دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

تک دلاري

 ديويد پينسکي / ترجمه : محمد حسین اسماعیل زاده
{ شناسه مقاله: 1888 }   { موضوع: جنگ تجربه }   { بازدید: ۱۵۳۲ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

ديويد پينسکي در 5 آوريل 1872 در خانواده‌اي يهودي در ماهيلو در روسيه سفيد، به دنيا آمد. اثرات گران انقلاب صنعتي در کودکي‌اش در منطقه شرق اروپا، بر نگاه او بي‌تأثير نماند و بيشتر نمايش‌نامه‌هايش، شرح حال قشر کارگر و پايين دست جامعه است. در 19 سالگي به وين رفت تا پزشکي بخواند، اما به جاي آن ادبيات را پي گرفت. او داستان و رمان هم مي‌نوشت اما بيش از همه به علت نمايش‌نامه‌هاي‌اش مشهور شده است. او در سال 1899 به نيويورک رفت و دکتراي ادبيات خود را از آن شهر گرفت. اما انديشه‌هاي چپ‌گرايانه، در پايتخت سرمايه‌داري هم گريبان او را رها نکرد. او در 11 آگوست 1959 از دنيا رفت.

صحنه: (چهارراهي در کنار يک جنگل. مسيري از سوي چپ به راست صحنه کشيده شده و راه ديگر آن را قطع مي‌کند و به ميان جنگل مي‌رود. علف‌زار کنار جاده را پوشانده است. در سوي راست، در مرکز چهارراه، تابلوي راهنمايي است که مسيرها را به هر سو نشان مي‌دهد.)

(بعد از ظهر يک روز تابستان است. دسته نمايش دوره‌گردي از سوي چپ صحنه وارد مي‌شوند. خسته و سرخورده به نظر مي‌رسند. دلقک گروه، اول وارد مي‌شود، در حالي که در هر دست‌اش خورجيني قرار دارد. بندبازي که در دستان‌اش بقچه‌اي است که در ملحفه‌اي پيچيده شده پشت سر آنان وارد مي‌شود. پس از آنها نمايش‌نامه‌نويس دسته و بازيگري که نقش پيرمردي را بازي مي‌کند، وارد مي‌شوند. دو نفري صندوقي را حمل مي‌کنند.)

دلقک: (رو به تابلوي راهنما مي‌کند، مسيرها را مي‌خواند و به ديگر بازيگران توضيح مي‌دهد.) اين مسير (با دست سمت راست را نشان مي‌دهد.) 30 مايله. اين طرف (به سمت چپ اشاره مي‌کند.) 45 مايل و اين طرف هم 66 مايل. حالا خودتون شهري رو که امروز بهش نمي‌رسيد براي رفتن انتخاب کنيد. نزديک‌ترين شهر به ما همونيه که توش بوديم. شهري که توش بيشترين سوت و لنگه کفش رو نثارمون کردن.

بندباز: (خسته شده است) چه کسي کمک‌ام مي‌کنه که عرق‌هام رو پاک کنم؟ ديگه توي دهنم سرازير شده.

دلقک: تو که خوب بلدي. روي سرت وايسا و بذار عرقت بره توي خاک. شايد يه درخت ميوه در بياد.

بندباز: اوه.

(او دستان‌اش را ول مي‌کند، و بقچه‌ها به زمين مي‌افتد. سپس روي يکي از آنها مي‌نشيند و عرق را از چهره‌اش پاک مي‌کند، و از روي خستگي دست‌اش را روي صورت‌اش مي‌کشد. نمايش‌نامه‌نويس و پيرمرد هم نزديک تابلو مي‌آيند و تابلوها را مي‌خوانند.)

نمايش‌نامه‌نويس: (با صدايي غم‌انگيز) واي... اميدي نيست. !

پيرمرد: هوم... دوباره يه توقف ديگه. (صندوق را به زمين مي‌گذارند.)

(نمايش‌نامه‌نويس روي صندوق مي‌نشيند و زانوانش را از هم باز مي‌کند و آرنج راست‌اش را روي زانوي چپ مي‌گذارد و دست چپ‌اش را روي زانوي چپ. سرش به آرامي به سمت راست خم شده است. دلقک خورجين را به زمين مي‌گذارد و سيگاري مي‌پيچد. پيرمرد هم روي گنجه مي‌نشيند و سرش را روي سينه ‌ش مي‌اندازد.)

بندباز: 30 مايل تا نزديک‌ترين شهر. 30 مايل.

دلقک: چه آدم‌هاي بي‌ملاحظه‌اي. شهرهاشون رو آنقدر دور از ما ساختن.

بندباز: تا پس‌فردا به شهري نمي‌رسيم.

دلقک: هورا! پس خيلي خوش‌شانسيم. چون تا پس‌فردا زنده مي‌مونيم.

بندباز: پيرزن هنوز پشت سر ماست. انگار داره مي‌خزه.

پيرمرد: مي‌خوان حق رأي بگيرن، اما راه رفتن هم بلد نيستن.

دلقک: ما به اون‌ها حق رأي نمي‌ديم. لعنت به هرچي حق رأي به زن‌هاست.

بندباز: انگار که شيطون هم بهت نمي‌رسه. نه به زبونت و نه به پاهات. انگار هيچ وقت اون پاهات خسته نمي‌شه. تو همش رو اعصابم هستي. يه ديقه بشين و خفه شو.

دلقک: من؟ هان؟ من دارم مي‌رم سمت زن آرزوهام. مي‌خوام ملاقات‌اش کنم و براش از آرزوهام بگم.

(سوي چپ صحنه مي‌روند.)

بندباز: مسخره!

پيرمرد: چه‌جوري مي‌تونه تو اين اوضاع و احوال مسخره‌بازي در بياره؟ يه سنت هم نداريم، غذا هم ديگه نداريم. کفش‌هامون پاره شد از بس راه رفتيم.

نمايش‌نامه‌نويس: وايسا، شکايت نکن. (با آهنگ رسمي) گناهان ما بسي بزرگ است و بدبختي‌هاي ما بس بزرگ‌تر از آن. پدر مقدس. خداوندا! قمقمه‌هاي ما خالي است. هر آنچه از روحم باقي مانده تقديم مي‌کنم (کفش‌هاي پاره‌اش را نشان مي‌دهد.) فقط براي يه جرعه شربت خنک.

(از سوي چپ صحنه کمدين و بازيگر زن نمايش ظاهر مي‌شوند.)

دلقک: بيا اينجا بشين و استراحت کن. امروز ديگه بيشتر راه نمي‌ريم. بايد به پاهات استراحت بدي. چقدر بد. بايد تو اولين فرصت برات يه اتومبيل بخرم.

بازيگر زن: لابد خودت هم رانندگي مي‌کني.

دلقک: نه. راننده هم مي‌گيرم.

(دختر ساده‌اي با يک بازيگر زن وارد مي‌شود که نقش پيرزن را بازي مي‌کند. کيفي در دست پيرزن است)

دخترک: (خسته و مندرس) آه. يکي من رو بکشه.

(او روي چمن‌زار در کنار بازيگر زن مي‌نشيند.)

بندباز: خودمون رو هم زورکي مي‌کشيم.

(دلقک روي چمن در کنار آنان دراز مي‌کشد و از خود صداي عرعر در مي‌آورد. پيرزن روي چمن در کنار ديگران مي‌نشيند.)

پيرزن: قراره شب رو همين جا بمونيم؟

پيرمرد: نه، نه شب رو مي‌ريم «هتل آسمون.»

دلقک: از مهمان‌سراي ما راضي نيستيد؟ (روي به صورت پيرزن مي‌کند.) ببين چه تخت بلند و پهني، توش کک هم نداره. جنس‌اش از علف‌هاي بلنده. همچين تخت خواب نرمي که تا حالا توش نخوابيدي. ملحفه‌ات هم جنس‌اش از ماه و ستاره است، هيچ عروس سلطنتي همچين ملحفه‌اي نداره.

پيرزن: تو داري مي‌خندي، اما من مي‌خوام گريه کنم.

دلقک: گريه؟ بايد از خورشيد سخاوتمند خجالت بکشي که گريه کني. نگاه کن و خجالت بکش.

بندباز: آره، نگاه کن تا چشمات کور شه.

دلقک: نگاه کن، خوشحال باش.

پيرمرد: نگاه کن تا صورت‌ات جزغاله شه.

(دخترک آرام گريه مي‌کند. نمايش‌نامه‌نويس خنده‌ي بلندي سر مي‌دهد.)

دلقک: (روي به دخترک مي‌کند) چي. داري گريه مي‌کني؟ از خودت خجالت نمي‌کشي؟

دخترک: خيلي ناراحت‌ام.

پيرزن: ديگه نمي‌تونم بيشتر منتظربمونم.

بازيگر زن: وايسا. وگرنه جيغ مي‌کشم.

(دلقک سريع روي زانوهاي‌اش مي‌نشيند و از يک زن به زن ديگر نگاه مي‌کند.)

دلقک:‌ها، ها. براشون دست بزنيد.

دلقک: (بدون کمک گرفتن از دست‌اش به بالا مي‌پرد) خانم‌ها و آقايان، من يه چيزي دارم. من يه چيزي دارم.

بازيگر زن: چي داري؟

دلقک: شادي و سرخوشي.

نمايش‌نامه‌نويس: برو يه گوشه بمير.

پيرمرد: بازم حرف مفت.

(زن‌ها با صداي بلندتري گريه مي‌کنند.)

دلقک: من... . من يه بطري ليموناد دارم.

(همه جا ساکت مي‌شود. زن‌ها گريه کردن را متوقف مي‌کنند و با تعجب به دلقک نگاه مي‌کنند. نمايش‌نامه‌نويس خودش را درست مي‌کند و نگاهي متعجبانه به دلقک مي‌اندازد. پيرمرد، بلند مي‌شود و بندباز با شک و ترديد به دلقک مي‌نگرد.)

نمايش‌نامه‌نويس: يه بطري ليموناد؟

پبرمرد: ليموناد؟

بندباز: ليموناد؟

دلقک: آره. يه بطري ليموناد، براي همچين موقعي قايم‌اش کرده بودم. به قمقمه کوچک از جيب‌اش در مي‌آورد. چهره‌ها دوباره از اميد به نااميدي برمي‌گردد.)

بندباز: تو به اين مي‌گي بطري. اين يه قمقمه‌اس.

نمايش‌نامه‌نويس: يه قمقمه‌اس. (از عصبانيت منفجر شده است.)

پيرمرد: قمقمه هم نيست. قطره‌چکونه.

پيرزن:يه قمقمه براي هفت نفر.

دلقک: (قمقمه را به آسمان مي‌برد و تکان مي‌دهد.) اما اين ليموناده دوستان من. (در قمقه را باز مي‌کند و آن را بو مي‌کند.) هوم... ليموناد براي همه شما.

(نمايش‌نامه‌نويس به سختي بلند مي‌شود و به آرامي به سوي قمقمه مي‌رود. بندباز، هنوز مشکوک است. پيرمرد زير لب مي‌خندد. پيرزن هم بلند مي‌شود و با شوق به سوي قمقمه مي‌رود. بازيگر زن و دخترک همديگر را بغل کرده‌اند. همه به سوي دلقک مي‌روند و درون قمقمه را که دلقک به محکمي در دو دست‌اش نگاه داشته، بو مي‌کشند.)

نمايش‌نامه‌نويس: خوبه...

پيرمرد: کمه، اما انگار کيفيت‌اش خيلي خوبه.

بندباز: انگار راست مي‌گه. ليموناد خوبيه.

بازيگر زن: (خوشحال شده است و آواز مي‌خواند.) دلقک خوب. دلقک خوب. چيز خوبي آوردي. اما چرا بيشتر برنداشتي.

دلقک: اما بايد حساب اندازه جيب‌ام رو هم نگه مي‌داشتم. جيب‌ام ديگه بيشتر از اين جا نداشت.

پيرزن: کاش براي همه‌مون کافي بود.

دخترک: من دوباره غم اومد سراغم.

دلقک: ناراحت نباشيد. براي همه‌مون کافيه. بياييد دوباره بوش کنيد.

(آنها دوباره بو مي‌کنند و احساس شعف مي‌کنند. همگي با هم شروع به خواندن و دست زدن مي‌کنند.)

دلقک: خوبه. اگه قبل از خوردن انقد خوشحاليد ببينيد بعد از نوشيدن حالتون چطور مي‌شه. صبر کنيد. (او قمقمه را داخل جيب خود پنهان مي‌کند.) مي‌خوام يه تيکه از نمايش هملت رو براتون که قراره تو نمايش بعدي بازي کنيم، اجرا کنم. (با ضربه‌ي پا وسايل بندباز را از سرراه بر مي‌دارد.) حالا صحنه براي اجرا مناسبه. دست‌هاتون رو به هم بديد. اما تو بند باز هموم بيرون وايسا.

(آنها حلقه‌اي از دلقک، بازيگر زن، نمايش‌نامه‌نويس، پيرزن، پيرمرد و دخترک تشکيل مي‌دهند.)

دلقک: (با حالتي آوازگونه.)

بودن يا نبودن. مسأله اين است.

هر کس مي‌آيد. .

(طنز مي‌شود.)

بايد که بالا بره.

اگر که بالا نره.

بايد که پايين بره.

همه با هم: حالا.

لا لا لا لا لا

بالابره. پايين بره

لالالا لاي لاي

ببينيد که چقدر الان شاد و خوشحاليم

دلقک: بودن يا نبودن مسئله اين است.

مسأله اين است، مسأله اين است.

در زندگي بايد پيروز شد.

با نبرد بايد راه گشود

و نفر بعدي را پايمال کرد.

وگر نه خود پايمال خواهي شد.

(دوباره لحن مسخره به خود مي‌گيرد.)

همه: لاي لا لا لاي

بالابره، پايين بره.

چقدر خوش و خرميم.

(در کلمه آخر، ناگهان مي‌ايستد و نگاهش به سويي مي‌رود. انگار که گيج شده است. چشمان‌اش در نقطه‌اي در وسط حلقه دوخته شده است. بندباز هم سرش را از لاي جمعيت به وسط حلقه مي‌اندازد. حلقه تنگ‌تر و تنگ‌تر مي‌شود تا جايي که سرهاشان به هم برخورد مي‌کند. سعي مي‌کنند که سرهاي‌شان را بربايند. اما به قدري تعجب زده‌اند که نمي‌توانند. همه با تعجب زير لب صحبت مي‌کنند.)

همه: يه يه دلاري.

(حلقه دوباره از هم گشوده مي‌شود. آنها به همديگر خيره مي‌کشند و فرياد مي‌کشند.)

همه: يه دلاري.

(دوباره حلقه بسته مي‌شود و هرکس سعي مي‌کند که دلار را بربايد. با همديگر بر سر دلار کلنجار مي‌روند. هيچ‌کس نمي‌گذارد طرف ديگر دست‌اش به يک دلاري برسد.)

همه: يه دلاري.

(هيچ کس دست ديگري را رها نمي‌کند. دعوا خشمگينانه‌تر مي‌شود.)

دخترک: آخ، دستم. دستم رو شکستيد. دستم رو ول کنيد.

پيرزن: اگر دستم رو ول نکنيد، گاز مي‌گيرم. (سعي مي‌کند دست نمايش‌نامه‌نويس و پيرمرد را گاز بگيرد، که اجازه به او نمي‌دهند.)

پيرمرد: (سعي مي‌کند که دستش را از دست بازيگر زن و پيرزن رها کند.) دستم رو ول کنيد.

بازيگر زن: (رو به دلقک) دستام رو ول کن.

دلقک: فکر کنم تويي که دستم رو سفت گرفتي.

بازي گر زن: براي چي اين کار رو کنم. اگه تو هم اين يه دلاري رو برداري و مال تو بشه، انگار که براي من هم هست.

دلقک: پس دست‌ام رو ول کن و بذار يه دلاري رو بردارم.

بازيگر زن: نه، ترجيح مي‌دم که خودم وردارم.

دلقک: فکرش رو مي‌کردم.

زن بازيگر: (با خشم) فقط دست‌ام رو ول کن. همين.

دلقک:‌ها ها‌ها چه جوکي. (با صداي آمرانه) ساکت باشيد. (همه ساکت مي‌شوند.) بايد از دلار تشکر کنيد. ساکت باشيد. عاليجناب دلار سر راه ما اومده. يه دلار واقعي در وسط حلقه ما. بايد به پيش عاليجناب زانو بزنيد.

پيرمرد: (روي پا زانو مي‌زند و پيرزن هم به تبع او همين کار را مي‌کند.) اون... اون

نمايش‌نامه‌نويس: دلقک بي شعور

دلقک: (روي به نمايش‌نامه‌نويس) تو ارزش اون ماسکي که به صورت داري رو نداري. تو از عالي جناب تشکر نکردي. زانو بزن، زودتر زانو بزن وگرنه ليموناد گيرت نمي‌آد. (نمايش‌نامه‌نويس هم به سختي زانو مي‌زند.) عاليجناب دلار،‌اي پادشاه زمين. در حضور تو زانو زده و اشک و نوبه‌هايمان را پيش‌کش حضرت عالي کنيم. دستان مان بسته در سينه بسته است، اما قلب‌هاي‌مان روي به تو گشوده است و ارواح‌مان نام تو را صدا مي‌کند. اي پادشاه پادشاهان،‌ اي کسي که کساني که از يک دور افتاده‌اند را به هم مي‌رساني، و کساني که کنار هم‌اند را دور مي‌کني.‌ اي کسي...

(بندباز، که کناري ايستاده است، پرش بلندي مي‌کند و از روي دخترک مي‌پرد و دلار را مي‌ربايد. همه يک ديگر را رها مي‌کنند و بر روي او مي‌پرند. فرياد مي‌زنند، جيغ مي‌کشند، هل مي‌دهند و مي‌جنگند. در نهايت بندباز مي‌گويد که رهايش کنند و دلار را در مشت سمت راست‌اش مي‌گيرد. ديگران هم مشت‌هاي گره کرده‌شان را به او مي‌گشايند و بر سر او فرياد مي‌زنند.)

همه: يه دلاري، يه دلاري، اون يه دلاري رو پس بده.

بندباز: (او هم پرخاش مي‌کند.) حق نداريد اون رو از من پس بگيريد، اون مال منه. زير بقچه من پيدا شده.

همه: پسش بده. يه دلاري رو پس بده.

بندباز: (با خشم زياد) نه، نه. (با نفرت به هر کدام از آنها نگاهي مي‌اندازد.) تازه، به کي بايد پسش بدم؟ به تو يا به تو؟ به کي؟

دلقک:‌ها ها‌ها ها. راست مي‌گه. دلار براي اونه. دلار تو دسته اونه. پس براي اونه. ‌ها ها‌ها ها... مي‌خواستم که زانو بزنم و يواشکي برش دارم. اما اون زودتر از من عمل کرد.

بازي گر زن: (با عصبانيت) همش به خاطر اين بود که دست من رو ول نکردي.

دلقک:‌ها ها‌ها ها...

نمايش‌نامه‌نويس: (مشتش را به سوي صورت بندباز به نشانه اعتراض مي‌گيرد.) دوست دارم بزنم لهت کنم.

(او به کنار صندوق مي‌آيد و دوباره بر جاي خود مي‌نشيند. دخترک دوباره روي چمن‌ها مي‌نشيند و دوباره شروع به گريه مي‌کند.)

دلقک: هاها... حالا شروع به نوشيدن مي‌کنيم، اولين جرعه هم بندباز مي‌نوشه.

(پيرمرد و پيرزن کنار بندباز ايستاده‌اند و مترصد فرصتي هستند تا دلار را از دست بندباز بربايند. دلقک به او جرعه‌اي از ليموناد مي‌دهند.)

دلقک: بخور، خوش شانس.

(بندباز، دلار را در دست خود مي‌فشارد و سريع جرعه‌اي مي‌نوشد، سپس قمقمه را به يکايک آنها مي‌دهد، تا بنوشند. نفر آخر بازيگر زن است که مي‌نوشد و قمقمه را به دلقک پس مي‌دهد.)

دلقک: خوب بود. من هم آخرين جرعه رو مي‌نوشم.

(او قمقمه را به لبان خود نزديک مي‌کند. زن بازيگر سعي مي‌کند که دلار را بربايد، اما او با مهارت دست‌اش را کنار مي‌کشد.)

بندباز:‌ ها ها‌ها ها (مي خواند و مي‌رقصد.)

هر کي که تو مي‌آد

بايد که بالا بره

... ‌اي دلار گران بها، ‌اي قانون‌گذار جهان! ‌اي پادشاه پادشاهان. ‌ها ها ها. هيچ فکر مي‌کردين که دلار گير من بياد و هيچي گير شما نياد. حالا من هم ذره‌اي از شکوه اعلي حضرت رو دارم. اين به اين معنيه که اعليحضرت قدرتش رو به من داده و من خودم الان پادشاهم. زانو بزنيد همه‌تون. هي تو...

دلقک: (پس از پرت کردن قمقمه خالي روي چمن‌ها دراز مي‌کشد) خب، شير شدي، حالا موقع غرشته، اما يادت رفته که گوشات شبيه خره.

بندباز: اين هم يکي از نشونه‌هاي قدرته. ‌ها ها ها. . من مي‌دونم و تو هم مي‌دوني که پول دسته منه، حرف هم حرفه منه. يادت رفته، هيچ کدوم از شما يه سنت هم نداريد. ليموناد هم تموم شده. (قمقمه را برمي دارد و تکان‌اش مي‌دهد)

دلقک: من کارم رو خوب انجام دادم، تا آخرين قطره خوردم.

بندباز: آره، تا آخرين قطره. اين بعد از ظهر، شايد يه نون و سوسيسي بهتون دادم. فردا خدا بزرگه. (دخترک مدام گريه مي‌کند.) تا پس فردا هم به شهري نمي‌رسيم و اين يعني اينکه غذا خبري نيست، اما من... . آه. ‌اي دلار خوب،‌ اي دلار بزرگوار. اما کسي که به حرف من گوش کنه، شايد گشنه نمونه.

دلقک: چي؟ چي گفتي؟

(دخترک بلند مي‌شود و خود را روي پاي بندباز مي‌اندازد.)

دخترک: من هميشه تو رو دوست داشتم.

بندباز:‌ها‌ها، قدرت من اين حس رو به تو داده.

زن بازيگر: (دخترک را به کنار مي‌کشد) برو کنار. اون هميشه عاشق من بوده و الانم هست.

دلقک: چي؟ تو...

زن بازيگر: (رو به دلقک) ازت بدم مي‌آد، مسخره. (رو به بندباز) من هميشه از اون خوشم مي‌اومد. تو خيلي باهوشي. تحسينت مي‌کنم.

دلقک: (روي زانوهاي خود بلند شده است) وايسا، وايسا، (خود را به روي چمن‌ها مي‌اندازد.) «من هم يه زنم.»

پيرزن: (خود را به پشت بندباز مي‌رساند و آرام در گوش‌اش زمزمه مي‌کند.) تو قلبت براي من هم يه جا باز کن. من نقش پيرزن رو بازي مي‌کنم. اما خودت خوب مي‌دوني که اون قدرها هم پير نيستم.

بندباز: حالا مالک همه عشق‌ها و قدرت ام.

دلقک: اسمش رو عشق نذار. بذار نوکري.

بندباز: (از کنار زن‌ها خود را کنار مي‌کشد.) اما الان مي‌خوام يه کار مهم‌تر انجام بدم. نوکران من، منظورم همه‌تونه. تصميم گرفتم امشب رو اين جا نمونم. بايد بيشتر راه بريم.

زنان: چه جوري؟

بندباز: امشب بايد بازم جلوتر بريم.

دلقک: انقدر به خودت مطمئني.

بندباز: مصمم هستم. احتياجي هم به توضيح ندارم که براي چي. اما به خاطر يه عادت قديمي بهتون توضيح مي‌دم که چرا انقد مصمم هستم.

دلقک: توضيحت رو برا خودت نگه دار و بذار از غروب آفتاب لذت ببرم.

بندباز: اسمت رو مي‌برم تو ليست سياه. اين جور حرف زدن برات گرون تموم مي‌شه. حالا، بدون سوال و جواب، راه مي‌افتيم. سريع. (کسي تکان نمي‌خورد.) عيبي نداره. خودم تنها مي‌رم.

زنان: نه، نه.

دخترک: من با تو ميام.

زن بازيگر: من هم ميام.

پيرزن: من هم.

بندباز: وفاداري شما مايه افتخار منه.

پيرزن: (به تنهايي بر صندوق نشسته است.) کجا مي‌خواي ما رو ببري.

بندباز: مي‌خواستم براتون توضيح بدم، اما الان ديگه نمي‌خوام. ديگه احتياج به توضيح نيست. تصميم گرفتم که برم. همين. اين کافيه.

دلقک: داره نمايشش رو خوب بازي مي‌کنه. فکر مي‌کردي که انقد حرف‌هاي قلبه و سلمبه تو اين کله فندقي‌ش باشه.

نمايش‌نامه‌نويس: من که نگاهشم نمي‌کنم.

بندباز: يکي ديگه هم رفت تو ليست سياه. همين قدر بهتون مي‌گم. تصميم گرفتم.

دلقک:‌ها ها ها... چقدر اين جمله رو مي‌گي؟

بندباز: همين الان شروع مي‌کنيم. اما اگه بخوام پول غذاتون رو بدم، ديگه باري حمل نمي‌کنم. باروبنديل من رو بايد بين خودتون تقسيم کنيد و اون‌هايي که اسم‌شون تو ليست سياه رفته، سنگين‌ترين بارها بهشون مي‌افته. مي‌شنويد. حالا تکون بخوريد. مي‌خوام الان برم. بايد به شهر بعدي که 30 مايل دورتره برسيم. حالا همه بلند شيد.

دلقک: سفر به خير.

بندباز: يادتون نره عالي جناب دلار، با منه و غذاي فرداتون تو دسته منه.

زنان: ما مي‌آييم. ما مي‌آييم.

پيرمرد: من تنها مي‌رم.

نمايش‌نامه‌نويس: تو يه آدم رذل و کثيفي.

نمايش‌نامه‌نويس: من ديگه شبيه شما نيستم. من رئيس و سردسته شمام.

نمايش‌نامه‌نويس: مي‌تونم تو يه دقيقه له و داغونت کنم.

بندباز: چي؟ من رو تهديد مي‌کني؟ بريم.

(او به سوي راست صحنه مي‌رود و زن‌ها هم بارهاي او را برمي‌دارند و به دنبال‌اش راه مي‌افتند.)

پيرمرد: (روي به نمايش‌نامه‌نويس) پاشو و صندوق رو بلند کن. يه وقت ديگه به حسابش مي‌رسيم. اما دلار الان دست اونه. پاشو راه بيفت.

نمايش‌نامه‌نويس: (بلند مي‌شود و مشت‌اش را تکان مي‌دهد.) دستم مي‌رسه. (گوشه صندوق را مي‌گيرد.)

بندباز: (روي به نمايش‌نامه‌نويس) اول يکي از بقچه‌هاي من رو بذار رو کولت.

نمايش‌نامه‌نويس: (با خشم) بقچه‌ات رو بذارم روي کولم.

بندباز: اوه، حالا من تو مقامي‌ام که مي‌تونم بارم رو روي سرت هم بذارم.

پيرمرد: عيب نداره، باروبنديلش رو روي صندوق مي‌ذاريم.

دلقک: (بلند مي‌شود.) داري شوخي مي‌کني يا داري جدي مي‌گي؟

بندباز: من هيچ وقت شوخي ندارم.

دلقک: پس جدي مي‌گي؟

بندباز: من توضيحي نمي‌دم.

دلقک: فکر مي‌کني چون دلار دست توئه پس مي‌توني...

بندباز: آره، دلار، پادشاه پادشاهان.

دلقک: (ادامه مي‌دهد.) پس به خاطر اون تو الان ارباب شدي؟

بندباز: من الان ارباب و روزي رسون شمام.

دلقک: پس ما هم...

بندباز: پس اون چي که بهت گفتم انجام بده.

دلقک: پس جدي هستي.

بندباز: پاشو، لوازم رو بردار و دنبالم بيا.

دلقک: (بلند مي‌شود.) حالا که اين طوره، من اعلام انقلاب مي‌کنم.

دلقک: چي؟ انقلاب!

دلقک: آره، يه انقلاب خونين، اگه نياز باشه.

نمايش‌نامه‌نويس: (گوشه صندوق را رها مي‌کند و با حالتي آماده به حمله به بندباز نگاه مي‌اندازد.) من اولين کسي‌ام که تو اين انقلاب دستم به خونت قرمز مي‌شه.

بندباز: حالا که اين طوره، هيچ حرف ندارم که بهتون بزنم. هر کي دلش مي‌خواد، پاشه بياد.

دلقک: (راه‌اش را مي‌گيرد) نه، تا وقتي اون يه دلاري رو ندادي، هيچ جا نمي‌ري.

بندباز: هه هه... خيلي خنديدم.

دلقک: لطفاً دلار رو بده. يا اين که. .

بندباز: هي هي هي...

دلقک: انگار از جنگ و خون‌ريزي خيلي خوشت مي‌آد. (آستين‌هايش را بالا مي‌زند.)

نمايش‌نامه‌نويس: (کت‌اش را در مي‌آورد.) آه، خون، خونريزي.

پيرمرد: (گوشه صندوق را رها مي‌کند.) من هم جنگي بشه، هستم.

زنان: (بار و بنديل خود را رها مي‌کنند.) ما هم.

بندباز: (فرياد مي‌کشد.) به کي بايد دلار را بدم. به کي؟ به تو؟ به تو؟ به کدومتون.

دلقک: اين بحث به جايي نمي‌رسه. تو بايد دلار به همه ما بدي. در اولين جا، ما اون رو مساوي بين هم تقسيم مي‌کنيم.

زنان: هورا، هورا، تقسيم کنيم. تقسيم خوبه.

دلقک: (روي به بند باز) تازه خيلي شانس آوردي که يه سهم هم به تو مي‌دم.

نمايش‌نامه‌نويس: من دوست دارم به اون يه تيکه سنگ هم ندي.

دلقک: زود باش، دلار رو رد کن بياد.

زن بازيگر: (خود را نزد دلقک مي‌رساند.) دلقک من. دلقک من.

دخترک: حالم ازت بهم مي‌خوره. دلار رو بده بهش.

دلقک: (زن را به کناري مي‌کشد.) بهتره کنار وايسي، چون مي‌خوام حال ارباب سابقت رو جا بيارم. (روي به بندباز) دلار رو رد کن بياد.

همه: دلار، دلار، دلار... .

ويلين: اما من پاره پورش مي‌کنم.

دلقک: اون جوري، اون چندتا تار مو هم که رو سرت داري از دست مي‌دي. چون پوست کله‌ات رو مي‌کنيم. دلار، يالا.

(آنها بند باز را احاطه کرده‌اند، زنان موهايش را مي‌کشند. نمايش‌نامه‌نويس يقه‌اش را چسبيده است و او را تکان مي‌دهد. پيرمرد روي کله طاس او مي‌کوبد. دلقک با او درگير مي‌شود و در نهايت دلار را مي‌ربايد.)

دلقک: (دلار را به بالا مي‌برد) گرفتمش.

بندباز: دزدها، راهزن ها.

نمايش‌نامه‌نويس: ساکت، يا اين که خودم ساکتت مي‌کنم. (دوباره به سمت صندوق مي‌رود و بر جاي خود مي‌نشيند.)

دلقک: (دلار را در جيب خود مي‌گذارد.) اسم اين رو مي‌ذارم يه انقلاب آروم و بدون خون‌ريزي. نگاه کنيد. يکي داره مي‌آد. شايد بتونه اين يه دلاري رو برامون خورد کنه.

پيرمرد: من موندم که چه جوري يه تک دلاري رو به قسمت بين خودمون تقسيم کنيم. (شروع به حساب و کتاب کردن با دخترک و زن مي‌کنند.)

زن بازيگر: مي‌دونم از دست من عصباني هستي. اما فقط مي‌خواستم که يه جوري سرش رو گرم کنم تا دلار رو از دستش بيرون بکشم.

دلقک: حالا چه جوري مي‌خواي سر من رو گرم کني تا سهم من رو کش بري؟

پيرمرد: نمي‌شه اون رو به قسمت‌هاي مساوري تقسيم کرد. نا ممکنه. اگر 98 سنت بود مي‌شد. يا 105 سنت.

(غريبه از سمت چپ وارد صحنه مي‌شود. به افراد سلامي مي‌کند و راه خود را مي‌گيرد که برود. دلقک او را متوقف مي‌کند.)

دلقک: عذر مي‌خوام قربان. مي‌شه اين يه دلاري رو برامون خورد کنيد. سکه باشه بهتره. (دلار را نشان مي‌دهد. پيرمرد و زنان به جلو مي‌آيند.)

غريبه: (دست پاچه مي‌شود، حرکتي سريع مي‌کند و دست‌اش را به سوي تپانچه‌اش مي‌برد و رو به دلقک و ديگران مي‌کند.) يه دلار رو خورد کنم. آره، خورد مي‌کنم.

زنان: آخ جون. .

غريبه: (به پشت سرش نگاهي مي‌اندازد تا ببيند که کسي از پشت سرنمي‌آيد و سپس تپانچه خود را ناگهان بيرون مي‌آورد.) دست‌ها بالا.

دلقک: (با صدايي مؤدبانه) آقاي عزيز. ما آدم‌هاي صلح طلبي هستيم.

(غريبه دلار را از دست دلقک مي‌گيرد و به سوي چپ صحنه مي‌رود، درحالي که اسلحه را به سمت گروه نشانه رفته است.)

غريبه: شب همگي به خير، دوستان.

(غريبه از صحنه خارج مي‌شود. بازيگران، ترسيده‌اند و بي حرکت ايستاده‌اند. در حالي که دستان‌شان را همچنان بالا نگاه داشته‌اند. دهان‌شان باز مانده، و به آسمان خيره شده‌اند.)

دلقک: (ناگهان از خنده منفجر مي‌شود.) هه‌ها هه‌ها هه هه

پرده‌ها به پايين مي‌افتد

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.