دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

[دو]

همه‌ي مردانِ منحني

از «درباره‌ي اشميت» تا «نوادگان»

 محسن آزرم
{ شناسه مقاله: 1859 }   { موضوع: سینما }   { بازدید: ۷۵۵ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

مت کينگ حواسش به زندگي نيست؛ حواسش به همسري نيست که کم‌کم انگار از اين زندگي خسته شده است و دنبالِ تفريحِ تازه‌اي مي‌گردد؛ حواسش به بچّه‌هايي نيست که دارند بزرگ مي‌شوند ولي چيزِ زيادي از زندگي نمي‌دانند و مهم‌تر از اين‌ها چيزِ زيادي از پدرشان نمي‌دانند؛ پدري که نيست؛ پدري که هيچ‌وقت نبوده است و اين نبودنش البته قرار بوده خدمتي به بچّه‌ها باشد؛ بچّه‌هايي که قرار بوده در ناز و نعمت بزرگ شوند، ولي ناز و نعمت همه‌چيزِ زندگي نيست؛ زندگي به چيزهاي ديگري هم نياز دارد براي ادامه پيداکردن و يکي از اين چيزها سايه‌ي والدين است؛ اين‌که بچّه‌ها خيال کنند کسي هست که حواسش به آن‌هاست و کسي هست که بالأخره مي‌پايدشان. هميشه اعتمادي هست که از دست مي‌رود و هميشه لحظه‌اي هست که از دست رفتنِ اعتماد را به آدمي يادآوري مي‌کند.

امّا فقط مت کينگ نيست که حواسش به زندگي نبوده؛ نُه سال پيش از «نوادگان» بود که الکساندر پين «درباره‌ي اشميت» را ساخت؛ داستاني درباره‌ي اعتمادي که از دست مي‌رفت. بي‌اعتمادي انگار نسبتِ نزديکي با تنهايي دارد و کشفِ همين نسبتِ نزديک انگار زيگمونت باومنِ جامعه‌شناس را به اين نتيجه رسانده که صميميت و نزديکي آدم‌ها نتيجه‌ي اعتمادي‌ست که نثارِ هم مي‌کنند؛ که اعتماد هم انگار در گذرِ سال‌ها کم‌رنگ مي‌شود؛ رنگ‌پريده‌تر از قبل و روزي بالأخره بي‌اعتمادي آشکار مي‌شود. حالا از اعتماد که حرف مي‌زنيم انگار از چيزِ ديگري حرف مي‌زنيم، چيزي که شباهتي به مفهومِ قديمي فيلسوف‌ها ندارد؛ چيزِ ديگري‌ست مخصوصِ همين روز و روزگار. امّا همين اعتمادِ کم‌رنگ، همين اعتمادِ رنگِ‌روباخته هم غنيمتي‌ست که نبايد از دستش داد. باومن نوشته همين اعتماد است که آدم‌ها را به‌هَم نزديک مي‌کند، امّا کافي‌ست اعتمادِ يکي به ديگري (يا ديگران) خدشه‌دار شود تا همه‌چيز به‌هَم بريزد و دنياي نه‌چندانِ بزرگِ آدم‌هاي اين روزگار کوچک‌تر از قبل شود. کسي که اعتمادي به ديگران ندارد تنها‌ست و تنهايي انگار راه‌ندادنِ ديگران است به خلوتِ خود. وارن اشميتِ آن فيلم هم با آن صورتِ گرفته و درهم در همه‌ي سال‌هاي زندگي انگار به زندگي‌اش علاقه‌اي نداشته و ريشه‌ي بي‌علاقگي‌اش را بايد در چيزي به‌نامِ بي‌اعتمادي جست‌وجو کرد. اشميت خيال نمي‌کند کنارِ همسرش خوش و خرّم است، امّا از آن‌جا که زندگي هم اصول و قواعدي دارد، فکر مي‌کند بهتر است اين اصول و قواعد را زيرِ پا نگذارد. درعين‌حال آدمي مثلِ اشميت حتّا راهِ اعتراض به اين زندگي را بلد نيست و خيال مي‌کند چاره‌اي ندارد غيرِ سوختن و ساختن. بعدِ مرگِ همسر است که از رازِ بزرگي باخبر مي‌شود؛ چيزهايي را مي‌فهمد که نفهميدن‌شان بهتر است و نتيجه‌ي اين باخبرشدن بهُت است و حيرت. راهِ چاره‌ي اشميت انگار پناه‌بردن به چيزي (کسي) ديگر است. کسبِ اعتمادِ ديگري. يکي در دوردست، يکي که مي‌شود با روزي هفتادودو سِنت زندگي‌اش را نجات داد. و اين يکي اندوگو امبوست؛ پسرکي در آفريقا. راهِ کنارآمدن با زندگي نوشتنِ نامه‌هايي‌ست به اندوگو و وارن اشميت بَدَل مي‌شود به بابا لنگ‌درازِ اين جودي ابوتِ مذّکرِ آفريقايي؛ شايد به اين دليل که آدابِ روبه‌روشدن با دخترش را ندارد.

مت کينگِ «نوادگان» در جست‌وجوي راهي‌ برمي‌آيد براي کنارآمدن با زندگي. همه‌چيز البته همان چيزي نيست که اوّلش فکر مي‌کرده، امّا انگار اين موقعيتِ سخت و تلخ فرصتي را برايش فراهم کرده تا به همه‌ي چيزهايي که در همه‌ي اين سال‌ها از آن‌ها غافل بوده نگاهِ دوباره‌اي بيندازد. مهم‌ترين چيزهاي زندگي‌اش نه زمينِ آباواجدادي‌ست نه کاري که روز به روز رقمِ دارايي‌اش را بيش‌تر و بيش‌تر مي‌کند. مهم‌ترين چيزهاي زندگي‌اش همين دو بچّه‌اي هستند که دارند بزرگ مي‌شوند و حالا که در غيابِ مادر زيرِ سايه‌ي پدر قد مي‌کشند تصويرِ ديگري از زندگي را مي‌بينند. مت کينگِ «نوادگان» چاره‌اي ندارد غيرِ اعتماد کردن به بچّه‌ها. چاره‌ي کارش همين است. چه‌کسي مَحرم‌تر از آدمي که اين‌همه به او نزديک است؟ آدمي که همه‌ي وجودش را از او به ارث بُرده؟ همين است؛ آدم بايد به کسي اعتماد کند تا زندگي ادامه پيدا کند، بايد اگر راهي پيدا کرد تنهايي‌اش را کنار بزند و گاهي خلوتش را با کسي قسمت کند، اگر کسي پيدا شود. چه فرقي مي‌کند کسي در اين نزديکي باشد و بچّه‌ي آدم، يا کودکي در آن‌سوي جهان که حتّی از وجودش خبر نداشته‌ايم؟ رمزِ زندگي همين است انگار.

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.