دوره جدید / شماره ۱۶ / شماره پیاپی ۱۶ / آبان ۱۳۹۱
۱۶

الم همان قلم است

 مجيد قيصري
{ شناسه مقاله: 2212 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۱۲۰۸ }

شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۱

من ننوشتم. نوشته مرا نوشت. من او را پيدا نكردم. او مرا پيدا كرد. همچو آبي حريص، زلال كه بر خاكي تشنه، بر خاكي تفتيده ببارد. ترك برداشتم. تازه شيپورها و طبل‌ها از دمادم و كوفتن خاموش شده بودند. تابستان داغ 67 بود. از آسمان آتش مي‌باريد، و به جاي جنگنده‌هاي شكاري، هواپيماي مسافربري مورد اصابت ضد هوايي قرار مي‌گرفتند. دانشجو بودم ولي به جاي تر كردن نوك انگشت، به جاي ورق زدن كاغذ خط‌دار و كتاب‌هاي تازه ترجمه شده، فشنگ كلاش در خشاب سي تايي جا مي‌دادم، پوكه‌هاي خالي را مي‌چيدم دور پرچين باغچه‌هاي خشك دوكوهه، پوتين‌هاي ترك خورده را واكس مي‌زدم، و به جاي دقيق شدن بر آناتومي بدن، احترام بر غرايز اصلي و غور در ناخودآگاه، كد بي سيم‌هاي لو رفته prc را حفظ مي‌كردم. و جنگ تمام شد با يك كد سه رقمي 598. همان سان كه طوفان مي‌خوابد، تگرك قطع مي‌شود، تب تند فروكش مي‌كند.

به جاي جست‌وجو در تاريكي وجود آدمي، در پشت خاكريز خيالي دشمن پرسه مي‌زدم كه يك باره پرت شدم به شهر وجود خودم. شهري بعد از تب تند. نوجواني كه تازه پشت لب‌اش سبز شده بود و به‌جاي كمربند چرم سگك‌دار، فانوسقه بسته بودم، به جاي كفش مشكي قيصري، پوتين ساق بلند پوشيده بودم، و به جاي پيرهن يقه هفتي با مارك lacoste، پيرهن كره‌اي خاكي با جيب‌هاي بزرگ تن كرده بودم، و به جاي زنجير طلا با آرم فرهر، پلاك شناسايي دوازده رقمي به گردن انداخته بودم. شهر با تمام غرايزي‌اش، نيازهاي طبيعي‌اش پيش‌رويم بود. سرخ آبي داشت جاي رنگ خاكي را برايم مي‌گرفت.

و من سرشار از كلمه بودم. تنگي خشك، تشنه، حالا لبالب از شراب خام شده بودم. تجربه‌اي بكر از مرگ و زندگي در انبان خود داشتم. تجربه‌اي غريب. كه براي رسيدن، پخته شدن، نياز به يك نسيم، به يك تلنگر داشت. در مقابل وسوسه نوشتن مقاومت مي‌كردم. نمي دانستم چه مي‌خواهم. آموخته‌ي آسايش و آرامش نبودم. و حالا شهر به راه خود مي‌رفت با كوچه‌هايي تنگ و گاه عشاقي دلتنگ‌تر. با ترس و لرزگاه گرماي دست يكديگر را لمس مي‌كردند. لبخندي گوشه لب شان مي‌نشست. و من مسافر غريب اين شهر بودم. بايد خودم را با شرايط جديد سازگارمي كردم. ذهنم بوي مرگ مي‌داد. بوي آخرت. بعدها فهميدم سازگاري خصلت بارز يك فرد ايراني است. كسي كه سازش نمي‌كند بلكه خود را با شرايط سخت هماهنگ مي‌كند. همچو اسيري دربند. همچو آب رواني كه نم نم در پي يك ساختمان مي‌افتد.

فكر مي‌كردم شهر مي‌خواهد پاكي‌ام را بر دارد كه برداشت؛ اما با نيش قلم. با كلمه. خودم كمك‌اش كردم. راه بهش دادم. و چه خوشايند بود. اين اولين تجربه‌ام بود بعد از عصر شيپور. كه دنيا به راه خود مي‌رود چه تو مسافرش باشي يا نباشي. نشستم به نوشتن. من فقط تشنه بودم، عطش داشتم. عطش ديدن، نوشيدن، نو شدن. كه ناگاه همه چيز يك باره لب‌پر زد، تركيدم؛داشتم پوست مي‌انداختم بي آنكه خودم بدانم چرا. ديدم عطش‌ام براي خواندن تمامي ندارد. تشنه كلمه بودم. نوشتن از خودم را شروع كردم. از آنچه رفته بود برمن، برما. بر وجود خاكي‌ام، بر تن نوجوانم. تن خودم و ديگراني كه سال‌ها همراهم بودند. اين شروع نوشتنم بود. با ترس. با دورويي. سازگاري كار خودش را كرده بود. رياكاري را ياد گرفتم. به جاي گفتن از خودم از خود مثالي‌ام مي‌نوشتم. مي‌نوشتم با ولع. از سر خامي. در تاريكي شمشير مي‌زدم.

به خامي همان قلمي كه حالا شهادت مي‌دهد چه ترد و شكننده بوده. و صد البته كال. و كم‌كم خودم را بازيافتم در آن ماه‌ها و سال‌ها. در خلوتي خود خواسته. در سنگر تنهاييم. چه نعمتي بود تنهايي. چه نعمتي است تنهايي. اين اولين ارمغان نوشتن بود. داشتم خودم را پيدا مي‌كردم، در جامعه‌اي كه نمي‌دانستم كجايش قرار دارم. اگر تير يا تركشي بر پيشاني يا قلبم نشسته بود ديگر در اين سال‌ها نبودم كه بگويم كيستم، همان گونه كه حالا درباره‌ي ديگراني كه نيستند قضاوت مي‌كنيم، قضاوت مي‌شدم. قهرماني حك شده بر تابلويي آهني بر سر نبش يك بلوار، يا خياباني دو طرفه يا كوچه‌اي بن بست.

گذشت. كم كم فهميدم بايد بنويسم نه براي آنكه فقط خودم را كشف كنم، امري محال. بايد مي‌نوشتم، مي‌خواندم براي اينكه جامعه‌ام، ديگران را بشناسم. امري كه فقط با خواندن به دست نمي‌آمد. آينه‌ي ديگران كفايت نمي‌كردم. هر بار انگيزه‌ام براي نوشتن تغيير مي‌كرد. هزار تويي كه هر بار يك وجه‌اش كشف مي‌شود اين خاصيت نوشتن و خواندن است.

تا مي‌خواهم به اين وجه‌اش خو كنم مرا پرت مي‌كند به دنيايي ديگر. به راهي ديگر. هرچه بيشتر تلاش مي‌كنم حريص‌تر مي‌شوم. وسعت ناداني‌ام بيشتر و بيشتر شده. كشف جامعه، كشف دوباره خودم، انسان‌هاي دور و برم بود. خودي كه نمي‌دانستم چگونه تعريف‌اش كنم. از چشم ديگران، «از چشم غربي.» اين است كه هر بار نوشتن به نوعي خويشتن را بر من تحميل مي‌كند. نه براي تغيير ديگران، حرفي گزاف، بلكه براي شناخت خودم. كشفي كه گاه كام‌ام را گس مي‌كند، همچو شرابي خام. و حالا حتماً مي‌گوييد چرا با اين زبان اين سنگر را بنا كرده‌اي. زباني گنگ، جويده جويده شده، چند پهلو، ... اين هم خود كشفي است دير ياب.

چرا كه در روزگاري كه هوا صاف نيست، غبار گرفته و ريزگردها همه جا پخش و پلاست بايد به سنگري پناهي ببري كه در امان باشي. چون گفتن و نوشتن بايد باب روز باشد و گرنه مي‌شود باب زور. مي‌شود سرازيري، مي‌شود نبش هتل اوين. يك دكه‌ي دو نبش با شيشه نوشابه‌ي گازدار. و قرار نيست تو خودت باشي. بايد خودي شوي كه از تو مي‌خواهند. بله رسم روزگار چنين است. سازگاري را ياد گرفتن شرط نوشتن در اين ديار است. اين هم از دشواري نوشتن است. غريب نيست اين روزگار و اين درد براي كسي كه الم دارد و دستي برقلم.

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.