دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

در حاشيه‌ي فيلم سايه‌هاي تاريکي

خون‌آشامِ نابهنگام

 
{ شناسه مقاله: 2237 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۷۲۵ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

نوشتن يک ايراني درباره‌ي سايه‌هاي تاريکي مانند اين است که يک آمريکايي بخواهد درباره‌ي فيلم «کلاه قرمزي و بچه ننه» بنويسد. اين دو فيلم با استانداردهاي متفاوتي ساخته شده‌اند اما هر دو براي ارتباط با مخاطب بر اساس يک مکانيسم عمل مي‌کنند: نوستالژي. همان‌طور که «کلاه قرمزي و بچه ننه» بر اساس يک سريال تلويزيوني پربيننده ـ منظورم بيشتر دوره‌اي است که امثال من کودک بوديم و ببنيده پروپاقرص کلاه‌قرمزي‌ ـ ساخته شده، سايه‌هاي تاريکي هم بر اساس يک سريال عصرانه در پايان دهه 1960 و اوايل دهه 1970 ساخته شده است. تفاوت‌ اين دو فيلم در اين است که اولي را خود سازنده‌ها ساخته‌اند و دومي را تعدادي از همان ببينده‌هاي دل‌باخته. علي‌الظاهر جاني دپ در اين ميان دل‌باخته‌تر بوده است که امتياز فيلم اين سريال را خريده و تيم برتون را به ساختن آن تشويق کرده است.

اما منطق تماشاي آن براي مخاطبان اصلي‌شان يکي است. بنابراين نوشتن درباره فيلم هم در بسترهاي متفاوتي صورت مي‌گيرد. منتقدان خارجي ـ به‌خصوص آن‌ها که دل در گروي سريال آبکي سايه‌هاي تاريکي داشته‌اند ‌ـ زياد از فيلم خوش‌شان نيامده است. اما گير فيلم، به نظر من، نه نوستالژي که موقعيت زماني است. در واقع بهتر است بگوييم موقعيت زماني براي فيلم حکم تيغ دو لبه‌اي را دارد. شايد به همين دليل است که مي‌توان گفت فيلم به دو نيمه خوب و متوسط تبديل مي‌شود.

اتفاقاتي که در نيمه اول فيلم براي بارناباس کالينز مي‌افتند «نابهنگام» هستند. تبديل‌شدن بارناباس به دراکولا، اگر در عصر جادو و جنبلِ قرون وسطا اتفاق مي‌افتاد، اتفاقي بود مبتني بر ژانر. داستان‌هاي خون‌آشامان به اين شکلِ کلاسيک، اغلب در بسترهاي زماني خاصي روي مي‌دهند. اگرچه اغلب نمونه‌هاي اخير، با اين بستر زماني بازي مي‌کنند و ما اکنون با انبوه خون‌آشامان و گرگينه‌ها در محلات سطح بالاي نيويورک و فورکسِ واشنگتن روبرو هستيم، اما بازي زماني برتون جالب و مختص به او است. زمينه‌ زماني که او انتخاب مي‌کند ابتداي دوران صنعتي‌شدن است. از اين جهت، او از حيله‌ي تکراري خود استفاده مي‌کند. افسون‌زني به دوراني که قرار است دوران افسون‌زدايي باشد.

عين اين اتفاقات را مي‌توانيم در فيلم اسليپي‌هالو (1999) و سوئيني‌تاد (2007) ببينم. تقابل اتفاقات اسرارآميز روستاي اسليپي‌هالو و شخصيت عقل‌گرايي ايکابد کرين (جاني‌دپ) يا کينه آرايشگر خيابان فليت و غفلت سرخوشانه کل لندن ويکتوريايي، زمينه اصلي فضاسازي و پيش بردن درام هستند. در نيمه اولِ سايه‌هاي تاريکي هم اين تقابل را مشاهده مي‌کنيم. ثروت خودساخته خانواده کالينز (نماد مهاجران مذهبي و بسيار سخت‌کوش پيوريتن) در آتش کينه جادوگري قرون وسطايي مي‌سوزد. اين دغدغه تيم برتون ـ که جهان مدرن و سکولار ما همواره در معرض تهديد (خيال‌انگيز) نيروهاي جادويي و قرون وسطايي هستند‌ـ عنصري موثر بوده که ما را پاي فيلم‌هاي ميخکوب مي‌کرده است.

اما به نيمه دوم فيلم که برسيم تمام اين پتانسيل‌ها بر باد مي‌رود. کارگردان و بازيگر اول فيلم که دل‌باخته سريال بوده‌اند، همان موقعيت زماني سريال را براي فيلم انتخاب مي‌‌کنند، بدون آنکه کمترين استفاده‌اي از پتانسيل‌هاي اين موقعيت زماني بکنند. اگر از اين واقعيت بگذريم که بخش عمده فيلم در قصر کالينز‌ها مي‌گذرد که عنصري لازمان است، متوجه مي‌شويم که ديگر اتفاقات فيلم مي‌توانستند در زمانه خود ما بيفتند. ايده اصلي فيلم ـ هيچ ثروتي مانند خانواده نيست‌ يا هر خانواده‌اي شيطان خودش را دارد ـ بيشتر حال و هواي ايدئولوژيک دوران ما يا عصر محافظه‌کاري مذهبي ريگان را بازتاب مي‌دهد تا حال‌ِ خوش عصر هيپي‌هاي ضدجنگ را.

باز، جنگ بارناباس و آنجليک که در نيمه دوم در غالب رقابت دو شرکت تن‌ماهي‌سازي بروز مي‌کند به حال و هواي زمانه کنوني که شرکت‌هاي بزرگ، کسب‌وکار متوسط را مي‌بلعند شبيه‌تر است تا به دهه 1950 که عصر طلايي کسب‌وکار خردِ طبقه متوسط است. نکته جالب همين جاست که حتي نوستالژي هم نمي‌‌تواند به ايدئولوژي غالب زمانه فايق آيد. همين مي‌شود که حتي کسي مانند تيم برتون هم يکي از سريال‌هاي دوست‌داشتني دوران کودکي‌اش را بر اساس ايدئولوژي بزرگ‌سالي‌اش مي‌سازد.

سایه‌های تاریکی

کارگردان تیم برتون

بازیگران: جانی‌ دپ، هلنا بونهام کارتر

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.