دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

سفرِ اضطراب

 حبيب باوي ساجد
{ شناسه مقاله: 2217 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۱۱۳۲ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

1 در آغاز بگويم احتمالاً (يقيناً) برخي از خوانندگان اين سياهه به‌درستي ‌شناختي از نويسنده‌اي چون «مسعود ميناوي» ندارند. اين کاملاً طبيعي است و هيچ‌گونه دليلي بر دانايي نگارنده نيست. چراکه ميناوي در قريب هفت دهه زيستن و چهاردهه داستان‌‌نويسي، کتابي را جان به چاپ نداده است و مخاطب اين دوران نمي‌تواند شمايلي از نويسنده در ذهن خود تصور کند. : چگونه است وقتي او کتاب‌ ن شهادت چهاردهه داستان‌نويسي ميناوي، مجلات، فصلنامه‌ها و جنگ‌هايي است که متعدد و ‌گاه منظم و‌ گاه پراکنده اينجا و آنجا جان به چاپ گرفته است. از «لوح» (کاظم رضا) گرفته است تا «چراغ» (روانشاد سيما کوبان) و اين اواخر «ميرزا.» . باري اينکه چگونه کسي تنها از طريق چاپ اثر در مجلات و فصلنامه‌ها با عنوان نويسنده و شاعر در جان و ذهن مخاطب نکته‌سنج ادبيات قرار مي‌گيرد، خود پرسشي است که پاسخ فراخي مي‌‌طلبد و در اين مجال نمي‌گنجد.

تنها شايد بتوان اشاره‌اي کرد به اجمال، که ريشه‌ي آن را مي‌بايست در بحران مطالعه يافت که اوجش در اين دوران است. باري، دوره‌اي بوده است که نويسندگان و شاعران از ميان مجلات و تکاپوهاي ادبي کشف شده و باليده بودند و سردبيراني که با دقت و وسواس تن به چاپ داستان و شعر مي‌داده‌اند، و در چنين پالايشي نويسنده و شاعر بي‌آنکه کتاب مستقل چاپ کند، در رديف شاعران و نويسندگان قرار مي‌گرفته‌اند. نيک بوده‌اند و هستند کساني كه روزمرگي را به کناري نهادند و معيشت و حرفه‌شان شد نويسندگي و شاعري، و چه خوش شانس‌اند اينان که مخاطباني يافتند به گستردگي آثارشان. مسعود ميناوي ظاهراً 60 داستان کوتاه و يک رمان نوشته است؛ «لنج عبود»، و انبوه ترجمه‌هاي شعر از شاعران نامدار جهان عرب چون «عبدالوهاب البياتي» و «بدرشاکرالسياب». سال 84 بود که به نگارنده گفت اگر ناشري پيدا شود قصد چاپ آن ترجمه‌ها را دارد و داستان‌ها و رمانش را گويا به اصرار روانشاد «محمد ايوبي» به نشر «افراز» سپرده است.

همين. ميناوي در يادداشت و ضميمه‌اي که ترجمه‌ي شعري از «عبدالوهاب البياتي» (روياي سوم) را در برداشت و سال 81 به اصرار نگارنده و به قصد چاپ در روزنامه‌هاي محلي اهواز برايم نوشته، درباره‌ي خود به ايجاز گفته است: «مسعود ميناوي فرزند پسيه و خلف، متولد ۱۳۱۹در کوت عبدالله در کناره‌هاي کارون. متهم به قصه‌نويسي و گاه‌گداري ترجمه و بقيه را که مي‌داني؛ باشد تا بعد.» اين معرفي مختصر که احتمالاً تنها معرفي رسمي چاپ‌شده‌اش است، نکته‌اي دارد که باور و ناباوري آن لااقل براي من کمي عجيب است؛ واژه‌ي «متهم» (به قصه‌نويسي). به‌راستي ميناوي قصه‌نويسي را جرم مي‌دانست يا اين فقط يک نکته‌ي فروتنانه‌اي است!

2 در مجموعه داستان «پَپَر و گل‌هاي کاغذي» که از مسعود ميناوي، توسط انتشارات «افراز» چاپ و منتشر شده است، مي‌توان به نگاه به‌شدت تصوير‌پرداز نويسنده اشاره کرد که معمولاً بخش اعظم آغاز داستان را به خود اختصاص مي‌دهد. ميناوي چنان شيفته‌ي توصيف جغرافيا بود که از پرداختن به شخصيت اجتناب مي‌کرد. شايد علت اجتناب ميناوي از توصيف شخصيت را بتوان در طبيعتِ پيرامون آن يافت. هنگامي که با جزئيات طبيعت را وصف مي‌کرد و بعد مثلاً قهرمان داستان را سوار بر اسب يا کمين‌کرده در کناره‌هاي هور وصف مي‌کرد، ديگر نويسنده - شايد البته قهرمان و حالات دروني او را نشان داده باشد و خود را ملزم به توصيف حرکات و سکنات او نمي‌ديد. به هر شکل آنچه مشهود است، اين است که توصيف ماهرانه‌ي ميناوي از طبيعت بيشتر وصف ساحت رمان است تا يک داستان کوتاه. «تمام روز را از هور تا شادگان از ميان نيزار يکسره رانديم. نيزار در خنکاي گرگ و ميش سپيده‌دم پر وهم بود و عطر تلخ مايه‌ي ساق و برگ مرطوب ني‌ها در فضاي صبحگاهي موج مي‌زد و گلشوره‌ها انگار وزنه‌هايي به پاي اسب‌ها سنگيني مي‌کردند و ناآرام نفير مي‌زدند. هور که تمام شد انداختيم توي نيزار که فشرده بود و در هم.

خورشيد داشت سر‌مي‌زد که لايه‌ي مه خاکستري بالاي نيزار را مي‌راند. پيش روي تا چشم کار مي‌کرد، پهنه‌ي نيستان در پرتو رخشان خورشيد رنگي طلايي به خود گرفته بود و چين و شکني مواج داشت. نيزار در کناره‌ها، ‌گله به گله، انگار جا به جا سوخته باشد، روئيده بود که کم‌کم فشرده‌تر مي‌شد و بلند‌تر و همچنان که مي‌رانديم بلنداي ساقه‌ها گاهي تا پهلوي اسب‌ها زير شکم‌شان مي‌رسيد. هرچه پيش‌تر مي‌رفتيم نيستان باتلاقي و سواري در آن مشکل مي‌شد. از هور مشکل‌تر بود و اسب‌ها در آن سکندري مي‌خوردند و تلوتلو مي‌رفتند. آفتاب صبح‌گاهي چشم را مي‌زد اما هوا انگار قشري غليظ، سنگين و نامرئي ايستاده بود.

اسب شَنان با کفل حنايي عرق کرده، سنگين و کج‌ و راست مي‌شد و قدم که برمي‌داشت عضلات پيچيده زير پوست ُبراقش کشيده مي‌شد، سر و گردن مي‌افراشت و دهنه را مي‌جويد...»1 يا «نعيم در ذهنش هجوم را مرور کرد و يادش آمد که در لحظه‌ي اول چقدر عصبي شده بود و ناآرام، اول حمله خوب بود از روي نقشه و حساب شروع شده بود، اما بعد در هم برهم و نامنظم پيش رفته بود و با صداي اولين شليک مردم بيرون ريخته بودند و دست و پاگير شده بودند و موج بُراي نوري تند که از بالاي سرشان گذشت و ترکيدن صداي رعد و فحاشي و شليک مسلسل‌ها، دوباره سرخي تند گذراي نور را ديده بود و کش آمدنش را و ذوب شدنش را که قوس گرفته بود و خطي تند و دوراني در صفحه‌ي تيره شب کشيده بود و صداي انفجار را با ذرات معلق چوب و فلز و خار و خاشاک، و مرگ چه آسان و نزديک بود و چنان هيجان‌زده و مضطرب بود که بي‌هدف شليک مي‌کرد، و سر و صداي جمعيت و بار ديگر صداي دريده‌ي شليک که شلال‌وار بالاي سرشان ترکيد و فضا را بريد و انگار حالا به صداهاي انفجار عادت کرده باشد و صادق که بازويش را با خشونت کشيده بود و داد زده بود «يالا رو به شط» و آنها سه نفري پشت به پشت هم جنگيده بودند و ستون در هم ريخته مأمورين را با شليک‌هاي پياپي رانده بودند و راه را بريده بودند...» 2 باري چنان‌که اشاره کردم، گستره‌ي توضيح ميناوي از فضاي پيرامون آدم‌هاي داستانش، بيشتر گستره‌ي رمان مي‌طلبد.

‌اي‌کاش ميناوي با انبوه ماجراهايي که در اختيار داشت تلاشش را متمرکز بر رمان‌نويسي مي‌کرد، چراکه تعدد آدم‌ها، اوصاف طبيعت پيرامون، حوادث و... در ساحت رمان مجال فراخ‌تري را به خود اختصاص مي‌دهد. چنان‌که اين نارسايي روايت و در عين حال داستاني با گستردگي آدم‌ها و اتفاقات در داستان «عشق و خون در کناره‌هاي کارون» به چشم مي‌خورد. حال اينکه داستان مي‌توانست يک رمان مطول باشد. نکته‌اي ديگر که در داستان‌هاي ميناوي به چشم مي‌خورد قهرمان‌پروري است. آدم‌هاي داستان‌هاي ميناوي منفعل نيستند و غالباً در برابر شرايط موجود قيام مي‌کنند و چنان‌که مرسوم است اين‌گونه قد علم کردن پايان تراژيک رقم مي‌زند و آدم‌هاي آثارش ميان هور و هراس جان مي‌دهند. ميناوي در دوره‌اي قلم به دست مي‌گيرد که جامعه‌ي روشنفکري ايران در تب‌ و تاب تعهد اجتماعي قلم و قدم مي‌زد. در آن ميان نويسندگان خوزستاني که در بطن حوادث اجتماعي بوده‌اند، جور ديگري طبقه‌ي کارگر را مي‌ديدند يا به سخن ديگر خودِ آنها زير يوغ استعمار بوده‌اند و اگر خود شخصاً در رديف کارگران قرار نمي‌گرفتند، بدون هيچ شکي از تار و پود قوم آنان بسياري بوده‌اند ميان زحمت‌کشان صنعت خانمان سوز.

با چنين واقعيتي که پيش چشم بوده است، لاجرم نويسندگان خوزستاني موضوع واحدي را اختيار مي‌کردند و تنها تفاوت، نگرش آنها به انسان و چگونگي روايت است. آنچنان که «عدنان غريفي» در داستان بلند «ما درِ نخل» به فروپاشي و خانواده‌ي اصيل و سنتي عرب که ريشه‌اي عميق در خوزستان دارند مي‌پردازد و ورشکستگي و از دست رفتن مايملک آنان و نخل‌هايي که بريده مي‌شوند را روايت مي‌کند. نيز «احمد محمود» در داستان تحسين‌برانگيز «شهر کوچک ما» به چنين مضموني با محوريت سربريدن نخل مي‌پردازد.

اين دو داستان تنها گوشه‌اي از قرابت داستان‌هاي نويسندگان خوزستاني به يکديگر است که ريشه در اتفاقاتي دارد که پيش‌روي نويسنده رخ مي‌دهد و به باور من چه خوش‌شانس‌اند مردمان خوزستان که در يک برهه‌اي از ميان‌شان نويسندگاني سر برون آورده‌اند که بخشي از مِحنت، حرمان و رنجي که بر آنها گذشت را در حافظه‌ي تاريخ معاصر اين مُلک ثبت کرده‌اند. مسعود ميناوي نيز که در چنين جوي پرورش يافته، بي‌توجه به شرايط موجود نبوده است. داستان‌هاي ميناوي به‌دور از صناعت ادبي و چه و چه، حکم سنديت بخشي از تاريخ پرفراز و نشيب اين مُلک و رنج و محنت مردم خوزستان است که بايد در حافظه‌ي تاريخي ما سر و شکل بگيرد.

1-داستان عشق و خون در کناره‌هاي کارون- کتاب خوزستان جلد دوم- انتشارات شادگان.

۲- داستان سفر اضطراب/ مجموعه داستان پپر و گل‌هاي کاغذي/ انتشارات افراز.

پپر و گل‌هاي کاغذي

مسعود میناوی

انتشارات افراز

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.