دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

[یک]

سَرتر از شكسپير؟

آن‌چه در باره‌ی نوبل ادبیات باید دانست

 استوره آلن*/ترجمه‌ی اسدالله امرايي
{ شناسه مقاله: 2239 }   { موضوع: پرونده ویژه }   { بازدید: ۶۰۳ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

 يکي از موضوعات مهمي که در خطابه‌ي 1910 آگست استريندبري(استريندبرگ) به ملت سوئد آمده به انتخاب برنده جايزه‌ي نوبل ادبيات 1901، سالي پرودوم برمي‌گشت. در آن خطابه گفت: «به‌علاوه برنده‌ي جايزه بايد کار ايده‌آلي بنويسد اما بعداً آن را به ايده‌ئاليستي تغيير داد که خب موضوع متفاوتي ا‌ست، اما او ماترياليست بود و لوکرتيوس را ترجمه کرده بود. استريندبري سپس استدلال مي‌کند که جايزه دادن به پرودوم خلاف وصيت‌نامه است. آنچه استريندبري به آن اشاره دارد واقعيتي‌ است که آلفرد نوبل در وصيت‌نامه 1895 خود نوشته بود که جايزه نوبل ادبيات بايد به کسي تعلق بگيرد که «برجسته‌ترين کار را در مسيري مطلوب و ايده‌آل خلق کرده باشد.» استريندبري معاصر نوبل به احتمال زياد وقتي به صفت ايده‌ئاليستي اشاره مي‌کند و مي‌گويد با ايده‌آل فرق دارد و در تضاد با وصيت‌نامه است، بي‌راه نمي‌گويد اما نمي‌گويد چه فرقي دارد. مسأله معناي صفت ايده‌آل مورد نظر نوبل – غريب و حتي توضيح آن دشوار است- و صد و چند سالي‌ است که محل مناقشه شده و تفسيرهاي زيادي از آن به عمل آمده. کِل اسپمارک(Kjell Espmark) در کتاب خود با عنوان جايزه‌ي نوبل ادبيات بررسي معيارهاي پس گزينش‌ها مي‌نويسد: «در واقع تاريخ جايزه‌ي نوبل ادبيات به نوعي نشان‌دهنده‌ي تلاش براي تفسير‌هاي نه‌چندان دقيق وصيت‌نامه مکتويب است.»

نوبل پنج معيار براي ما تعريف کرده. سه تا از آنها عام است و در مورد همه‌ي جوايز پنجگانه مصداق دارد و دو تا به‌ويژه براي جايزه ادبيات است. (1)«براي کساني که... بيشترين سود را براي بشريت داشته» اين معيار پايه است و در اولين بند مربوط در وصيت‌نامه قيد شده. (2) «طي سال گذشته». به دلايل کاملاً روشن اين بند را طوري تفسير کرده‌اند که نويسنده بايد در لحظه اعلان برنده زنده باشد و بنابراين جايي براي شکسپير نيست و اثر بايد معاصر باشد. (3) «در مورد مليت نامزدها هيچ ملاحظه‌اي نبايد در بين باشد.» اين معيار دورانديشانه البته با رومانتيسيسم ملي‌گرايانه رايج در اواخر قرن نوزدهم سازگاري نداشت. در دهه‌ي آخر امکان کاربرد جامع آن بود. (4) «به فردي که برجسته‌ترين اثر را ارائه کرده...»ترديدي نيست که معناي آن شاهکار ادبي ا‌ست. (5) «در جهت مطلوب و ايده‌آل.» در تجزيه و تحليل لغت‌شناسي که شامل بررسي اصلاحيه‌ي وصيت‌نامه‌ي دست‌نوشت صورت گرفته در جهت مطلوب و ايده‌ال در معيار اوليه تعريف شده است.

دبير دائمي محافظه‌کار، کارل ديويد آف ويرسن در سال‌هاي اوليه جايزه در بحث‌هاي آکادمي وصيت‌نامه را به قرائت ايده‌ئاليستي تعبير کرد و به نظرات اسائيس تيگني‌ير و ديگران توجهي نکرد. اين موضوع با اجماع نظرات فيلسوف سوئدي کريستوفر ياکوب بوستروم، زيبايي‌شناس آلماني فردريش تئودور فيشر که واقع‌گرايي ايده‌آل را ترويج مي‌کردند و البته شخص ويرسن جا افتاد. ترديدي نيست که نوک حمله‌ي استريندبري به همين نکته است.

گرايش آکادمي نوبل در تاريخ بيانيه‌هاي جايزه منعکس شده. تقريباً طي سه دهه‌ي اول جايزه اين موضوع منعکس شده است. تقريباً از هر سه جايزه در سه دهه‌ي اول در يکي از کلمات ايده‌ئاليستي استفاده کرده به انحاء مختلف استفاده کرده.

با اين حال، جنبه‌هاي ديگر به‌تدريج رو شد. کل اسپمارک با استفاده از منابع موجود، مانند گزارش‌ها و مکاتبات، در کتاب موصوف به معيارهاي پشت پرده‌ي گزينش‌ها پرداخته است. بررسي جامع او به مفاهيم و بنيان‌هاي تصميم‌گيري در دوره‌هاي مختلف اشاره کرده. ازجمله به اصل بي‌طرفي ادبي در روزگار جنگ جهاني اول که به نفع نويسندگان اسکانديناوي تمام شد، سبک فاخر پيرو گوته، منافع جهاني در مقابل ملي‌گرايي يا ممنوعيت، پيشگامان ادبي، به‌رسميت شناختن سبک‌هاي نگارش ابتکاري و منحصر به فرد و جايي که معيار مشترکي در کار نباشد با انتخاب رويکرد عمل‌گرايانه براي توجه دادن جهانيان به يک نويسنده مهم اما ناشناخته وارد عمل شده‌اند. استدلال‌هاي گوناگوني در مباحث داخل کميته جايزه‌ي نوبل طي سال‌هاي گذشته در اين تحقيق مورد استفاده قرار گرفته.

بيانيه‌ها از سوي ديگر، منبع رسمي اطلاعات است که انگيزه‌هاي آکادمي را در پس اظهارات صريح رو مي‌‌کند. با يک بررسي ساده به‌طور معمول معلوم مي‌شود برخي از استدلال‌ها مثل مشت نمونه خروار است. با اين حال، استدلال‌ها در خيلي از موارد بازدارنده نيست و تصوير تا حدودي پيچيده است. با اين حال، تعدادي از اين استدلال‌هاي مکرر را مي‌توان مشاهده کرد.

رايج‌ترين عنصر در بيانيه‌هاي جايزه نوبل اشاره به ويژگي‌هاي ميهن نويسنده يا گاهي اوقات، قاره‌اي ا‌ست که از آن آمده. اين ويژگي از هر سه مورد يکي صادق است، از تصوير منعطف زندگي در جزيره‌ي ساردينيا زادگاه گراتزيا دلدا؛ خلق و خوي گاليک آناتول فرانس است و حساسيت ياسوناري کاواباتا در بيان سرشت ذهن ژاپني، نيروي تخيل توني موريسون و جان بخشيدن به جنبه‌هاي واقعيت آمريکايي و عنصر خلاقيت پابلو نرودا در زنده‌کردن روياهاي سرنوشت‌ساز قاره. تا بعد از ميخاييل شولوخف که با دن آرام در سال 1965 برنده اغلان شد، فرهنگستان غالباً به يک اثر به عنوان علت اصلي اعطاي جايزه اشاره نمي‌کرد. هشت کتاب ديگر هم به اين ترتيب معرفي شدند که عبارتند از تاريخ رم مامسن، بهار المپ اسپيتلر، ميوه‌هاي زمين هامسون، دهقانان ريمونت، خاندان بودن‌بروک توماس مان، فورسايت ساگا گلسورتي، خانواده تيبو روژه مارتن دو گار و پيرمرد و دريا اثر ارنست همينگوي. کميته نوبل فقط يک بار در بيانيه‌ي خود به پيشگامي اشاره کرده آن هم تي‌اس اليوت است. اما پيراندللو را براي احياي جسورانه و هوشمندانه هنر دراماتيک و فاکنر را براي نقش منحصر به فرد در رمان مدرن آمريکا ستود. به علاوه آنها همينگوي و سارتر را براي نقش و تأثيرگزاريشان مورد توجه قرار داد.

بناونته به علت احياي شور و سرزندگي سنت نمايش اسپانيا جايزه گرفت. بونين، پاسترناک و سولژنيتسن در پيگيري سنت ادبيات کلاسيک و فاخر و برجسته روسيه انتخاب شدند. در 50 سال گذشته از زمان آندره ژيد که در سال 1947 برنده شد به اين طرف ترسيم شرايط انساني در آثار 12-10 بار تکرار شده است. مثلاً در مورد بکت گفته شده نوشته‌هايش درماندگي و بي‌پناهي انسان امروز را تصوير کرده، سينگر هم به علت احياي شرايط آرماني انسان آثار ويليام گولدينگ وضعيت انسان را در دنياي مدرن امروز به تصوير در مي‌آورد و کنزابورو اوئه که در بيانيه نوبل او را ستودند زيرا تصوير ناهماهنگ از فلاکت انسان را نشان داده است.

اگر امروز بگويم اراده بر آن قرار گرفته تا دوباره به وصيت‌نامه ارجاع شود بي‌راه نگفته‌ام. نمونه مي‌خواهيد جايزه نادين گورديمر، کسي که از طريق نوشته‌هاي حماسي - عين کلمات آلفرد نوبل - براي بشريت بسيار مفيد بوده.

با توجه به دارايي و ميران کارآمدي بنياد نوبل، فرهنگستان منابع کافي براي استفاده از کارشناسان را در اختيار دارد که از فضاي فرهنگي جهان با خبرند. آنهايي که مجاز به معرفي نامزدها هستند امکان استفاده از شبکه‌هاي بين‌المللي را دارند اما اساس فرآيند ارزيابي بر قرائت اعضاي آکادمي قرار دارد. اولويت‌ها البته ذهني، اما حاصل تجربه‌ي گسترده‌ي گروه هستند و در بحث بين اعضاء تعيين مي‌شود. اعضاي فرهنگستان به خوبي آگاه هستند که اعتبار جوايز نوبل به ليست برندگان آن است. ماروين مينسکي در مقاله‌اي در ساينتيفيک آمريکن در اکتبر 1994، اظهار داشت: «به‌عنوان يک گونه، به‌نظر مي‌رسد که در رشد فکري به بلندايي رسيده‌ايم. هيچ نشانه‌اي وجود ندارد که ما باهوش‌تر مي‌شويم. آيا آلبرت انيشتين ايساک نيوتن يا ارشميدس برتر بود؟ آيا هيچ نمايشنامه‌نويسي در سال‌هاي اخير سرتر از ويليام شکسپير يا اوريپيد بوده‌ است؟» پاسخ او منفي است و او را راضي نمي‌کند. بايد به دنبال راه‌هايي باشيم تا محدوديت‌هاي فکري‌مان را ارتقاء دهيم. خودش تصور مي‌کند با جايگزيني و مهندسي نانوتکنولوژي در جسم و مغز امکان اين عمل هست. گزينه‌اي که به جاودانگي منجر مي‌شود.

در مرحله نخست محققان ابزارهاي الکترونيکي را اختراع مي‌کنند و آنها را به بدن ما وصل مي‌کنند و با الکترودهاي بي‌شمار ميکروسکوپي گنجايش مغز را افزايش مي‌دهند. بعد هم راه‌هايي براي جايگزيني مغز مي‌يابند. مينسکي مي‌گويد با اين کار ما به ماشين بدل مي‌شويم. اين ماشين‌هاي هوشمند را ترجيح مي‌دهد به تأسي از هانس موراوک در هوش بچه: روبات‌هاي آينده و هوش انساني هوش بچه بنامد. تراشه‌‌هاي کامپيوتري ميليون‌ها بار سريع‌تر از سلول‌هاي مغزي کار مي‌کنند به همين علت هوش‌بچه‌ها طوري طراحي مي‌شود که خيلي سريع‌تر از ما فکر کنند. مينسکي حساب مي‌کند که در نظر اين موجودات نيم دقيقه يک سال ماست و يک ساعت تمام عمر ما.

سرتر از شکسپير؟ خب البته پيش‌شرط نيست اما اين گوي و اين ميدان. براي روبات‌ها هيچ‌ رقابت واقعي متصور نيستم، اما آيا ماشين از جايزه خوشش مي‌آيد؟ بياييم به هوشمندي ويسواوا شيمبورسکا، برنده جايزه نوبل ادبيات سال 1996 متوسل شويم.

در شعر گروه اکتشاف ناموجود هيماليا مي‌خوانيم:

ما اميد را به ارث برده‌ايم

موهبت فراموشي.

مي‌بيني چگونه مي‌زاييم

در ويرانه‌ها

ما شکسپير داشته‌ايم، يعني

تک‌نفره ورق بازي مي‌کنيم.

ويولن مي‌نوازيم.

شب که مي‌شود چراغ روشن مي‌کنيم.

تفا سير

گئورگ براندس، منتقد ادبي دانمارکي در نامه‌اي از دوست نوبل مي‌پرسد، نوبل چه منظوري داشته. در پاسخ گفته بود که نوبل آنارشيست بود و منظورش از ايده‌ئاليستي «اتخاذ نگرش جدلي يا انتقادي به دين، وفاداري، ازدواج و نظم اجتماعي به‌طور کلي» است. در ميان همه اين حرف‌ها آنچه درباره‌ي ايده‌ئاليستي گفته شد از همه درست‌‌تر است. اما موضوع مورد نظر کلمه‌ي ايده‌آل بود. با اين حال، به نظر مي‌رسد جايزه‌ي نوبل موضع مستقل داشت.

آندرس استرلينگ، دبير دائمي پيشين فرهنگستان سوئد سعي داشت بر نقش ايده‌آليسم آرمان‌شهري شِلي در «ايده‌ئاليسم عملي نوبل» تأکيد کند. به نظر او نوبل به اثر با گرايش‌هاي مثبت انساني اشاره داشته. او اضافه کرد که تنها تفسيرهاي موسع به درد مي‌خورد.»

گونار براندل محقق سوئدي اشاره کرده که کتابخانه‌ي نوبل نمي‌گويد او تحت تأثير مشخصاً شلي بوده. براندل در برداشت نوبل ترديد دارد. او به خود جرأت مي‌دهد که حدس بزند نوبل با ارتباط دادن جايزه‌ي ادبيات و جوايز ديگر مي‌خواسته به درک بهتر جهان از طريق ادبيات کمک کند. آرتور لوندکويست، عضو سابق فرهنگستان، يک بار در جواب مصاحبه‌کننده‌اي گفت: «اين جايزه بايد گرايش ايده‌ئاليستي داشته باشد، لاجرم بايد انسانيت را نشان دهد. نمي‌توان اين جايزه را به کسي داد که طرفدار خشونت است.» لازم به ذکر است که لوندکويست خود را صرفاً محدود به اثر ادبي نمي‌کند، ديدگاه نويسندگان را در کل مي‌سنجد. لارس گيلنستين، يكي از دبيران دائم آكادمي مي‌گويد بايد از تلاش براي تفسير عبارت مورد نظر دست برداريم. كافي است بگوييم ادبيات جدي و فاخر بر دانش ما از شرايط نوع بشر مي‌افزايد و در جهت غنا بخشيدن به زندگي ما حركت مي‌كند و شرايط زندگي ما را بهتر مي‌كند. تازه‌ترين اظهارات درباره اين موضوع را مي‌توان در كتاب فرهنگستان سوئد از چشم‌انداز معاصر اثر تورگني سگرشدت يافت كه در سال 1992 منتشر شده است. سگرشدت كه خود عضو فرهنگستان است، مي‌گويد جوايز صلح و جوايز علمي نشان مي‌دهد كه نوبل قصد داشته با ترغيب پيشرفت به سمت همكاري و مودت بين انسا‌ن‌ها حركت كند. بالطبع جايزه ادبيات را هم براي نويسندگاني در نظر گرفته كه اگر اراده‌اي باشد، افكار جالب و آرمان‌هايي را كه در سايه‌ي پيشرفت‌هاي علمي صورت گرفته ارائه مي‌كنند. آلفرد نوبل را از اين نظر مي‌توان يك آرمان‌خواه اخلاقي تندرو به حساب آورد.

تجزيه تحليل

از زماني كه استريندبري تفاوت‌هاي لغوي و معنايي دو صفت ايده‌آل و ايده‌ئاليستي را به روشني بيان كرد، اين موضوع را پيش كشيدند كه خودش چگونه از آن صفت‌ها استفاده كرده و چه منظوري داشته. چاپ آثار استريندبري در كشور در راه است و نسخه اينترنتي آن هم در مخزن زبان دانشگاه يوته‌بوري(Göteborg) در دسترس است. با بررسي اين آثار تصوير جالبي از استريندبري خواهيم داشت. من برخي از موارد مربوط را ذكر مي‌كنم:

«آنها جوانان خيلي خوبي هستند، به قول معروف با گرايش ايده‌آل(مطلوب) حسن نيت دارند و شوري براي ايده‌آل‌هاي ناشناخته... در ميان آنها جواني حساس هست كه عشق و علاقه‌ي وافري به ايده‌آل‌هاي قديم دارد و بيشتر از همه به هاينه... (پسر يك خدمت‌كار، 1886) در اين نمونه كاملاً مشخص است كه صفت ايده‌آل به آرمان‌ها دلالت دارد و يك هم كه مستقيم به هاينه شاعر آلماني اشاره مي‌كند.

«تا جايي كه مي‌دانم نورا (در خانه‌ي عروسك ايبسن) در مقابل پول نقد خود را ارائه مي‌كند. هم ايده‌آل است هم لذت‌بخش. همه اينها را هم به‌خاطر عشق به شوهرش مي‌كند. براي اينكه او را نجات بدهد!» (ازدواج 1884) «جامعه به اوج يا آرمان پوچي رسيده است. كژي جاي نيكي نشسته است و بدي محترم شمرده مي‌شود... اما زندگي در شهرها به شكل بسيار ايده‌آلي پيشرفت كرده... شكل ايده‌آل(مطلوب) ساختمان‌سازي هم در اين ميان نقش داشته است... و تنها تعداد كمي از جمعيت، اتاق‌هاي روشن دارند.» (ماجراها و مقصدهاي سوئدي، 1883). اين دو بريده نمونه‌هايي هستند كه استريندبري به كار برده، درست در همان معناي نمونه‌ي قبلي.

در نامه به آگوست ليندبري مي‌نويسد: «روز اول سپتامبر اين سال پنج اثر تازه تحويل مي‌دهم؛ يك تراژدي، دو كمدي و دو تمثيل. البته شايد زودتر هم تحويل دادم. نمايشي با هشت بازيگر. يك پيرزن، همسر و دو دختر (موطلايي و مو خرمايي)، يك پيرمرد، شما، يك عاشق (ايده‌آل) يك بدل(زشت واقعي).» اينجا هم شاهد هستيم كه ايده‌آل را در مقابل رئال به كار مي‌گيرد كه در كنار زشت مي‌گذارد.

در خطابه 1910 به ملت سوئد مي‌گويد:«كريستوفر ياكوب بوستروم از فلاسفه‌ي رواقي‌ است، فيلسوفي از پيته‌آ كه خود را اسير فلسفه‌ دوران افلاطون و نگاه ايده‌ئاليستي او به زندگي كرده.» اين هم از نمونه‌هاي كاربرد ايده‌ئاليستي در مفهوم ساده فلسفي.

باز در همان خطابه 1910 به ملت سوئد مي‌گويد:«اين درك ايده‌ئاليستي از حق الهي حكومت كه پادشاه را فراتر از قوانين بشري مي‌داند كه تنها در برابر بارگاه الهي پاسخگو مي‌داند در ميان معاصران من هم پراكنده شده و انگار نسلي از بردگان و خدمه را در سياره‌اي ثانوي پرورده است كه كه با مختصر دستكاري در قدرت فراموش مي‌كنند كه خود بنده‌ و خدمتكار هستند.» در اينجا هم ايده‌ئاليستي به ديدگاه محافظه‌كارانه از زندگي و جامعه ارجاع دارد هرچند نگاهي فلسفي پشت آن خوابيده. در همه اين نمونه‌هاي پيش گفته به‌وضوح مشخص است كه هر دو صفت از واژگان بر بسامد استريندبري است و معنايي كاملاً متفاوت دارند.

نمونه‌هاي مشابهي هم از ديگر نويسندگان ذكر مي‌كنم، از جمله كارل آدولف آگارد كه در سال 1857 اين تكه را نوشت: «اگر كسي اخلاقيات مسيحي را ايده‌آل(مطلوب) نداند يعني هدف غايي به حساب نياورد كه بايد مد نظر قرار دهيم، درك مفاهيم اين اخلاقيات ممكن نخواهد بود.» (مجموعه آثار جلد اول) در اينجا صفت دقيقاً در محل معناي خود به كار رفته است و به هدفي اشاره دارد.

در كتاب ديگري از استريندبري مفهوم موازي ديگري آمده است:«اما اصلاحات ناگزير آمد، اصلاحاتي تند و بي‌رحمانه، عملي و مادي و موفق كه مستبدان را سرنگون كرد و فلزات گرانبهاي معابد را كند، زيرا حكاكي‌هاي روي چوب تا زمان مانده و مي‌ماند. در اينجا صفت مادي در معناي ارجاع به ماده به كار رفته و مشابه همان ايده‌آل و واقعه فوق‌الذكر است.

معلوم است كه در زمان نوبل صفت ايده‌آل به كمال مطلوبي اشاره داشت و افراد مختلف به عنوان ورد زبان خود آن را به كار مي‌بردند. به توصيف استريندبري در عبارت فوق‌الذكر درباره آن جوان توجه كنيد. اين بيان فرازباني به شيوه‌ي جالبي، زمان كاربرد را هم شامل مي‌شود.

اصلاحيه

بنابراين کلمه مورد بحث در وصيت‌نامه مكتوب به دست‌خط خود نوبل تغيير كرد. دو حرف آخر كلمه در زبان سوئدي (idealisk ) -در ويژگي‌هاي ديگر سوار است. اين موضوع حس کنجکاوي من را تحريك كرد و مرا به اين نتيجه رساند كه شايد كلمات اوليه پرتوي بر اين موضوع بپراكند.

من چندين بار تلاش كردم كه اصل كلمه را با چشم غير مسلح، تشخيص دهم، اما خيلي زود فهميدم كه موضوع را بايد با متخصص پزشکي قانوني در ميان بگذارم و با او مشورت كنم. يان اريک کارلسون با كمال ميل به من کمک كرد. با استفاده از روش‌هاي اوپتيك تأييد كرد كه هر دو جوهر روي كاغذ از يك نوع است. با استفاده از روش ميکروسکوپي، افزايش کنتراست و مقايسه ويژگي كلمات به اين نتيجه رسيد که کلمه اصلي (idealirad) بوده. در تجزيه و تحليل خود به اين نتيجه رسيد كه برخي از مردم در نگارش حروف هجاها كل کلمات را حذف مي‌كنند، شايد به اين علت كه دست‌شان تند است.

با اين حال، کاراکترهاي بومي زبان، سوئدي نيستند و احتمال دارد نوبل مي‌خواسته آن را تغيير دهد. کلمه‌اي که موقع نوشتن به ذهن او رسيده (idealiserad) احتمالاً معادل (idealized ) انگليسي بود. پس چرا کلمه را تغيير نداد؟ من به اين باور رسيده‌ام که او به idealiserad راضي بود. . شايد آن تعمق باعث غلط املايي شد اما مي‌خواست با استفاده از يک کلمه بر آن تأكيد كند. بنابراين با حركت سريع قلم روي rad پسوند SK را نوشت، كه حالا idealisk محل مناقشه شده.

در زبانشناسي، معمولاً بين صفت‌ نسبي و صفت حالت وجه تمايزي هست. نمونه‌هايي از صفت نسبي: املايي منسوب به املاء مثل اصلاحات املايي يا فيزيکي منسوب به فيزيک در آزمايش فيزيکي. صفت حالت مانند خميري يعني حالت خميري داشتن و ياوه‌گو در ياوه‌ويي. به نظر من idealisk مورد نظر نوبل و استريندبري و آگارد صفت نسبي ات به اين معني كه اشاره به ايده‌آل دارد.

عبارت نوبل را كه گفته در مسير ايده‌آل مي‌توان در مسيري به سوي ايده‌آل تعبير كرد. فضاي ايده‌آل(مطلوب) در همه جوايز نوبل كه معيار اساسي‌ ا، معياري كه تعين مي‌كند جايزه به كسي داده شود كه بيشترين سود را براي نوع بشر به ارمغان آورده. بنابراين طبق همين معيار به اثري كه هرقدر فاخر باشد اما نسل‌كشي را تبليغ كند چون با معيار وصيت‌نامه سازگاري ندارد جايزه تعلق نمي‌گيرد.

سوال شده است كه از كجا معلوم يك اثر مطلوب‌تر از ديگري‌ است. نيازي به چنين مقايسه‌اي نيست. صفات معناي مطلق دارند و قابل مقايسه نيستند مگر در شرايط بسيار خاص كه در اينجا مصداق ندارد، اما در عبارت پيرو «در مسير مطلوب» يعني «برجسته‌ترين» صادق است.

بعد از آنكه معلوم شد اين مسأله چطور در ذهن نوبل شکل گرفته است، به نسل‌هاي بعدي مربوط مي‌شود که ادبيات روز را با معيار او بسنجند. شايد اگر مثلاً نوبل کار ساموئل بکت را ديده بود، برداشتي را كه ما داريم، نداشت. اگر از ديدگاه ما به موضوع نگاه مي‌كرد نام اولين برنده‌ي جايزه‌ي نوبل فرق مي‌كرد.

ايده‌ئاليستي

1901- پرودوم ايده‌ئاليسم فاخر

1908- اويكن فلسفه ايده‌ئاليستي زندگي

1909 – لاگرلف ايده‌ئاليسم فاخر

1910- هايزه ايده‌ئاليسم

1911-ماترلنك تخيل شاعرانه

1916- رولان ايده‌ئاليسم فاخر

1926- شاو ايده‌ئاليسم

1927- دلدا تأثير ايده‌ئاليستي

بچه ذهن

در نظر من ماشين و روبات را مي‌توان تا حدودي تحريك كرد اما احساساتي نظير شوق يا قدرشناسي و اندوه در آنها راه ندارد. آيا مي‌تواند با هيجان نبض خود را بگيرد؟ به گفته دوگلاس هوفشتاتر در كتاب مفاهيم سيال و شبيه‌سازي، الگوهاي رايانه‌اي سازوكار بنيادين تفكر كه در سال 1995 منتشر شد، شايد بتوان به ماشين ياد داد كه بگويد متشكرم اما نمي‌شود احساس قدرداني را در او ايجاد كرد. به نظر من تحريك عواطف، قصد و هويت الزاماً با خود عواطف، قصد و هويت فرق دارد. من در اين مبحث با راجر پن‌روز نويسنده كتاب ذهن تازه‌ي امپراتور در بحث رايانه، ذهن و قوانين فيزيك كه در سال 1991 منتشر شد موافقم به‌خصوص در تلميح ظريفي كه به داستان لباس تازه‌ي امپراتور هانس كريستسن آندرسن دارد. او مي‌گويد درست است كه بخش زيادي از فعاليتهاي ذهني مبناي لگاريتمي دارد اما حتماً در عملكرد ذهن بخش‌هاي غير لگاريتمي هم دارد. ديويد جي چالمرز در مقاله‌اي كه در ساينتيفيك آمريكن در دسامبر 1995 نوشت به معضل ذهن مي‌پردازد و درباره اينكه روندهاي طبيعي چگونه به تجارب ذهني در مغز دامن مي‌زند. در كنار مسايل ديگر از نكاتي كه راجر پن‌روز درباره‌ي مسووليت‌هاي اخلاقي ما در قبال دستگاهي ادعا مي‌كنند كه فكر مي‌كند، حس دارد و احساس مي‌كند و درك دارد و موجود هوشمندي ا‌ست از اين بحث وي خوشم مي‌آيد كه مي‌گويد:«بهتر است از رايانه براي رفع نيازهاي خود استفاده كنيم و به حساسيت‌هاي آن كاري نداشته باشيم.»

علاوه بر اين، سوال ديگري در ذهنم ايجاد مي‌شود. آيا اين دستگاه‌هاي انسان‌نما قادر به دوست داشتن و عشق‌ورزيدن هستند؟ با توجه به تجربه‌هاي ارزشمند، تفاوت‌‌ها، برداشت‌ها، تفسيرهايي كه در اين پديده‌ي بسيار انساني وجود دارد، قاطعانه جواب مي‌دهم نه. از آن گذشته توجه داشته باشيد که مغز جايگزين بر هويت گيرنده تأثير مي‌گذارد كه در رابطه‌اي نظير عشق، عامل اساسي و تعيين‌كننده است. به نظر من، اين فرض استدلال قاطعي مي‌طلبد

*پروفسور درفرهنگستان سوئد

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.