دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

در حاشيه‌ي فيلم لو آور

اُمیدی در تاریکی؟

 وحيد مرتضوي
{ شناسه مقاله: 2238 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۱۱۷۱ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

 ژان‌لوک گُدار جمله‌اي با اين مضمون دارد که وقتي کارِ دنيا دارد بدتر مي‌شود بهتر است بگذاريم بدتر نيز بشود! براي من، از همان نخستين ديدار، فکرِ اين فيلمِ تازه‌ي آکي کوريسماکي با اين ايده‌ي گُداري گره خورد؛ گويي که اين فيلمسازِ هميشه معترضِ گوشه‌نشين نيز در پسِ ساختِ اين فيلمِ تازه به چيزي از جنسِ تعبيرِ گُدار، يا وارياسيوني از آن، مي‌انديشيده است. اما چرا اين فيلمِ بازيگوشِ اميدوار و نشاندنش کنارِ اين تعبيرِ به نظرِ سخت بدبينانه‌ي گُداري؟ بگذاريد براي بيانش تقلايي بکنم!

از نقطه‌اي شايد بسيار بديهي آغاز کنيم، از يک جداسازي شماتيک - جهانِ فيلم و جهانِ واقعيت. هر فيلمي رويکردِ مشخصي را به جهانِ واقعيت برمي‌گزيند؛ حتّا اگر اين گزينش در نهايت چيزي باشد از جنسِ انتزاعِ کامل.

به تماشاي «لو آور» مي‌نشينيم. فيلم تازه شروع شده است - چند قابِ کوتاهِ ايستا، فشرده و موجز طرحي از موقعيت را پيشِ روي ما مي‌گشايند (دستِ کم اين را خوب مي‌دانيم: به قلمروِ کوريسماکي پا گذاشته‌ايم). دو مردِ کفاشِ دوره‌گرد (که يکي قهرمانِ ماست - حدسش سخت نيست) در انتظارِ کفش/مشتري‌اي که از راه برسد. مشتري از راه مي‌رسد. بلند قامت، جدّي و احتمالاً شرور (از تجربه‌هاي فيلم‌بيني تا آخرش را مي‌شود حدس زد)؛ بعد يک پنِ آرامِ دوربين است و دست‌بندي بر دست که حالا به چشم مي‌خورد. پليس‌ها هم از راه مي‌رسند و بالاخره صداي شليکِ خارجِ از قاب. سريع و مختصر جهانِ فيلم ساخته شده است، جهاني که به تمامي جهاني «فيلمي» است – هم در خود اشاره به اين ويژگي «فيلمي» دارد و هم روي تجربه‌هاي پيشينِ بيينده‌اش حساب کرده است.

و اين تجربه‌هاي پيشينِ بيينده البته که مهم‌اند؛ قلمروِ کوريسماکي جغرافيايي دارد و در آنْ اين ويژگي «فيلمي» هميشه حضور داشته است – همان چيزي که علماي فن به آن مي‌گويند ارجاع، خودآگاهي يا تعبيرهايي از اين دست. به شيوه‌ي خودِ کوريسماکي سريع، مختصر و کوتاه برگزارش کنيم: فيلم جلو مي‌رود؛ کم و بيش همه‌چيز شبيهِ فيلم‌هاي قبلي است ولي چيزي اينجا تفاوت کرده است. نشاني از آن بدبيني و تلخي گزنده‌ي هميشگي کوريسماکي نيست و هر چه که پيش‌تر هم برويم همه چيز به گونه‌اي غير عادي خوب مي‌شود و اميدوار. خُب اين طنز است، يک جور کمدي. کمدي هم شايد تعبير مناسبي نباشد، انگليسي‌ها کلمه‌ي بهتري برايش دارند deadpan. اين که به فارسي چطور تعبيرش کنيم کارِ آساني نيست*، اما برگرديم و مثلاً به ياد بياوريم صحنه‌اي را که آقاي بازرسِ پليس با آناناسِ گُنده‌اي در دست وارد بارِ خانمي مي‌شود که شايد در گذشته سر و سِرّي با او داشته يا نداشته است. طنزِ deadpan کوريسماکي در اين صحنه با همين آناناسِ در دستِ بازرس شروع و وقتي، روي ميز، برگ‌هاي خاردارِ آن کنارِ تيغه‌هاي کاکتوس‌هاي کنارِ پنجره قرار مي‌گيرد کامل مي‌شود. اين چيزي هم هست جداي از آنچه که در متنِ صحنه و در دلِ داستان مي‌گذرد. در سالنِ سينماي اوّلي که فيلم را ديدم تماشاگران هيچ واکنشي به اين نشان ندادند ولي در سالنِ سينماي دوّم همه حسابي خنديدند (اين دسته‌ي دوّم احتمالاً مخاطبانِ واقعي فيلم بودند) و البته بماند که اينجا، همچنان که در کلِ فيلم، با جنس deadpanاي روبرو هستيم که کمي سينه‌فيلي نيز هست!

اما نکته اين است که اين deadpan ويژگي‌اي نه تازه که همبشه حاضر در فيلم‌هاي او بوده است - شايد حتّا بتوان آن را يکي از بارزترين شاخصه‌هاي سينماي او نيز خواند. پس تفاوت (و مسئله) در همان اميدواري سخت خوشبينانه است؛ در اين ساده‌سازي شماتيکِ اخلاقي‌. آن هم در روزگاري که کارِ دنيا از هميشه زارتر است و خودِ فيلمساز به گواهي گفتگوهايش نااميدتر از هميشه. برگرديم به همان داستانِ جهانِ فيلم و جهانِ واقعيت که نقطه‌ي عزيمت‌مان بود. خب، اين يک جهانِ تماماً «فيلمي» است؛ از شهري که بندر است و همين بندر بودن انبوهي خاطره‌ي سينمايي را در پشتِ سر دارد و از نامِ کاراکترها و بارها و کافه‌ها که هر کدام يادآورِ چيزي ديگر در فيلمي ديگر هستند تا خرده‌داستان‌ها (چه چيزي آشکارتر از آن پايانِ کازابلانکايي «حالا اين وقتِ شروع يک دوستي تازه است»؟!) و فضا، رنگ، دکور – اين بازي دلچسبِ ترکيبِ رنگ‌هاي آبي و سبز که قاب‌ها را برگرفته‌اند و به وقتِ لزوم غياب‌شان نيز. اما چيزي است اين وسط که اين جهانِ فيلمي هميشگي کوريسماکي را خط‌خطي مي‌کند و از درون به پرسشش مي‌گيرد؛ جعبه‌اي آهني که ناغافل سر از اين شهرِ روياها در مي‌آورد. جعبه‌ که باز مي‌شود نگاه‌هاي پرسشگرِ مهاجرانِ سياه است که رو به ما دوخته مي‌شود.

اين لحظه‌ي مهمي در جهانِ کوريسماکي است؛ چيزي نه به جز رخنه‌ي واقعيتِ هشداردهنده. کوريسماکي اهميتِ اين لحظه را به رسميت مي‌شناسد و اين نگاه‌هاي تک به تک را ثبت مي‌کند. اين تکّه‌ي کوتاهِ کنده‌شده از جهانِ واقعيت، جهانِ «فيلمي» اين فيلمِ آخر را در يک مسيرِ ديالکتيکي تازه‌تر مي‌اندازد.

همه مي‌دانيم، همه مي‌شناسيمش. معترض است، بدبين است، و در نگاهش به جامعه، راديکال. هميشه جهان‌هاي «فيلمي»اي بنا کرده که در خوش‌بين‌ترين لحظه‌هاي‌شان نيز هميشه چيزي از اين بدبيني را در خود حمل کرده‌اند. اما کارِ دنياست که زارتر از اين حرف‌ها شده؛ که او گويا ديگر به آن «فيلمي»‌هاي هميشگي‌اش هم اعتقادي ندارد، حتّا اگر «نوري در تاريکي»، فيلمِ قبلي‌اش، يکي از بدبين‌ترين فيلم‌هايش نيز بوده باشد. پس اين بار کاري در جهتِ عکس مي‌کند ـ تکه‌اي از واقعيت را که به دنياي هميشگي‌اش پرتاب مي‌کند، آن دنيا را که با عنصري واقعي آلوده مي‌کند، براي هضمِ اغتشاشِ ناشي از آن چاره‌اي نمي‌يابد جز اين که جهانِ «فيلمي»‌اش را در خوشبينانه‌ترين مسير تغييرِ جهت بدهد ـ از اين هم نمي‌شود گذشت که جهاني که نيروي شرش بشود ژان‌پي‌ير لئو، چيزي جز بهشت نبايد باشد که فرانسوي‌ها لو آور را به آن معنا مي‌کنند.

پس اين قدم به قدم (و دوست دارم اين را هم تأکيد کنم: سيستماتيک) فيلمي مي‌شود در بابِ جهاني که نيست، چهاني که ديگر نيست؛ جهاني که ديگر فقط مي‌توان در روياهاي سينمايي‌اش باز يافت. ماجرا اگر چنين باشد خاطره‌ي مارسل کارنه نيز همان قدر به پرسش‌گيرنده‌ي جهانِ «واقعيت» مي‌شود که شبحِ کارل مارکس نيز. پس بگذار که چنين فيلمي کاراکترِ اوّلش را نيز مارسل مارکس نام نهاده باشد [کاراکتري که نخست در فيلمي ديگر از کوريسماکي شکل گرفت]! اين به گونه‌اي کوريسماکي‌وار بدَل مي‌شود به يک فيلمِ سياسي؛ به يک سياسي deadpan!

به لطفِ فيلمِ کوريسماکي، حالا طنزِ deadpan نهفته در آن تعبيرِ گُداري نيز آشکارتر مي‌شود: همان بهتر که بگذاريم بدتر هم بشود!

کم نبودند که گفتند در کارنامه‌ي سازنده‌اش فيلمِ مهمي نشده؛ به نظر فيلمي است که خيلي ساده مي‌شود دستِ کم گرفتش (خودِ من هم پس از تماشاي اوّل در اين دسته بودم). حتّا مي‌شود به عقب برگشت و به ياد آورد که کوريسماکي پيش‌تر فيلم‌هايي خلاقانه‌تر و جسورتر از اين را ساخته است. اما اگر قضاوت بر مبناي آن «چهارچوب»ي انجام شود که فيلمي براي خود تعريف کرده، «لو آور» فيلمي است که کاملاً به هدفِ خود رسيده است.

از اين‌ها که بگذريم به حدِ کافي تماشايي نيز از آب درآمده است. در تماشاي سوّم هم طنزِ deadpan کوريسماکي دوام آورده بود

* Deadpan را به فارسی معمولاً بی‌حالت، سرد، خشک، یخ، خُنک، ... برگردانده‌اند. شاید در جاهایی ترجمه‌های پیشنهادی به کار آید. مثلاً وقتی از چهره‌ی بی‌حالت یا سنگیِ باستر کیتون صحبت می‌کنیم. ماجرا کمی پیچیده‌تر می‌شود وقتی بخواهیم با این صفت تجربه‌ی تماشای «وقتِ بازیِ» تاتی را بیان کنیم. و پیچیده‌تر می‌شود اگر به سینمای معاصر برسیم و بخواهیم این تعبیر را برای نمونه‌های بی‌شمار و حتا متفاوت از همی همچون وس اندرسون، کوریسماکی، الیا سلیمان، ... به کار ببریم.

لو آور

کارگردان: آکی کوریسماکی

بازیگران: آندره ویلمس و ژان‌پی‌یر داروسن

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.