دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

در حاشيه‌ي دو فيلم سزار بايد بميرد و کوريولانوس

اين برلوسکوني لعنتي

 کریم نیکونظر
{ شناسه مقاله: 2235 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۱۱۵۹ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

مي‌شود اين‌جور ديد كه ساخت دو فيلم از روي سه‌گانه‌ي رومي ويليام شكسپير حاصل يك تصادف و اتفاق نادر و كمياب است كه به‌طور طبيعي رخ داده و اين تصادف هم هيچ منطق خاصي را دنبال نمي‌كند. مي‌شود به اين‌ نكته توجه كرد كه هر دوي اين فيلم‌ها زبان امروزين را براي ديالوگ‌گويي انتخاب نكرده‌اند و همان ديالوگ‌هاي قديمي را به ساختار زباني فعلي ترجيح داده‌اند، بعد مي‌شود به اين نتيجه رسيد كه اين كار ناشي از ناتواني‌ در برگردان امروزي از يك اثر بزرگ كلاسيك است و بعد هم حكم داد كه چنين كاري نقطه‌ي ضعف فيلم است و شكستي است براي سازندگانش. اما مي‌شود اين‌جور هم ديد كه اين همزماني و كاربرد زبان كلاسيك، احتمالا يكي از بيشمار تصادف‌ها و اتفاقات خوشايندي است كه در زمانه‌ي ما رخ داده؛ تصادفي كه حاصل‌اش (در نگاه اول) يك‌جور اقتباس كاملا وفادارانه و (در نگاه دوم) خوانشي تازه از نمايشنامه‌هايي است كه انگار در اتمسفر زمانه‌ي ما آفريده شده‌اند؛ نوشته‌هايي زاييده‌ي ذهن پوياي نويسنده‌اي كه انگار زمانه‌ي ما را تجربه كرده و با نگاهي به تاريخ، به امروز ما اشاره مي‌كند.

«سزار بايد بميرد» اقتباس وفادارانه، اما بلندپروازانه‌اي است از «ژوليوس سزار»؛ دومين متن از نمايشنامه‌هاي رومي شكسپير كه با «كوريولانوس» و «آنتوني و كلئوپاترا» كامل مي‌شوند. در «كوريولانوس» [كه سال قبل رف فينس فيلمي از روي آن ساخت] تراژدي دموکراسي روم را مي‌بينم، در «ژوليوس سزار» ظهور و سقوط سزاريسم روم را و در «آنتوني و کلئوپاترا» با شكل‌گيري امپراتوري روم مواجه مي‌شويم. يك‌جور حركت از دموكراسي به اقتدارگرايي همراه با يك سقوط خفيف اما دردآور و تلخ؛ و طبيعي است كه وقتي برادران تاوياني (اين چپ‌گراهاي افراطي) در دوره‌ي نخست‌وزيري برلوسكوني، اقتباسي از «ژوليوس سزار» را روانه‌ي سينماها مي‌كنند هزار و يك‌ برداشت سياسي همراه مي‌آورد. برداشت‌هايي كه بيشتر فرامتني است و از ذات فيلم نشأت نمي‌گيرند، اما به‌هر حال، گره زدن فيلم به يک نگاه سياسي بازي جذابي است براي توضيح جهان فيلمي كه به‌عمد اشاره‌هاي صريح را كنار مي‌گذارد و جهان تازه‌اي مي‌آفريند. اين بازي وقتي جالب مي‌شود كه سازندگان فيلم هم ما را به حضور در آن دعوت مي‌كنند تا از پس پشت فيلم ساده‌شان، بازتابي از دنيا سياست‌زده‌ي امروز ببينيم.

خب، كيست كه نداند تاوياني‌ها سياست‌مداران سنتي سينمايند كه در هر فريم فيلم‌شان، تصوري از چپ‌هاي كلاسيك را بازتاب مي‌دهند؟ كيست كه نداند برلوسكوني براي اين نوع چپ‌ها بزرگ‌ترن دليل نااميدي و غم و سرشكستگي است؟ و همه‌ي اين‌ها ما را به يك نكته مي‌رساند: «ايدئولوژيك بودن» برادران تاوياني يك پيش‌فرض منطقي است كه تماشاگر را آماده‌ي درك جهان فيلم مي‌كند. فيلمي كه در ظاهر، ساده است و چيزي جز يك اقتباس محافظه‌كارانه از نمايشنامه‌ي شكسپير نيست اما كم‌كم تبديل مي‌شود به اثري با اجراي هوشمندانه و ساختاري دقيق كه فرم روايي سهل ممتنع‌اش تماشاگر را به وادي سياست مي‌كشاند.

تاوياني‌ها در گفت‌وگويي درباره‌ي «سزار بايد بميرد» اشاره كرده‌اند كه مردم ايتاليا در دوره‌ي برلوسكوني: «انگار در زندان بوده‌اند» و وقتي مي‌شود اين ارجاع را به فيلم نسبت داد كه بدانيم تقريبا تمام فيلم در زنداني بدنام در ايتاليا مي‌گذرد. ترکيب دو زمان مختلف براي رسيدن به يك نتيجه‌ي واحد از فيلمسازاني كه بيشتر از هر كس ديگر ايدئولوژي چپ را زنده نگه داشته‌اند، اتفاقا مي‌تواند تحليل روشني از جنس فيلم بدهد. «سزار بايد بميرد» داستان اجراي يك نمايش توسط زندانيان است؛ آن‌هايي كه براي فرار از بي‌كاري و كسالت، بازي در فيلم را مي‌پذيرند بعد، آرام‌آرام در نمايش حل مي‌شوند و نمي‌توانند از آن دل بكنند. فيلم، چيزي جز نمايش تمرين‌ و اجراي اين تئاتر نيست؛ چيزي نيست جز توجه به شكل‌گيري نمايش، «هنر» و «فكر كردن». فيلم، با حداقل‌ها جهانش را مي‌سازد، با مكث روي آدم‌ها در فضاهاي خالي و ايجاد بستري براي بيان خطابه‌ها. شبيه همان كاري كه جوزف منكيه‌ويچ در «ژوليوس سزار»ش مي‌كند و بدون تصويرسازي، خطابه‌ها را بي‌كم‌وكاست در فيلم مي‌گنجاند. اگر منكيه‌ويچ با اين كار مي‌خواست به متن شکسپير وفادار بماند، تاوياني‌ها با اين‌ نوع اجرا، به‌دنبال يك‌ جور شبيه‌سازي تاريخي و در واقع فراخواني گذشته به زمان حال‌اند. آن‌ها از قصه و روايت كلاسيك براي رسيدن به هدف امروزشان استفاده مي‌كنند. تاوياني‌ها در «سزار بايد بميرد» جهان نمايش با جان واقعي را به هم پيوند مي‌زنند. فيلم با پايان يك نمايش شروع مي‌شود و بعد، در يك فلاش‌بك طولاني، دوباره به آغاز برمي‌گردد.

آغازي كه نشان مي‌دهد آن پايان، تنها حاصل روخواني و حفظ كردن يك متن سخت نيست، اين‌جا با همپوشاني زندگي واقعي و جهان نمايش روبه‌روييم. تاوياني‌ها البته اين عنصر را تمام و كمال به كار نمي‌گيرند و با يكي دو اشاره‌ي سريع از آن‌ مي‌گذرند. در واقع، نقطه‌ي تلاقي جهان واقعي با دنياي نمايش، به ساده‌ترين شكل ممكن اتفاق مي‌افتد و ديزالو دو جهان درهم، آن‌قدر عجولانه است كه تماشاگر را در نگاه اول متوجه تغيير فاز فيلم نمي‌كند. اين‌كه بازيگر نقش بروتوس با شخصيت‌اش چنان همذات‌پنداري مي‌كند كه جايي از فيلم، عمل خودش را (در واقعيت) با عمل بروتوس (در متن) مقايسه مي‌كند يا جايي كه دو زنداني در دعوايشان از ديالوگ‌هاي نمايشنامه استفاده مي‌كنند براي همساز كردن شخصيت‌هاي واقعي و شخصيت‌هاي نمايشي كافي نيستند.

اما به‌هر حال فيلم با همين تمهيد از جهان واقع مي‌بُرَد و با همين آدم‌هاي منفي و بدنام به دل نمايش مي‌رود. تا آن‌جا كه جهان فيلم، يك‌پارچه، نمايش مي‌شود و همه‌ي زنداني‌ها (و نه زندان‌بان‌ها) در موقعيت مردم روم قرار مي‌گيرند. به اين ترتيب، تمثيل‌ها راه خودشان را در تفسير باز مي‌كنند و دوگانه‌هاي ايتاليا/روم و زنداني‌ها/مردم معنا مي‌يابند. «سزار بايد بميرد» با همين منطق داستانش را تا آخر دنبال مي‌كند و تنها در انتهاست كه با جمله‌اي دوباره فاصله‌هاي دو جهان را براي تماشاگر روشن مي‌كند. وقتي يكي از بازيگر/زنداني‌هاي فيلم وارد سلول‌اش مي‌شود و در زندان به‌رويش بسته مي‌شود آرام با خودش زمزمه مي‌كند كه: «از وقتي هنر را کشف کردم، اين سلول به يک زندان تبديل شد.»

و اين آغاز «فكر كردن» و آگاهي است. و حاصل اين آگاهي هر چه باشد، درك موقعيت است. «سزار بايد بميرد» البته با همين جهان بيرون از فيلم زنده است؛ با همين برداشت‌ها و تفسيرها. فيلم برادران تاوياني به‌شدت وابسته است به حوادث روز، اثري است پرابهام و ساكت و بيش از حد متكي به فرامتن. درست به‌عكس «كوريولانوس» كه اگر چه به بيرون ارجاع مي‌دهد اما جهان خودساخته‌اش را براي رسيدن به يك مفهوم سياسي، قرص و محكم مي‌سازد، اشاره‌هاي سياسي‌اش را امروزي و صريح عرضه مي‌كند و به تماشاگرش به عنوان يك مخاطب فعال، توجه مي‌كند. و جالب اين‌جاست كه در هر دو فيلم، سهم ويليام شكسپير بسيار بيشتر از سازنده‌هاست. باور مي‌کنيد که شکسپر از همه‌ي اين فيلمسازها به‌روزتر باشد؟

کوريولانوس

کارگردان: رف فينس

بازيگران: رف فينس، جرارد باتلر، برايان کاکس


سزار بايد بميرد

کارگردان: برادران تاوياني

بازيگران: اومرو آنتونتي، کلوديو بيگاگلي

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.