دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

[چهار]

محبوبين اهلِ فرهنگ

 ايوُنا نُويسکا
{ شناسه مقاله: 2242 }   { موضوع: پرونده ویژه }   { بازدید: ۱۵۷۸ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

تاريخ برندگان لهستاني جايزه نوبل ادبي به اولين سال‌هاي اهداي آن برمي‌گردد. در سال 1905، درست 4 سال بعد از افتتاح جايزه، اولين نويسنده لهستاني از طرف آکادمي سوئد لايق اين افتخار دانسته شد – هنريک شينکيه ويچ (1916-1846). اين اتفاق نه فقط براي خود شنيکيه ويچ بلکه براي کل ملت لهستان اهميت زيادي داشت و در خطابه خود شنيکيه ويچ به همين امر اشاره کرد. او گفت که افتخار اين جايزه براي يک فرزند لهستان داراي اهميت ويژه‌اي هست چون، به قول وي، «لهستان را مرده اعلام کرده بودند و اين يکي از هزاران اثبات‌ها بر زنده بودنش است» و ادامه داد که «لهستان را فتح شده اعلام کرده بودند و اين هم يک اثبات جديد بر اينکه لهستان بلد است پيروز شود.» براي فهميدن منظور شينکيه ويچ و درک نقش مهم اين جايزه براي کل ملت لهستان، بايد لحظه‌اي چند به تاريخ لهستان نگريست.

اولين استاد زبان فارسي‌ام در دانشگاه ورشو، مرحوم آقاي کاوه‌پور رهنما مي‌گفت که «با اين لهستانيان نمي‌توان صحبت کرد بدون اينکه به تجزيه لهستان اشاره کنند.» عجب درست گفتند! لازم است خواننده ايراني اين قسمت تاريخ کشورم را بداند تا بُعد تاريخي و اجتماعي و رواني نوبل شينکيه ويچ را بهتر درک کند.

در سال 1795 کشورهاي هم‌جوار يعني روسيه و پروس و اتريش، براي سومين بار لهستان را عين يک کيک بين خود تقسيم کردند طوري که لهستان ديگر روي نقشه وجود نداشت. ملت هيچ وقت اين اسارت را قبول نکرد و در قرن 19 ميلادي 3 بار بر ضد تجزيه‌کنندگان قيام کرد، به خصوص روسيه که در منطقه تحت سلطه خود، از همه سختگيرتر بود. نتيجه اين قيام‌ها به جز شکست و سرکوب و زندان و تبعيد اجباري به اردوگاه‌هاي کار اجباري در سيبري نبود.

در اين شرايط، مخصوصاً از نيمه دوُم قرن 19، اهل هنر در آثار خود بر اين بودند تا اميد را به روحيه ملت مظلوم خود بدمند. مثل نقاش يان ماتيکو که در تابلوهاي تاريخي خود اتفاقات پر افتخار را از قرون طلايي لهستان جلوه مي‌داد. يا مثل شينکيه ويچ که همين کار را در زمينه ادبيات مي‌کرد. او در سال‌هاي 1888-1882 رمان بزرگ تاريخي خود را به نام «سه گانه» نوشت که شامل 6 جلد در 3 بخش است. به قول خودش، آن را براي «دلداري» مردم مي‌نوشت و «سه‌گانه» آنقدر محبوب شد که مردم تقريباً شينکيه ويچ را مي‌پرستيدند و بعضي او را رهبر معنوي ملت مي‌دانستند.

هيچ عجيب نيست که براي اين ملتي که در مقابل حرص کشورهاي هم‌جوار خود براي نگه داشتن هويت خويش مي‌کوشيد، براي ملتي که آنقدر شيفته قلم زبر و تخيل خلاق شينکيه ويچ بود، تصميم آکادمي سوئد در سال 1905، روز جشن و شادي بي‌نظيري بود. چون آن زمان لهستان هنوز از چنگ تجزيه‌کنندگان آزاد نشده بود.

شنيکيه ويچ جايزه نوبل ادبي را براي کل کارنامه خود و براي حماسه‌هاي برجسته دريافت کرد. در حالي که «سه‌گانه» و «راهب‌هاي سلحشور توتني» (1900) به تاريخ لهستان برمي‌گردد، اثر سرشناس ديگرش، رمان تاريخي «کجاي مي‌روي»، در مورد اولين سال‌هاي مسيحيت در امپراتوري رم است.(1)

شنيکیه ويچ در سال 1916 در سوئيس فوت كرد و دفن شد. دو سال بعد، در نتيجه جنگ اول جهاني، لهستان بالاخره بعد از 123 سال اسارت و نابودي، دوباره استقلال خود را به دست آورد. در سال 1924 تابوت شنيکيه ويچ همراه با تشريفات بين‌المللي با قطار به لهستان آورده شد. لهستانيان ساکن خارج، در مسير قطار مراسم خاصي برگزار مي‌کردند و وقتي که قطار از مرز لهستان عبور کرد، ناقوس‌هاي همه کليساهاي کشور به صدا در آمدند و رفت و آمد خياباني براي لحظه‌اي متوقف شد. در ايستگاه قطار ورشو انبوه مردم منتظر رسيدن هيأت مخصوص تشييع جنازه بودند. شينکيه ويچ براي بار دوم دفن شد، اين بار در ميان ملت خود، با حضور رجال سياسي و اساتيد دانشگاه، در يک مکان افتخاري يعني در کليساي اسقفي شهر ورشو، جايي که پادشاهان هم دفن شده‌اند.

آثار شنيکيه ويچ تا امروز داراي محبوبيت بسياري هست. تجديد چاپ مي‌شود، پسران نوجوان با چشم براق داستان‌هاي نبردهاي قهرمانان گذشته را در «سه‌گانه» مي‌خوانند، آثارش جز کتاب‌هايي است که شاگردان موضف‌اند در طي آموزش خود بخوانند. بعد از جنگ جهاني دوّم بر اساس همه کتاب‌هاي فوق شنيکيه ويچ فيلم ساخته شده، گه گاهي دو بار حتي.(2)

آيا مي‌توان اين بقاي آثار شينکيه ويچ را در ميان هم‌وطنانش نتيجه جايزه نوبل دانست؟ فکر نمي‌کنم. به نظرم در اين مورد، جايزه با حس و علاقه ملت هم آهنگ بود نه اينکه اين علاقه را افزايش داده باشد. و همچنين ملت و دولت هر دو به قلم شينکيه ويچ افتخار مي‌کردند و مي‌کنند.

در سال 1924 نويسنده ديگر لهستاني ولاديسلاو استانيسلاو رِيمونت (1925-1867) جايزه نوبل ادبي را براي بهترين و بزرگترين رمان خود زير عنوان «دهقانان» دريافت کرد. ريمونت اين کتاب 4 جلدي را راجع به زندگي روستاي لهستان به مدت 7 سال مي‌نوشت و در سال 1909 آن را به پايان رساند. هر چند آن زمان بعضي لهستانيان آرزو داشتند که يک نويسنده ديگري به نام اِستِفان ژِروم سکي برنده شود، از اين افتخار براي ريمونت هم استقبال کردند. چون او در لهستان نه فقط به خاطر «دهقانان» بلکه به خاطر کتاب «سرزمين موعود»(3) داراي اهميت دانسته مي‌شود که اثري است راجع به صنعتي شدن شهري چند مليتي در لهستان. بر اساس هر دوي اين آثار ريمونت فيلمي ساخته شد، که کارگردان فيلم «سرزمين موعود» آندژي وايدا بوده است.

اهل ادب ايراني مي‌دانند که الان در اين مرور تاريخي نوبليست‌هاي لهستاني، نوبت ميلوش مي‌رسد. به درستي، امّا آيا نبايد قبلش به اسحاق باشِويس زينگر (1991-1904) اشاره کنم که يک کليمي لهستاني الاصل بوده و در سال 1978 جايزه نوبل ادبي را دريافت کرده است. درست است که آن زمان شهروند آمريکا بود، درست است که به لهستاني نمي‌نوشت. امّا به انگليسي هم نمي‌نوشت. بلکه به زبان يهودياني مي‌نوشت که قبل از جنگ جهاني دوم در اروپاي مرکزي و شرقي زندگي مي‌کردند، يعني به زبان ييديش. زينگر در لهستان متولد شد، به عنوان پسري نوجوان به مدت 12 سال در ورشو زندگي کرد و فقط در سن 21 سالگي پيش برادر بزرگش به آمريکا مهاجرت کرد. تازه، موضوع اکثر داستان‌هاي کوتاه و بلندش زندگي هم‌کيشانش در لهستان است. با وجود اين اگر از يک اهل فرهنگ لهستاني بخواهيد براي شما از برندگان لهستاني جايزه نوبل ادبي نام بياورد، به زينگر اشاره نمي‌کنند. در حالي که در رابطه با جايزه نوبل در زمينه‌هاي ديگر، هميشه به مادام کوري، يا به قول ما، مادام کوري-اسکلودووسکا، اشاره مي‌کنند. هر چند او در زمان هر دو تا جايزه‌اش ديگر ساکن و تبعه فرانسه بود. سر درس زبان فارسي براي شاگردانم اين موضوع بحث را تعيين کردم که آيا زينگر برنده لهستاني نوبل ادبي هست يا نيست. نتيجه بحث دانشجويان: نخير، نيست. معلوم شد آنها احساس نزديکي ملي و هويتي با زينگر نداشته‌اند.

واکنش لهستانيان به جايزه ادبي چِسلاو ميلوش (2004-1911) با جايزه شينکيه ويچ و ريمونت فرق مي‌کند. ميلوش در سال 1951 به عنوان کاردان اوّل سفارت جمهوري خلق لهستان، يعني دولتي تحت نفوذ شديد شوروي، در پاريس کار مي‌کرد و پست خود را رها کرد. آن سال‌ها، سال‌هاي جنگ سرد و پرده آهنين بود و ميلوش خواستار پناهندگي از فرانسه شد. از اين زمان به بعد، دولت کمونيستي او را جز نويسندگان تبعيدي مي‌دانست و سعي مي‌کرد نامش را در لهستان به فراموشي بسپارد يا لااقل شناخت آن را محدود کند. ميلوش ديگر نويسنده مخالف شده بود.

وقتي که او در سال 1980 برنده نوبل ادبي شد، حکومت کمونيست از اين جايزه استقبال نکرد. سال 1980، سال جنبش کارگري همبستگي بود، سال يک حرکت عظيم آزادي‌بخش در مقابل دولت و اقتصاد سوسياليستي و برداشت بعضي افراد اين بود که اين جايزه جنبه سياسي دارد (سه سال بعد لح والِسا برنده جايزه نوبل صلح شد). همزمان با اعلام حکومت نظامي در دسامبر سال 1981، خريد و فروش ميلوش در لهستان تقريباً ممنوع شد. آثارش را يك مؤسسه ادبي لهستاني در پاريس چاپ مي‌کرد، به شکلي که مي‌شد آن را به طور مخفيانه به لهستان آورد. مثلاً «ذهن اسير» او که بدون عنوان يا اسم مؤلف روي جلد است، به رنگ زننده و با عرض کم و طول نسبتاً بيشتري چاپ شد، تا مأمورين گمرک آن زمان فکر کنند اين يک تقويم يا دفترچه است و نه اثر يك نويسنده ممنوع. از طرف ديگر مردم البته سعي مي‌کردند آثار ميلوش را به دست بياورند.

پس در واکنش به جايزه ميلوش ديگر آن هماهنگي دولت و ملت از زمان شينکيه ويچ يا ريمونت وجود نداشت.

فعلاًَ آخرين برنده لهستاني جايزه نوبل ادبي ويسلاوا شيمبورسکا هست که در همين سال ميلادي ما را ترک کرد. او هم قبل از نوبل سال 1996، شاعري معروف و با کارنامه‌اي لايق بوده است. يکي از اشعارش، «دقيقه‌اي سکوت به ياد لودويکا واوژينسکا»(4)، در کتاب‌هاي درسي بود. بعضي از سطرهاي اشعارش به عنوان ضرب‌المثل وارد زبان روزمره شده است، مثلاً جمله‌اي از شعر «دقيقه‌اي سکوت...» که مي‌گويد «تا حدي از خود آگاه هستيم / که مورد آزمايش قرار گرفته باشيم» و از روي شعر «پايان و آغاز» يك ترانه شاعرانه ساخته شد.

امّا نوبل شيمبورسکا نه فقط براي خودش بلکه براي اکثر اهل ادبيات لهستان غير قابل انتظار بود. در دهه 90 ميلادي مردم نظر داشتند که زبيگنيو هِربِرت لايق نوبل است يا تادئوش روژِويچ. امّا هربرت در سال 1998 فوت شد و روژويچ هم انتخاب نمي‌شد. بالاخره کارنامه شيمبورسکا آنچنان زياد نبود، تازه آکادمي سوئد بيشتر به نويسندگان نثر جايزه مي‌دهند تا به شاعران و يک سال قبل شاعر برجسته ارلاندي شيموس هيني برنده شده بود. البته گويا مترجم سوئدي ادبيات لهستان، آندرئاس بودگارد، در معرفي اشعار شيمبورسکا در ميان سوئدي‌زبانان نقش مهمي داشته است. گويا ترجمه هايش بسيار روان و زيباست. کلاً مي‌توان گفت که شرط اوّل دريافت جايزه نوبل براي آثاري که به يک زبان کمتر شناخته شده جهان سروده شده است وجود يک ترجمه خوب لااقل به زبان انگليسي است.

در فاصله كمي بعد از نوبل، اشعار شيمبورسکا تجديد چاپ شد. ناشرين به خوبي مي‌دانند که نوبل تبليغ بسيار قدرتمندي است و همان روز اعلام اسم برنده، مردم به کتاب‌فروشي در جستجوي اثرش مي‌شتابند. هم آناني که با آثارش آشنايي دارند و هم آناني که زياد اهل ادبيات نباشند امّا از اين طريق تشويق شده‌اند با فکرش و قلمش آشنايي پيدا کنند. و مراسم تشييع جنازه‌اش در فوريه اين سال ميلادي يک مراسم ملي بوده است.

اسم يک برنده نوبل ادبي مثل يک ورد مي‌ماند که ديگر در ذهن اکثر مردم حک شده است و به خاطر همين انجمن‌ها و مدارس و ناشرين و رسانه‌هاي گروهي سعي مي‌کنند براي افتتاح‌ها يا برنامه‌ها يا مراسم ديگر برنده را دعوت کنند چون مي‌دانند که آن وقت تعداد علاقه‌مندان، بيشتر مي‌شود. به راستي هر جا که ملاقات با برنده نوبل بود، انبوه مردم مي‌آمدند. امّا خانم شيمبورسکا راحت چُنين دعوت‌هايي را قبول نمي‌کرد و جَو آرامش خلاق را در شهر کراکو بر آن ترجيح مي‌داد.

در کراکو نه فقط شيمبورسکا بلکه ميلوش هم 6 ماه به 6 ماه زندگي مي‌کرد. اهالي کراکو اين را افتخار بزرگ مي‌دانستند که دو نفر برنده جايزه نوبل ادبي همزمان ساکن شهرشان

هستند .

يک نکته مهم ديگر را در مورد ترجمه و چاپ ادبيات کشورهاي کمتر شناخته شده. وقتي که در سال 2006 اورهان پاموک برنده جايزه نوبل ادبي شد، قابل پيش‌بيني بود که يک ناشر لهستاني بخواهد هر چه زودتر يکي از کتاب‌هايش را در اختيار خوانندگان بگذارد. اتفاقاً «برف» همان زمان در دست مترجم بود و به زودي به عنوان اولين کتاب پاموک در لهستان چاپ شد. قابل پيش‌بيني بود که اگر استقبال خوانندگان خوب باشد، رمان‌هاي ديگرش هم ترجمه و چاپ شود.

امّا شاهد يک پديده گسترده‌تري بوديم. نوبل پاموک، دريچه‌اي براي معرفي آثار ساير نويسندگان معاصر ترکيه در لهستان شد. نه فقط کتاب‌هاي ديگر خود او بلکه رمان‌هاي نويسندگان زن مشهور مثل اليف شفق (Elif Şafak) و اويا بايدار (Oya Baydar) و پريهَن ماگدِن (Perihan Magden) هم دارد يکي بعد از ديگري به زحمت مترجمين خوب ترک‌شناس ترجمه و معرفي مي‌شود.

منِ ايران‌شناس با چشمي اندک حسود و با دلي پر از اميد به دوستان ترک‌شناسم مي‌نگرم. با آرزو و اشتياق روزي که يک نويسنده ايراني بالاخره برنده جايزه نوبل ادبي شود و سيل شيرين معرفي ادبيات معاصر فارسي، با ناشرين علاقه‌مند و حاضر به همکاري شروع شود. چون جايزه ادبي يک نويسنده، توجه خوانندگان را نه فقط به شخص خود وي بلکه به کل ادبيات کشورش جلب مي‌کند

پي‌نوشت‌ها:

1- این کتاب دو یا شاید سه بار به فارسی ترجمه شد. یک بار به زحمت عباس آریانپور کاشانی که طبق اطلاعاتم در سال 1949 یا 1930 چاپ شد (شرکت چاپ مهر) و ترجمه آزادی بود و بار دگر به کوشش حسن شهباز (امیرکبیر، چاپ اول 1332، چاپ 4 – 1353) که به گمان از همه موفق‌تر بود. در پژوهش‌هایم رد پی یک ترجمه‌ای سوّمی نیز پیدا کردم، از زمان بعد از انقلاب و به برگردان بهرام افراسیاب.

2- لایق ذکر است که غیر از «کجا می روی» دو تا داستان کوتاه شینکیه ویچ هم به فارسی برگردانده شده است: «فانوسبان»، ترجمه از اصل لهستانی روشن وزیری، «نگاه نو»، اسفند 1371 و «یانکوی آهنگدان»، ترجمه از اصل لهستانی صوفیا محمودی و ایونا نویسکا، «قصه‌هایی از موسیقی»، تهران 1375. از این داستان دوم یک ترجمه دیگری هم وجود دارد با این مشخصات: «یانکوی موسیقی دان»، در: «چند داستان از نویسندگان کلاسیک لهستان» گردآورنده کسی که غیر از حروف ا. ع. نام خود را فاش نکرد، تهران، بدون تاریخ.

3- ترجمه فارسی از اصل، روشن وزیر، تهران 1383؛ علاوه بر این، یکی از داستاهای کوتاه ریمونت تحت عنوان «مرگ» هم به فارسی ترجمه شد، در: «پیشکسوت‌های داستان کوتاه»، تهران 1378.

4- لودویکا واوژین سکا (1955-1908) – معلم و بانوي قهرمان لهستانی که با خطر مرگباری برای جان خود 4 تا بچه بیگانه را از آتش سوزی نجات داد – (ای. نویسکا).

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.