دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

آدمی که سایه‌اش روی چمن افتاده

 احمد بيگدلي
{ شناسه مقاله: 1883 }   { موضوع: جنگ تجربه }   { بازدید: ۱۰۳۶ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

«چرا ناگهان به اين فکر افتاديم که اين آدم، همان کسي است که توي عکس پشتش به ما بود؟

با زهرا دخترم هستم. توي خيابان. وقتي از روبه‌رو مي‌آمد تا از کنارمان بگذرد، گفت:

«سلام.»

بايد شناخته باشدمان که پا سست کرده بود تا اين طور کُند از کنارمان بگذرد. وقتي گذشت، برگشتيم تا به رفتن‌اش نگاه کنيم؛ سلانه مي‌رفت و کمي مي‌لنگيد؛ روي پاي چپ که به نظر کوچک‌تر مي‌آمد... و بالاخره با آن شانه‌هاي فرو افتاده و همان خميدگي اندکِ توي عکس.

عکس را زهرا نشانم داد؛ (همراه داستان برايت پست مي‌کنم). شايد اگر گذرمان نيفتاده بود به آن هتل نوساز، در منتها اليه جنوب بندر انزلي (و تو تلفن نکرده بودي)، يادش نمي‌آمد که اين قطعه عکس 12×10 را که از يک مجله رنگي بريده و توي کيفش گذاشته بود، به من نشان بدهد. آنچه توجهش را جلب کرده بود، تنهايي اندوه‌بار پيرمردي بود که براي گذران سيزده به در، آمده بود و روي چمن‌هاي حاشيه اتوبان، زير سايه تک درختي نشسته بود رو به جاده. آن طرف را نگاه مي‌کرد که ما نبوديم. جاده پر بود از ماشين و آدم‌هايي که از پشت پنجره برايش دست تکان مي‌دادند، بيشتر بچه‌ها بودند با چهره‌هاي روشن از آفتاب و پيراهن‌هاي صورتي و سبز روشن.

نمي‌توانستيم دنبالش راه بيفتيم، چون زياد مطمئن نبوديم و نمي‌شد چشم از خيابان پيشِ رويمان برداريم. زيادي شلوغ بود. چاره‌اي نبود جز اينکه وقتي به خانه رسيديم، سايه‌ام را بردارم و بروم توي عکس و او را دور بزنم.

باور کن اين اولين فکري بود که پس از پايان مکالمة کوتاه‌مان به ذهنم خطور کرد: اينکه بروم توي عکس و بنشينم روبه‌روي پيرمردي که مي‌توانست سال‌ها پيش از خانه‌اش بيرون آمده باشد تا با تنهايي خودش کنار بيايد؛ (کي بود آن وقت؟) شايد اگر پشتش به ما نبود به صرافتش نمي‌افتادم. براي خاطر همين عکس بود که بهتان قول نوشتن اين داستان را دادم و در عين حال خواستم دريچة تازه‌اي باز کرده باشم و مي‌دانستم کار دشواري را تقبل کرده‌ام.

زهرا، تمام ده- دوازده مدادي را که با خودم آورده بودم، تراشيد و دم دستم گذاشت. (اين دختر اگر همراهم نبود، خوردن قرص‌هايم را فراموش مي‌کردم) کاغذهاي خط کشي شده‌ام را آورد و گذاشت روي ميز و رفت پنجرة رو به دريا را باز کرد. (يک ساعت پيش بود که عبور چند قايق صيادي را از پس همين پنجره ديده بودم و ساختمان‌هاي نيمه تمام را با آن درها و پنجره‌هاي خالي پر از سايه.) بعد، دو فنجان قهوة آماده با شير را هم گذاشت توي سيني.

صداي ريزش ناگهاني باران، روي دريا؛ اين چيزي نبود که تا آن لحظه، و نه تا به اين حد نزديک، به ياد داشته باشم. در حافظه‌ام نبود و حالا که مي‌شنيدم، بوي ناجور دلواپسي مرموزي را احساس مي‌کردم که رفتن قايق‌هاي ماهيگيري در ذهنم بيدار کرده بود. برگشتم و به پنجره نگاه کردم، اندک روشنايي روز باقي بود و هنوز کاکائي‌ها در آسمان بودند. توي آن باران ـ که حالا از شدت‌اش کاسته شده بود.

زهرا آمد و روبه‌رويم نشست. در يک چنين مواردي، در خانه هم که باشم، کسي با من حرف نمي‌زند؛ جز اينکه به موسيقي گوش بدهم و راه بروم و کتاب‌ها را ورق بزنم، در همان محدودة کوچک اتاق کارم که ديده‌ايد... و حالا اين صداي بارانِ روي آب و يورش امواجِ خيس بود که نمي‌گذاشت پابرچين بروم و روبه‌روي پيرمرد بايستم. ايستاده بودم که زهرا، پنجره را بست و پرده را به روي شب کشيد.

حالا من توي عکس ايستاده‌ام و نمي‌دانم با پيرمردي که حاضر نيست سرش را بالا بگيرد، چه بکنم؟

ايستاده‌ام و به باد خنکي که از سمت جنوب بر ما مي‌وزد، تن داده‌ام. مورمورم مي‌شود و احساس سرما، هوسِ يک گُل آتش را به دلم مي‌اندازد. آفتابِ بي‌رمق آن بالاست و سايه‌ها کوتاه‌اند. پيرمرد انگار روبانِ قرمز سبزه‌اش را باز کرده که باد با خودش مي‌برد. ذغال‌هاي توی منقل گُل کرده‌اند و بوي چاي تازه دم توي هواست. کت چهارخانه پشمي‌اش را از شاخه درخت آويخته، اما کلاه بافتني‌اش را از سر برنداشته است و همان جور مانده به تماشاي ماشين‌ها و آدم‌ها که در ساية زير پل گم مي‌شوند.

«آيا مي‌داند، من پشت سرش ايستاده‌ام؟»

از خودم پرسيده‌ام که جوابش از ذهنم مي‌گذرد: «مي‌دانست، برمي‌گشت تا حداقل نگاهي بيندازد به آدمي که سايه‌اش، جلوي پايش، روي چمن افتاده است.»

نمي‌خواهم ترکيب عکس را بهم بزنم. زيبايي اين عکس به همين است که پيرمرد، پشتش به ماست و ما از وجنات چهره‌اش بي‌خبريم. مگر نه اينکه همين بي‌خبري است که مرا به اينجا کشانده تا پشت به دوربين بايستم به تماشاي پيرمردي که دختر جواني عکس‌اش را در يک غروب پاييزي، از مجله‌اي بريده و توي کيفش گذاشته است

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.