهشان گفتم مي‌خواهيد فرار کنيد. براي همين ترسيدند و تا صبح نخوابيدند.»

به «جهرم» که رسيديم دوباره زندان در انتظارمان بود. البته اينجا ديگر از انفرادي خبري نبود. 15 روز ما را نگاه داشتند. آنجا، هم‌دوره‌اي‌هايمان را که افسر شده بودند ديديم...

با ديدن آنها که افسر شده بودند و شما گرفتار، چه حسي پيداکرديد؟

ديدن آنها براي ما عادي بود. همان‌طور که وضع‌مان براي خودمان پذيرفتني! ما را که شناختند، خوب پذيرايي کردند. با اينکه زمستان بود هوا خيلي گرم بود. در پادگان از شدت گرما به زير سايه‌ي کاميون پناه مي‌برديم. يکي از هم‌دوره‌اي‌ها که افسر نگهبان بود فوري سربازي را صدا زد و فرستاد تا مقداري خرما و نارنگي آوردند و... چقدر به ما چسبيد. هنوز مزه‌اش يادم مانده. دوباره بعد از 15 روز ما را سوار کاميون کردند. اين بار سرگردي به‌نام «حبيب الهي» مسوول ما بود. از او پرسيديم: «جريان چيست؟ چرا ما را از اين شهر به آن شهر مي‌برند؟» نامه‌اي دستش بود. گفت: «حکم‌تان از ارتش صادر شده. بايد به بندرلنگه برده شويد.» بالاخره طلسم شکسته شد و فهميديم که چه خبر است! بعد سوارمان کردند و عازم «بندرلنگه» شديم. از «جهرم» که رد شده و به «لار» رسيديم چند روزي در زندان نگه‌مان داشتند تا وسيله‌اي فراهم شود که مأموريت داشته باشد به «بندر لنگه». اما وقتي راه افتاديم ماشين خراب شد. بين کوه‌هايي که مورچه‌هاي درشتي داشت و بدجوري آدم را مي‌گزيدند. راننده و نگهبان‌ها رفته بودند داخل و بالاي کاميون و در امان بودند. ولي ما هيچ جايي را نداشتيم. دردسري کشيديم که واقعاً غير قابل تصور است. گرسنه هم بوديم. به ما چيزي نداده بودند. در آنجا بود که به تمام معنا گرسنگي را حس کرديم.

مکافاتي کشيديم که نپرس... از«لار» تا «بندر لنگه» يک شبانه‌روز راه است. در حالي که ما بعد از سه شبانه‌روز تازه رسيديم «بندرخمير». آن موقع هنوز بندر نشده بود و شهر، يکي، دو تا ساختمان مخروبه بيشتر نداشت. يکي، دو سال پيش که رفتم ديدم خيلي آباد شده. آنجا ماهيگير پيري را ديديم که سفره ماهي‌اي از دريا گرفته بود و منتظر بود که ازش بخرند. نخستين بار بود که نگاهم مي‌افتاد به دريا. موج‌هاي آب برايم خيلي جالب بود. همين‌طور ديدن آن پيرمرد سيه چرده و ژنده‌پوش. تصويري که به يادم مانده؛ اينها هستند. سفره‌ماهي را از پيرمرد خريديم. درخت خشکي را شکستيم و سوزانديم و آتش درست کرديم و ماهي را سرخ کرده و نکرده به دندان کشيديم که البته طعم ماهي هنوز زير دندانم مانده است! از «خمير» تا «بندرلنگه» جايي بود به‌نام «خور» که بايستي کاميون، ساعت معيني از آنجا حرکت مي‌کرد. راه نبود. ماشين‌ها از کنار دريا مي‌رفتند. دريا که مد بود آب، جاده را مي‌گرفت... غروب بود که رسيديم به «بندر لنگه».

در بدو ورود به بندرلنگه چه حسي داشتيد؟

از همان وقت که از سرنوشت‌مان آگاه شديم براي مان سوال بود که «بندرلنگه» چگونه جايي است و چرا اين همه درباره‌اش صحبت مي‌شود. اما همين که رسيديم همه چيز را برخلاف انتظار ديديم و ديديم شهر را که ميدان گاهي بود کوچک و مردمش را که- انگار منتظرمان باشند- ريخته بودند بيرون و اين طرف و آن طرف کاميون پرسه مي‌زدند و بعضي که خيره شده بودند به ما و با تعجب ما را که بالاي بارها نشسته بوديم مي‌ديدند و پچ‌پچ مي‌کردند. مرد و زن و پير و جوان و تک و توک، زن هم ديديم که برقع به‌صورت داشتند. من اولين بار بود که برقع مي‌ديدم. بعدها بود که فهميديم انگار از«لشكرفارس» تلگراف زده بودند به گردان «بندرلنگه» و اطلاع داده بودند که چهار افسر توده‌اي را به آنجا مي‌آورند و وقتي به گوش مردم رسيده بود، آمده بودند ورودي شهر تا ببينند اين چهار افسرتوده‌اي چه نوع موجوداتي هستند؟!

به اين ترتيب بالاخره پس از سه ماه به بندرلنگه رسيديد.

بله! البته دستور نظامي انگار اين بود که ما را در«لنگه» نگه ندارند. بلکه هر کدام را به يکي از پاسگاه‌هاي اطراف شهر بفرستند. ولي فرمانده‌ي گردان که «سرهنگ وزين» نام داشت- با مسووليت خودش- ما را در«بندرلنگه» نگه داشت. منتها به ما تذکر داد که من با مسووليت خودم اين کار را مي‌کنم. براي همين، شما بايد صبح به صبح بياييد اينجا و خودتان را معرفي کنيد. مي‌گفت: «از شما خدمت نمي‌خواهم. فقط نيم ساعت به اتاقم بياييد و اعلام حضور کنيد که ديده باشم‌تان.»

حکم‌تان چه بود؟

که بدون درجه به‌عنوان سرباز خدمت کنيم و شش ماه هم اضافه بکشيم... يعني به جاي يک سال و نيم- شش ماه دوره‌ي دانشکده و يک سال دوره‌ي افسري- دو سال خدمت کنيم. حق مأموريت هم نداشتيم.

در همان پادگان ساکن شديد؟

نه! ما را بردند به گاراژي که در گوشه‌اي از آن، ساختماني بود دو طبقه و مخروبه با راه پله‌اي خراب و درب و داغون. بايد از روي ديوار خودمان را به اتاق طبقه‌ي دوم- که سالم‌تر از پايين بود- مي‌رسانديم. توي يکي از اتاق‌هاي طبقه‌ي دوم جايمان دادند و چهار نفري در آن زندگي مي‌کرديم!

و زندگي تبعيدي را چگونه شروع کرديد؟

يکي، دو شب اول را- تا بخواهند جيره‌ي غذايمان را بدهند- نيمه گرسنه گذرانديم. البته هرطور بود چيزي براي خوردن پيدا مي‌کرديم. مثلاً نصف شب- شب اول- از زور گرسنگي دزدي کرديم! به اين ترتيب که از در و ديوار منزل‌مان! پريديم پايين و با استفاده از تاريکي شب از کاميون خواروبار- که مي‌دانستيم کيسه‌هاي آرد حمل مي‌کند- برداشتيم. بايد اعتراف کنم با اين کار- که ناشي از حس غريزه بود- براي نخستين بار دزدي کردم! بعد آمديم ظرفي پيدا کرديم و چوب سقف اتاق را- که نصفش خراب بود- شکستيم و آتش زديم و با آرد دزديده شده! خمير درست کرديم. «احمد اعطا» نان پختن بلد بود. طعم آن نان- هنوز- به يادم مانده است!

در همين زمان بود انگار که عبدالعلي دستغيب آمد به بندر لنگه. درست است؟

بله. جريان از اين قرار بود که يک روز گروهي آمدند گاراژ براي سم‌پاشي. مسوولي داشتند که بعد فهميديم نامش «عبدالعلي دستغيب» است. به شوخي به او گفتم: «نمي شود ما را هم سم‌پاشي کنيد؟» نگاهي کرد که مجبور شدم بگويم شوخي کردم. او هم- به نوعي- تبعيدي محسوب مي‌شد. منتها در قالب مأموريت اداري. بعد از اين آشنايي؛ ديدارمان شب‌ها کنار دريا ادامه يافت. گپ زدن‌ها و شوخي و خنده و درد دل کردن‌ها و...

چه مدت آنجا بود؟

تمام تابستان سال 34 را. ما؛ دو- سه ماه مانده به عيد سال 33 به «بندرلنگه» آمده بوديم و تا آخرسال1334 يعني 15 ماه در «بندرلنگه» بوديم.

از آنجا که او هم اهل قلم بود رابطه‌اش با محمود چطور بود؟

به هر حال چون«دستغيب» نويسنده بود؛ «احمد» با او گرم مي‌گرفت و هرچه مي‌نوشت به او و به ما نشان مي‌داد.

محمود داستان مي‌نوشت؟

بله. تمام وقت به داستان‌نويسي فکر مي‌کرد. دوست داشت بنويسد.

يادتان مانده که چه مي‌نوشت؟

چيزهايي نبودند که بعدها بشود چاپ‌شان کرد. بيشتر سياه مشق. تمرين.

مي‌خواستم فضاي شهر لنگه را بدانم که چگونه بود؟

«بندرلنگه» مخروبه‌اي بود. مردم مي‌گفتند بعد از اينکه راه آهن سراسري را کشيدند به «آبادان» و«خرمشهر»، تجارت «بندرلنگه» از رونق افتاده و براي همين مردم کوچ کرده‌اند به «دوبي»، «بحرين» و «کويت» و آن طرف‌ها. به همين علت، شهر«لنگه» متروکه شده بود. «بندر لنگه» جايي بود که باعث شد ما به هم نزديک‌تر شويم و بيشتر همديگر را بشناسيم. «احمد» به سبب مسائل خانوادگي و اينکه بتواند غم دوري از خانواده‌اش را کمتر حس کند دوست داشت به گوشه‌اي پناه ببرد و... قهوه‌خانه‌اي بود- بيرون شهر- به نام «آهن». مي‌رفتيم و آنجا مي‌نشستيم... کارها را تقسيم کرده بوديم. تا زماني که «کاظم» بود مأمور خريدمان بود. «سبحاني» ظرف‌ها و لباس‌ها را مي‌شست و «احمد» مسوول پخت و پزبود. البته اگر چيزي براي خوردن پيدا مي‌شد.

از نظر کار و تهيه‌ي پول چطور؟

ما از کساني که در بازار«لنگه» آشنا شده بوديم جنس‌هايي مي‌گرفتيم و به افراد آشنايي در گمرک مي‌داديم. آنها هم جنس‌ها را به جزاير آن طرف آب مي‌بردند و برايمان جنس‌هاي ديگري مي‌آوردند. مي‌فروختيم و از اين طريق پول کمي نصيب‌مان مي‌شد.

آنقدر درآمد داشتيد که لااقل محمود براي خانواده‌اش بفرستد؟

نه! فقط مقداري بود که بتوانيم مايحتاج- بخور و نمير- زندگي را تهيه کنيم تا از گرسنگي جان به درببريم.

حقوق هم داشتيد؟

18 ريال. ماهيانه!

شما تا آخرين روزهاي تبعيد، در همان گاراژ سکونت داشتيد؟

نه! بعد از مدتي «سرهنگ وزين» براي آسايش ما تأسيس باشگاهي را براي افسران بهانه کرد و خانه‌ي دوطبقه‌اي را به ساختمان «باشگاه افسران» اختصاص داد و ما را مسوول اداره‌ي آنجا کرد. سربازي را هم به نام «چاوشي»- که آشپزي مي‌دانست- در اختيارمان گذاشت. بيشتر زندگي‌مان در«لنگه» در اينجا گذشت. در اينجا بود که «احمد» بيشتر وقتش را به نوشتن اختصاص داد. اين را هم بگويم که درجه‌دارهاي گردان؛ پنهاني- از نظر لباس، غذا و... - خيلي به ما کمک کردند. مثلاً استواري بود- راننده‌ي کاميون ارتشي- که خيلي با ما دوست بود. او از شهرهاي ديگر برايمان کتاب‌هايي را که سفارش مي‌داديم مي‌آورد.

اجازه‌ي کتاب خواندن داشتيد؟

نه! مگر مي‌شود در ارتش شاهنشاهي کتاب خواند! ما حتي اجازه نداشتيم بينوايان بخوانيم چه برسد به کتاب‌هاي ديگر. آنچه مي‌خوانديم مخفيانه بود. کتاب‌ها را در دل ديواري مخروبه- جايي که درست کرده بوديم- پنهان مي‌کرديم و رويش سنگ مي‌گذاشتيم. شب‌ها کتابي را از پناهگاه‌مان بيرون مي‌آورديم. با هم مي‌خوانديم و نزديکي‌هاي سحر مي‌گذاشتيم سر جايش تا شبي ديگر!

چه تصويرهايي از مدت اقامت در بندر لنگه بيشترين تأثير را در شما به جاي گذاشته، به‌طوري که هنوز در ذهن‌تان منعکس است؟

چنين تصويرهايي زيادند. روزهاي اول، من پيرزني را ديدم که توي خرابه‌اي نشسته بود. گدا بود. با تعجب پرسيدم: «اينجا چه کار مي‌کني؟» ديدم فارسي بلد نيست. عرب بود. با اشاره فهماندم که چه مي‌خوري؟ دست‌اش را از پر چادرش درآورد و دو- سه تا ملخ نشانم داد و گفت: «هذا رزقي!» اين صحنه‌ها برايم تکان‌دهنده بودند يا کنار «باشگاه افسران» که ما خيلي شاهانه در آن زندگي مي‌کرديم، درختي بود به نام درخت «لور» که در مقابل گرما تحمل زيادي داشت. ميوه‌اش شبيه انجير بود اما ترش و کمي کوچک‌تر. به گمانم رمان درخت انجير معابد الهام گرفته از همين درخت باشد. خيلي‌ها از زور گرما به زير سايه‌ي آن پناه مي‌بردند. دور تا دورش هم خاک پوک شده بود. پا که مي‌گذاشتي فرو مي‌رفتي. خانواده‌اي را ديدم از «سيستان و بلوچستان» آمده بودند. هفت، هشت نفري مي‌شدند. زن و بچه و پير و جوان. با الاغي و سه، چهار تا قابله که به زير اين درخت پناه برده بودند. البته اين صحنه‌ها کم‌کم براي ما عادي شده بود اما جهانگردي بود آلماني به نام «هانس فوگن بگن» که آمده بود چند روزي را در «باشگاه افسران» با ما بگذراند. او اهل«مونيخ» بود. 32 الي 33 سالي داشت. از ما چند سالي بزرگتر بود و افسر زمان «هيتلر». هوس کرده بود با موتورسيکلت جهان‌گردي کند. نمايندگي دو، سه مجله را هم در«آلمان» داشت. مي‌گفت: «از عراق که به ايران مي‌آمدم به من ويزا نمي‌دادند. مي‌خواستند که از خط تبريز و تهران و مشهد عبور کنم. مرا ترساندند که در خط جنوب، کمونيست‌ها هستند و خطر دارد. من البته زير بار نرفتم چون مي‌دانستم دروغ مي‌گويند. گفتم با مسووليت خودم مي‌روم. قبول نکردند. از قانون بين‌الملل استفاده کردم و بالاخره ويزا گرفتم و آمدم اينجا. حالا مي‌فهمم که براي چه اصرار داشتند مسيرم را تغيير بدهم.

آنها نمي‌خواستند يک خارجي اينجاها را ببيند.» مي‌گفت که در مونيخ دوستي داشتم به من مي‌گفت: «اگر مي‌خواهي ايران را ببيني حتماً از خط جنوب رد شو.» يک روز از باشگاه بيرون را نگاه مي‌کرد. اين خانواده را که زير درخت ديد برافروخته شد و پا کوبيد. گفتم: «چيه؟ ناراحتي!» گفت: «چند تا حيوان ديده‌ام.» فهميدم آن خانواده‌ها را مي‌گويد. گفتم: «مهم نيست» گفت: «ولي اينها شکل آدم هستند!»به شوخي گفتم: «خب، آدم هم يک نوع حيوان است ديگر!» دستم را گرفت و در حالي که نشان‌شان مي‌داد، گفت: «در همه‌ي دنيا حيوان‌ها را هم تيمار مي‌کنند و غذا و جايي براي استراحت بهشان مي‌دهند. ولي اينها... !» بعد به عکس شاه- که به ديوار اتاق بود- اشاره و زمزمه کرد: «اين، ديگر چه مملکتي است؟» گفتم: «نمي‌ترسي اين حرف را مي‌زني؟» گفت: «چرا بترسم.» بعد از چند روز به ما گفت: «هر که از بالاي اين کشور رد شود فکر مي‌کند جنگ جهاني دوم اينجا اتفاق افتاده. راستي شما جوان‌ها چرا نمي‌رويد خارج از کشور؟» (5) من به شوخي گفتم: «اگر ما پيشنهاد شما را بپذيريم و از مملکت‌مان برويم، ديگر چه کسي مي‌ماند که مملکت را درست کند. چهار تا پيرمرد و پيرزن که کاري از دستشان بر نمي‌آيد؟» بعد دفترچه‌ي خاطراتم را برداشت و درصفحه‌ي آخرش به آلماني نوشت که من در «ايران» به تعدادي جوان برخوردم که مصمم بودند کشورشان را آباد کنند. واقعه‌ي جالبي به يادم آمده که ممکن است براي شما هم جالب باشد. فرمانده‌ي هنگي داشتيم به نام «سرهنگ دريابيگي» که شاه پرست بود. او به مناسبت 21 آذر- که روز آزادي «آذربايجان» بود و

اسم اش را روز ارتش گذاشته بودند- به ما گفت که شما بچه‌هاي با سوادي هستيد. نمايشي براي اين روز ترتيب بدهيد.

موضوع نمايش با خودتان...؟

بله! مي‌توانستيم نمايش‌نامه‌ي بنويسيم. فقط کافي بود که اقتدار ارتش را در آن نشان مي‌داديم. يک نوع حس ناسيوناليستي و شاه‌پرستي و از اينجور مسائل.

مراسم ساليانه مي‌گرفتند براي قدرت‌نمايي. درست است؟

آره. هرسال هم تعداد زيادي از شيوخ عرب را دعوت مي‌کردند و در فضايي باز برايشان نمايش‌هايي ترتيب مي‌دادند. به اين بهانه بود که «احمد» شروع کرد به نوشتن نمايش‌نامه. ماهم کمکش کرديم. نمايش‌نامه‌اي نوشتيم و به «سرهنگ دريابيگي» نشان داديم. پسنديد و تمرين شروع شد. اما هر وقت براي بازديد روند تمرين مي‌آمد ما همان متن را بازي مي‌کرديم. در تمرين‌هاي خودمان گفت‌و‌گوهايي را تغيير مي‌داديم. مي‌دانستيم در شب نمايش سرش آنقدر گرم خواهد بود که متوجه‌ي اين تغييرات نشود. يک ماهي نوشتن و تمرين طول کشيد. عکس‌هايش را هنوز دارم. شب نمايش، هزار نفري جمع شدند. نصفش از آن طرف آب و نمايش را اجرا کرديم. بعد از نمايش«سرهنگ وزين» آمد پشت صحنه‌ي نمايش و گفت: «بچه‌ها، بالاخره کار خودتان را کرديد؟»(خنده) ما درواقع، با حرف‌ها و حرکت‌هايمان به درستي يک موضوع ميهن‌پرستي را به نمايش گذاشته بوديم. به طوري که براي همه عجيب بود در مملکت شاهنشاهي، چنين نمايشي هم اجرا شود!

متن را نداريد؟

نه. متأسفانه حتي موضوعش هم به يادم نمانده. اما از شخصيت‌ها به ترتيب زير يادداشت دارم: «احمداعطا» در نقش سرباز فداکار، «عطاالله سبحاني» در نقش پدر سرباز فداکار، «کاظم جزايري» در نقش فرمانده، «حسن اربابي» در نقش دکتر (و ميرزابنويس در يک پيش پرده‌ي کمدي)

در بندر لنگه به جز اين اتفاقات، گاه‌گداري روزها را چطور مي‌گذرانديد؟

روزها که به‌خاطر هواي گرم کمتر بيرون مي‌رفتيم. حتي در«باشگاه افسران» نه کولري داشتيم نه آب خنک. شهر کنار دريا بود. براي همين هوا شرجي مي‌شد. درجه‌ي حرارت بالاي پنجاه بود. بدون سبزي و ميوه... تابستان «لنگه» هواي وحشتناکي داشت. وحشتناک. وحشتناک... حتي در فصل زمستان از زور گرما مي‌رفتيم در برکه‌هايي که در«لنگه» زياد بود شنا مي‌کرديم. آب بعضي از برکه‌ها براي استفاده‌ي شرب بود. البته رعايت بهداشت نمي‌شد. با طناب و دلو آلوده‌اي آب را مي‌کشيدند بالا. آب اين برکه‌ها با آب باران که- 3-2 سال پيش آمده بود- تأمين مي‌شد و پر از آشغال. بوي بدي هم مي‌دادند. مجبور بوديم از اين آب براي نوشيدن استفاده کنيم. آب را با قوطي‌هاي حلبي که رويش پارچه مي‌کشيديم صاف مي‌کرديم و بعد مي‌نوشيديم که وقتي يک قلپ مي‌خوردي بوي آن، حالت را به هم مي‌زد...

در آنجا رابطه‌ي عاشقانه‌اي براي شما يا محمود اتفاق نيفتاد؟

روح آرمان‌خواهي و تفکر سياسي- اجتماعي و نوع افکارمان، اجازه‌ي فکر به اين جور مسائل را نمي‌داد.

به آينده چطور مي‌انديشيديد؟

براي «احمد» که نگران‌کننده بود. گاهي مي‌گفت: «نمي‌دانم چه کنم. زندگي، هزينه دارد و پول مي‌خواهد.» بعد از خدمت تصميم داشت براي کار به «کويت» و «بحرين» و... برود. ولي پول نداشت. تا اينکه توانستم اجازه بگيرم و براي ديدن دو نفر از دوستان تبعيدي به «بندر عباس» بروم. «سرهنگ وزين» با سفرم موافقت کرده و ترتيبش را داده بود. آنجا بود که توانستم 300 تومان براي «احمد» جور کنم.

چه مدت بعد از پايان تبعيدتان احمدمحمود آزاد شد؟

به فاصله‌ي يکي، دو هفته. در دفترچه‌ي ما نوشته بودند سرباز وظيفه‌ي ديپلمه.

ديگر به بندرلنگه سر نزده‌ايد؟

چرا. عيد چند سال پيش- با همسرم، خواهرش و باجناقم- به «بندرعباس» رفته بوديم که گفتم: «بايد سري هم به لنگه بزنيم... به هرحال آنجا شهر دوم ماست.» و... رفتيم. آنجايي را که گردان بود، خراب کرده بودند و شده بود رستوران جهانگردي.

با احمدمحمود چطور. هيچ شد که با هم، به آنجا برويد؟

به او گفته بودم. خيلي دلش مي‌خواست. ولي مي‌گفت که امسال مي‌رويم، سال ديگر... بالاخره نشد که نشد.

در آن شهر کوچک، همه‌ي روز‌ها عين هم بود. با افسردگي‌اي که به هر حال پيش مي‌آمد، چه مي‌کرديد؟ به هرحال در داستان يک شهر...

شما قضاوت را بر مبناي کتاب داستان يک شهر نگذاريد. اين کتاب، جنبه‌ي تخيلي زيادي دارد.

حالا که صحبت به اينجا کشيد کمي هم درباره‌ي رمان داستان يک شهر صحبت کنيم. شما مي‌گوييد که بندرلنگه را نبايد از روي اين کتاب قضاوت کرد. چرا؟

من راجع به اين رمان، با«محمود» صحبت کرده بودم.

حرف‌تان را پذيرفت؟

بحث داشتيم. به «احمد» گفته بودم: «چرا قبل از چاپ، به من نشان ندادي؟» گفت: «کاش مي‌دادم.» مي‌گفتم که مي‌توانستي 600 صفحه را به 200 صفحه برساني! نه نمي‌گفت. غرور داشت. با اين حال، غرورش را به من نشان نمي‌داد و نه نمي‌گفت. ما با هم خيلي صميمي بوديم.

درباره‌ي تصوير ارائه شده از شما در رمان، چه نظري داريد؟

در کتاب داستان يک شهر، «احمد» از روي شوخي و شيطنت، نوشته است: «حسن هم، سيگار مي‌کشيد!»

نمي‌کشيديد؟

منظورش اين بود که از يکديگر جدا نبوده‌ايم.(6)

به عنوان دوست احمدمحمود و فردي که در بندرلنگه با او بوديد، نظرتان درباره‌ي اين رمان چيست؟

«احمدمحمود» رمان داستان يک شهر را تحت‌تأثير روزهاي زندان در «لشكر دو زرهي» و دوران تبعيد در «بندرلنگه» نوشته که من هم، در تمام اين مدت با او بودم(7) از اين رو اظهار نظر درباره‌ي آن، قدري برايم مشکل است اما چون فکر مي‌کنم بايد حفظ واقعيت‌هايي که جنبه‌ي اجتماعي و سياسي گذشته‌ها را دربردارد مورد نظر باشد؛ خود را ملزم مي‌دانم نظر خود را به اختصار بيان کنم.

در اين رمان 600 صفحه‌اي که رويدادهاي آن در«بند لنگه» عمدتاً بر محور سرنوشت زن موهومي به نام «شريفه» شکل مي‌گيرد، قصد و نيت نويسنده و قلم شيرين و نثر جذاب او- به طور دقيق- انعکاس ناهنجاري‌هاي جامعه‌ي فقير و فلک‌زده‌ي بخشي از جنوب سرزمين عزيزمان بوده است و به‌رغم اينکه همه‌ي افراد و قهرمان‌هاي داستان به طور تکراري و خسته‌کننده‌اي عرق مي‌خورند و سيگار مي‌کشند (حتي «حسن» که مخالف سيگار بوده) اما باز؛ خواننده بعد از مطالعه‌ي هر صفحه کنجکاو مي‌شود که بداند چه خواهد شد! البته علت اين امر، تعبيرها و تشبيهات و توصيف‌هاي بسيار گيرا و قشنگي است که نويسنده از حالات رواني انسان‌ها و طبيعت زيبا و بکر و کوه و ساحل و دريا مي‌کند. اين بخش از رمان، اگر اضافاتي نمي‌داشت و موجزتر نوشته مي‌شد و سرانجام به تراژدي ختم نمي‌شد؛ جالب، مؤثر و قشنگ‌تر مي‌بود. نکته‌اي که متأسفم بگويم اين است که «احمدمحمود» شرايط سخت زندگي در «بندرلنگه» را طوري با تخيلات شخصي خود در آميخته و به تصوير کشيده و قهرمان‌هاي خود را از تيپ‌هايي انتخاب کرده که گويا قرار بوده رمان داستان يک شهر را فقط قشرخاصي از جامعه بخوانند. «احمدمحمود» بخش کم و ناکافي رمان خود را به روزهاي زندان در «لشكر دو زرهي» و زندان‌هاي بين راه «شيراز»، «جهرم» و«لار» اختصاص داده که از اين نظر، من بعد از خواندن آن در سال‌هاي اوليه‌ي چاپ رمان، دوستانه از او انتقاد کردم... !

منظورتان موقعيت‌هايي است که براي خالد پيش آمده. عرق خوري‌ها و ترياک کشيدن‌ها و رابطه با شريفه و باقي قضايا...؟

گرچه در کتاب؛ اينها هم هست اما بسيارغلو شده. «استوار پيش‌بين» واقعي بود و دود و دمي. خيلي هم مشروب مي‌خورد و من ازش خوشم نمي‌آمد. به‌طور کلي؛ از نظر شخصي- اگر نظرم را خواسته باشيد- از مسائلي که گفتيد و در کتاب هم ذکرشده، خوشم نيامده. البته گفتم، اين نظر شخصي است.

چرا؟

اگر «احمد» واقعيت را منعکس مي‌کرد، باز حرفي بود.

آن وقت داستان نبود. مي‌شد تاريخ. شايد محمود به اين وسيله مي‌خواست عقب‌افتادگي يک شهر فراموش شده را بيان کند.

بله. ولي آنچه در کتاب آمده، آن نيست که ما ديديم. بعضي مواقع؛ ما شاهد رماني هستيم که بر مبناي يک داستان عشقي استوار است و ممکن است به تراژدي‌اي هم منتهي شود. ولي اينجا؛ مسأله چيز ديگري است.

شريفه واقعي بود؟

«شريفه» نامي بود در يک ترانه‌ي محلي. يک گروه نوازندگان زن، در«بندرلنگه» بودند که سر دسته‌ي گروه، زن درشت هيکل آفريقايي‌الاصلي بود به‌نام «قدم». آنها در عروسي‌ها مي‌نواختند و به اصطلاح؛ بزم را گرم مي‌کردند.

کولي؟

کولي نمي‌گفتند. راه که مي‌افتادند، آهنگ مخصوص به خود را داشتند و مي‌نواختند. به ما هم تعارف مي‌کردند تا در عروسي‌ها شرکت کنيم و ما مي‌رفتيم و مي‌نشستيم به تماشا. يا جلسات «زار» که مي‌رفتيم. يعني حسابي قاطي بوديم با مردم. چيزي وجود نداشت که درکش نکرده باشيم. «لنگه»‌اي‌ها، ما را شناخته بودند.

يکي از ايرادها، مربوط است به روزنه‌اي که در زندان لشكر دو زرهي وجود داشت و راوي از آن، اعدام افسران را روايت مي‌کند. به‌زعم اين افراد، غلوي در کار است و نمي‌توان همه‌ي جريان‌ها را از آن شکاف کوچک ديد. نظر شما چيست؟

اما حقيقت همين بود. آنها آمده بودند شيشه‌ها را رنگ کرده بودند تا نتوانيم بيرون را ببينيم. ما گوشه‌هايي از شيشه را تراشيده بوديم و مي‌توانستيم محوطه‌ي بيرون را ببينيم. من- خودم- درباره‌ي افسران مي‌توانم چند کتاب روايت کنم.

به هرحال جناب اربابي، به نظر مي‌رسد که احمدمحمود با نوشتن اين کتاب، مترصد بوده تا داستان يک کشور را بيان کند، نه صرفاً يک شهر را؟

بله. ولي در اين معني؛ بايد تأمل بيشتري مي‌کرد. بعد از کودتا، مبارزان به چند گروه تقسيم شده بودند. گروهي که محکم ايستادند و با اينکه مبارزه‌ي تشکيلاتي- به آن صورت که بايد- وجود نداشت، به مبارزه به هر شکل ممکن ادامه دادند. از طرفي؛ گروهي بودند که فقط آمده بودند تا بگويند ما روشنفکريم و مبارز. اين گروه، نان عافيت خود را مي‌خواستند بخورند که به مرور متزلزل شدند. اما گروهي بودند که از اينها هم، سست‌تر بودند و شدند منقلي و وافوري و... حتي بين اينها کساني بودند که با رژيم همکاري کردند.

«احمدمحمود» اما، هيچ کدام از اين سه گروه نبود. او فردي بود که تا آخر عمر، به آرمانش وفادار ماند. از طرفي مي‌خواست چون آيينه‌اي تصويرگر اين سه گروه باشد. ولي به نظرم کارش سخت‌تر و مهم‌تر بود از ترسيم آنچه که به عنوان پاره‌ي دوم کتابش آورده، يعني وقايع «بندرلنگه» و ماجراي عشق «خالد» و «شريفه» و...!

در پايان چيزي مانده که بخواهيد بگوييد؟

«احمدمحمود» به‌رغم ضربه‌هايي که از لحاظ سياسي و اجتماعي خورده بود، شخصيتي سالم و نجيب و روحيه‌اي بسيار مقاوم داشت. تنفس معنوي او، با فکر و انديشه و احساس مسووليت همراه بود که گاهي تا مرز درون‌گرايي پيش مي‌رفت که البته بعضي‌ها آن را به نااميدي و تلقي بيهودگي از زندگي تعبير مي‌کنند

پي‌نوشت‌ها:

1. بخشي از تنفرنامه يا اقرارنامه نقل به مضمون چنين بود: اينجانب که در گذشته بر اثر القائات، جذب سازمان‌هاي غيرقانوني شده‌ام، به اين وسيله تنفر خود را نسبت به آنها و وفاداري خود را نسبت به سلطنت و شاهنشاه اعلام مي‌دارم! (حسن اربابي)

2. ارتباطي با «بختيار» نخست وزير، ندارد.

3. در دفتر خاطراتم، از اين پذيرايي، تحت عنوان good break fast ياد کرده‌ام! (ح. ا)

4. سوم اسفند سابق

5. اين را مي‌گويم چون در مورد «احمد» که بعدها به او مي‌گفتند چرا خارج نرفتي؟ صدق مي‌کند. (ح. ا )

6. البته اين مسأله، تنها مربوط به داستان يک شهر نيست. داستان «از دلتنگي» هم، (در مجموعه‌ي زائري زير باران) چنين امري را بازگو کرده.

7. اسمم، 95 بار در داستان يک شهر آمده است. (ح. ا)

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.