دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

در حاشيه‌ي فيلم گسيخته

چرا تو اتوبوس گريه مي‌کردي؟

 آيدا مرادي آهني
{ شناسه مقاله: 2231 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۸۵۳ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

جايي هست در آخرين صحنه‌هاي قسمت پاياني سريال شِرلوک. شِرلوک و موريارتي روي پشت‌بامِ يک ساختمان ايستاده‌اند روبروي هم؛ موريارتي مي‌گويد: «فکر مي‌کردم از فرشته‌ها باشي. » و شِرلوک جواب مي‌دهد: «ممکنه طرفدارِ فرشته‌ها باشم، اما جزء‌شون نيستم. » از همان لحظه‌هاي ابتدايي فيلمِ «گسيخته» مي‌فهميم هِنري بارث مردي تنهاست. جدا شده يا به عبارتي بهتر گسيخته از خودش، از دنيا و همه احساساتي که او را به دنيا وصل مي‌کند. تنهاست و تنهايي مي‌خواهد همان‌طور که مي‌خواهد در اتاق را ببندند و او را تنها بگذارند تا براي ما بگويد فقط او نيست که نسبت به همه‌ي اتفاقات دورو برش سِر شده. و ما بدانيم هر چي که هست در زندگي و گذشته‌ي هِنري بارث آن‌قدري ماجرا بوده تا او را نسبت به همه‌چيز بي‌تفاوت کند. براي همين هم حتي در شعري که مي‌گويد فقط براي خودش اشک مي‌ريزد.

مثل کيف‌دستي‌اش خالي‌ست و هيچ احساسي ندارد تا يک دانش‌آموز عاصي بتواند به آن‌ها ضربه بزند. اما درد که زياد باشد بي‌حسي هم خاصيت خودش را از دست مي‌دهد. هِنري مي‌شود مصداقِ همان آدمي که در نقل‌قولِ ابتداي فيلم، کامو توصيفش مي‌کند؛ آدمي که در آنِ‌ واحد، گسيخته و بيگانه از خودش است اما آن‌قدر حاضر در دنياست که از همه‌ي دردهاي دنيا درد مي‌کشد. پس وقتي در اتوبوس گريه مي‌کند براي همه اشک مي‌ريزد؛ براي خودش، براي پدربزرگي که به‌خاطرِ آلزايمر و بارِ گناه، هِنري را با مادرِ مرده‌اش اشتباه مي‌گيرد، براي مادري که به‌خاطر گناهِ پدربزرگ جلوي چشم‌هايش جان داده و حتي براي آدم‌هاي انتهاي اتوبوس. مي‌داند همه به کسي احتياج دارند تا بهشان کمک کند که پيچيدگي‌هاي زندگي را درک کنند. پس مي‌شود همان آدم؛ براي شاگردهاي مدرسه، براي پدربزرگش و براي اِريکا. برگرديم به ديالوگِ شرلوک؛ در واقع هِنري بارث جزءِ آن آدم‌ها نيست اما حامي‌شان است. مسيحِ کوچکِ دنياي خودش است که ناسزا به خود را ناديده مي‌گيرد اما به ديگران را نه. براي همين هم آوردن اِريکا به خانه و شستن زخم‌هايش و حتي گذشتن از گناه او، مخاطب را مي‌برد تا سطرهاي انجيل.

يکي از اصلي‌ترين کليد‌هاي فيلم، موضوع انشايي است که هِنري روز اولِ کار به شاگردانش مي‌دهد: «وقتي مُرديد...» انشاها مثل جواب نامه‌اند؛ يک‌جور پيغام که به هِنري بگويند اين بچه‌ها خسته‌اند و دل‌زده چون هيچ‌کس چيز مهمي براي گفتن به آن‌ها ندارد. و انگار در تمام مدت فيلم، هِنري دنبال همان حرف مهم مي‌گردد. و رسالتش پيدا کردن راهي‌ست که با آن تاب آوردن اين دنيا و زيستن با هم را براي‌شان آسان کند. پس، از همه، حتي پدربزرگش مي‌خواهد که براي دفاع از ذهن و تخيلات‌شان بنويسند. اما هرچقدر که جلو مي‌رود احساس مي‌کند هنوز تکيه‌گاه مهمي توي کارهايش غايب است. هنوز بچه‌ها آن رشته‌ي محکمي که بايد به آن چنگ بزنند را توي دست‌هاي او نديده‌اند. براي همين هم بعد از عکسي که مِرِديت به او هديه مي‌دهد و مرگ پدربزرگ، هِنري به نقطه‌ي سکون مي‌رسد؛ نه او کاره‌اي نيست. او هم به کمک احتياج دارد.

بچه‌ها، پدربزرگ و اِريکا همه به تکيه‌گاه بهتري نياز دارند. به کمک بيشتر. او نمي‌تواند همه‌‌ي کس و کارِ اِريکا باشد. او همان مردي‌ست که مِرِديت توي عکس‌هايش به آن رسيده؛ مردي بي‌چهره در کلاسي خالي، در دنيايي خالي؛ مردي خالي. درست همين‌جاست که مرگ مِرِديت، آن عنصر گمشده‌ي فرمولِ تحمل دنيا را به هِنري نشان مي‌دهد. او نمي‌تواند دنيا را عوض کند اما نمي‌تواند مثل مِرِديت يا هر کس ديگري از آن فرار کند. چون همان‌طور که مشاور مدرسه به دانش‌آموز ياغي مي‌گويد خيلي راحت است که بي‌خيال دنيا شوي براي آن‌که اهميت دادن به دنيا جربزه مي‌خواهد. همه‌ي ما غم زيادي روي سينه‌ي‌مان سنگيني مي‌کند اما چيزي هست که به او تکيه کنيم؛ خودِ زندگي. همان‌جور که آلن‌پو صد سالِ پيش گفته فقط وقتي تحمل اين دردها آسان‌تر مي‌شود که بفهميم در زندگي بايد غوطه‌ور شد. نبايد جدا افتاد. بايد ذات زندگي را پيدا کرد.

گسیخته

کارگردان: تونی کای

بازیگران: ادرین برودی و کریستینا هندریکس

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.