دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

[یک]

چند روایت معتبر

یادداشت‌های کوتاه درباره‌ی فیلم‌های حاضر در جشنواره کن

 ترجمه‌ي مهرنوش گرجي بیانی
{ شناسه مقاله: 1854 }   { موضوع: سینما }   { بازدید: ۱۰۳۵ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

اين فيلم «عشق» بود كه در شصت و پنجمين جشنواره فيلم كن، نخل طلا را دريافت كرد و به سياق ديگر فيلم‌هاي استاد كهنه‌كار اتريشي، ميشائيل هانكه، با اقبال منتقدان روبه‌رو شد. اگرچه فيلم هانكه رقباي قدري داشت، اما در نهايت، جايزه اصلي نصيب او شد. در اين دوره از جشنواره كن كارگرداناني مثل مونجيو، اندرو دومينيك، عباس كيارستمي و ... حضور داشتند كه هر كدام اميدهاي زيادي براي دريافت نخل طلا داشتند. اين مطلب يك جور مرور فيلم‌هاي مهم جشنواره است كه بيشتر جهت آشنايي اوليه با فيلم‌هاي مهم امسال تهيه شده؛ يك ريويوي كوتاه بر مهم‌ترين فيلم‌هاي سال.

زنگار و استخوان

گاردين

«زنگار و استخوان» فيلم جديد ژاک اوديار با بازي ماريون کوتيار و ماتياس شوئنائرتز داستان دوستي معجزه‌آسايي است که به يک رابطه‌ي عاشقانه تبديل مي‌شود. فيلم‌نامه با همکاري توماس بيدگان نوشته‌شده که اقتباسي است از داستاني کوتاه با همين عنوان نوشته‌ي کرگ ديويسون آمريکايي. کوتيار که از همان روزهاي اول فستيوال اميد به انتخاب بهترين بازيگر زن را داشت در نقش استفاني زن جواني که به تعليم يک نهنگ در پارک مارينلند مشغول است ايفاي نقش مي‌کند. استفاني شبي در يك كلاب با علي مرد بلژيکي که به عنوان bouncer (فردي که که به منظور حفظ آرامش افراد اخلال‌گر را خارج مي‌کند) برخورد مي‌کند. علي که مسئوليت‌پذيري‌اش نسبت به خانواده‌اش اندک است با خواهرش آنا زندگي مي‌کند و از پسر 6 ساله‌ي او از ازدواج قبلي‌اش نگهداري مي‌کند. بعد از دعوايي که در کلاب بين چند مشتري مست صورت مي‌گيرد علي استفاني را تا خانه مي‌رساند. روزي در حين کار استفاني توسط يکي از نهنگ‌ها مورد حمله قرار مي‌گيرد و بعد از به‌هوش آمدن در بيمارستان متوجه مي‌شود که هر دو پايش را قطع کرده‌اند. در اين شرايط روحي تنها کسي که استفاني مايل است با او صحبت کند علي است و در ادامه جرقه‌هاي يک رابطه‌ي عاشقانه ميان‌شان برافروخته مي‌شود.

شايد اين‌طور به‌نظر برسد که نهنگ استعاره‌اي است که سطح فيلم را پايين مي‌آورد اما اين‌طور نيست و نهنگ به عنوان قدرت طبيعت و تقدير است که کار بشر را و برنامه‌هايي را که براي آينده دارد برهم مي‌زند و علي در واقع دومين حيوان قوي‌اي است که استفاني در رام کردن آن شکست مي‌خورد. هر دوي اين ايده‌ها جايي در فيلم تعبيه شده‌اند. اما موردي كه بسيار برجسته است چگونگي کار و سرنوشت وحشتناک استفاني است كه توسط اوديار به نمايش گذاشته شده‌است.

سهم فرشتگان

گاردين

آخرين فيلم كن لوچ با فيلم‌نامه‌ي پل لاورتي فيلمي جذاب، بامزه و‌ اجتماعي- رئاليستي است و به نوعي فيلمي كمدي محسوب مي‌شود كه البته بر خلاف ظاهر ساده‌اش داراي پيچيدگي‌هاي زيادي است، حتي از «در جست‌وجوي اريك» هم شادتر است. در حقيقت اين آرامش‌بخش‌ترين و موفق‌ترين فيلم اوست.

كن لوچ در اين فيلم مانند قبل از نابازيگران استفاده كرده‌است. نقش اول فيلم تازه‌كاري به نام پل برانيگان است كه در نقش رابي مجرم جوان اهل گلاسگو (اسكاتلند) بازي مي‌کند، كسي كه به اتهام شورش در دادگاه آخرين فرصت دفاع به او اعطا شده‌است و وكيل او سعي بر کمک به رهايي وي دارد و درنهايت نيز رابي به جاي رفتن به زندان محکوم به ارائه‌ي خدمات رايگان به جامعه مي‌شود و با گروهي ديگر از محکومان ناچار به نقاشي مجدد مركز خدمات مي‌شود. ناظر وي، ‌هري، فردي است الکلي که از محکومين تحت‌نظارت خود در توليد نوشيدني الکلي كمك مي‌گيرد. رابي با فكر اين‌كه اين نوشيدني‌ها با پول خوبي به فروش مي‌رسند اين موضوع به ذهنش خطور مي‌كند که نوشيدني‌ها را خود به فروش برساند. لوچ هميشه صحنه‌ها را به آرام‌ترين شكل ممكن مي‌چيند، طوري كه با صحنه‌هاي سريال‌هاي درام امروزي تلويزيون قابل‌قياس است. دراماتيك بودن با شادي در تناقض نيست: اما مثل هميشه نوع‌دوستي و خوش‌بيني كمدي‌ها حرف اول را مي‌زند. خيلي پيچيده است كه بخواهيم نتيجه‌ي «سهم فرشتگان» را با فيلم‌هاي قبلي لوچ مقايسه كنيم. همين كافي است كه بگوييم جهان‌بيني‌شان كمي متفاوت است و همچنين در زمان‌هاي مختلفي روي مي‌دهند. رابي و دوستش فرشته نيستند:‌ اما فيلم راهي براي اعطاي چيزي به نام شانس برايشان باز مي‌كند كه در زندگي واقعي ممكن نيست.

فراتر از تپه‌ها

سايت‌اند ساوند ـ جاناتان رامني

فيلم فراتر از تپه‌ها ساخته‌ي کريستين مونجيو بعد از فيلم «چهار ماه، سه هفته و دو روز» که موفق به کسب نخل طلاي کن در سال 2007 شد فيلم مهمي به شمار مي‌رود. «فراتر از تپه‌ها» با الهام از يک داستان واقعي و بر اساس دو رمان در مورد يک رويداد ساخته شده است، اين فيلم داستان رويدادهاي زنجيرواري است که وقتي ووئيچيتا راهبه‌ي جوان با آلينا دوست قديمي و صميمي دوران كودكي‌اش در يتيم‌خانه ملاقات مي‌كند به وقوع مي‌پيوندند. آلينا از آلمان ـ جايي که در آن‌جا تنها زندگي مي‌کرده ـ بازگشته و آدم بي‌اعتقادي است. او از دوستانش مي‌خواهد که صومعه را رها کنند. اما ووئيچيتا مانند تمام خواهرانش در صومعه از اطاعت کردن از کشيش ارتدوکس رضايت خاطر دارد و وظايفش نسبت به خدا و کليسا از هر چيز برايش مهم‌تر است.

وابستگي آلينا به ووئيچيتا و واکنش راهبه‌ها و کشيش به درخواست او خط داستان اصلي مونجيو را شکل مي‌دهد. مخالفت، مجادله و کشمکش و در نهايت تلاش براي طرد کردن پليدي. مونجيو صبر و شكيبايي قابل تحسين و منصفانه‌اي در پرداختن به پيچيدگي‌هاي اخلاقي موقعيت‌ها به نمايش مي‌گذارد. هيچ‌کس در اين فيلم قهرمان يا آدم شرور نيست و در حقيقت، مونجيو اين سوال را مطرح مي‌كند كه آيا يكي از خطرناك‌ترين شكل‌هاي ظهور شيطان نمي‌تواند گناه لاقيدي و بي‌علاقگي باشد، و فيلم به طرز خوشايندي بازتابي از تهذيب افكار است.

هنگامي كه ناملايمت‌هاي غم‌انگيزي بر فضاي فيلم حاکم مي‌شود، فيلم با مهيا كردن جزئيات و ابهامات مختلف بيننده را غافلگير مي‌كند. به طور مختصر مي‌توان گفت، ‌اين فيلم داراي تيز بيني و ظرافت فرم و محتوا باهم است.

مثل يك عاشق

گاردين

مثل يك عاشق كيارستمي داستان رابطه‌اي است بين يك دانشجو كه به عنوان خدمه در هتل‌ مشغول به كار است و پیرمردی مسن.

عباس كيارستمي در خلق پايان‌هاي چالش‌برانگيز بسيار مهارت دارد. پايان شاهكارش «طعم گيلاس» هنوز موضوع قابل‌تاملي است. اما فيلم آخرش كه در توكيو ساخته شده‌است داراي ايده‌هاي جذاب فراوان و اجراهاي عالي در برداشت‌هاي فوق‌العاده و محاسبه‌هاي كنترل‌شده‌ي بسيار فريبنده است.

آکيکو از زندگي و کار خود در توکيو خسته شده‌است، وقتي که او براي كار به حومه‌ي شهر فرستاده مي‌شود با تاكاشي، يك پيرمرد آداب‌دان که آدمي دانشگاهي است آشنا مي‌شود. رابطه‌اي بين دختر جوان و پيرمرد خجالتي شكل مي‌گيرد و تاكاشي باعث به‌هم خوردن دوستي بين آکيکو و نامزدش نورياکي ـ که در يک تعميرگاه کار مي‌کند ـ مي‌شود.

کيارستمي مانند فيلم قبلي‌اش، كپي برابر اصل، به هنجارهاي اجتماعي، شخصيت‌ها و بازي نقش‌ها علاقه نشان مي‌دهد. وي در اين فيلم امضاي سبكي منحصربه‌فردش يعني صحنه‌هاي ديالوگ در ماشين ـ جايي داراي فضاي صميمي كه نه عمومي است ونه خصوصي ـ را به نمايش مي‌گذارد. همين‌طور كه فيلم پيش مي‌رود رموز دراماتيك عمق پيدا مي‌كنند، فيلم براي بيننده گيراتر مي‌شود و تماشاگر به انديشيدن در باره ي گذشته‌ي تاكاشي و گذشته‌ي تلخ آكيكو دعوت مي‌شود.

اما همه‌ي اين‌ها از ما گرفته شده‌است، اين فيلم مانند «بيل را بكش» تارانتينو كات‌هاي بسيار ريز و سريع دارد. جالب اين است كه اين سکته‌هاي ناگهاني در ظاهر فيلم اصلا به نظر نمي‌رسند و بسيار نامرئي هستند. وقتي آكيكو وارد آپارتمان تاكاشي مي‌شود او در حال نواختن آهنگ «مثل يك عاشق» الا فيتزجرالد است. اما آيا تاکاشي واقعا عاشق آکيکو شده‌است؟ اين يكي از زيباترين پلان‌هاي فيلم است، به زيبايي آغاز مي‌شود اما با نااميدي پايان مي‌پذيرد.

کائنات

گاردين

«کائنات» ديويد كراننبرگ اقتباسي است از رمان دان دليلو با بازي درخشان ژوليت بينوش و ماتیو آمالريك. رابرت پاتينسون در نقش پكر ثروتمند بيست‌وچند ساله‌اي كه از طبقه‌ي تجار وال استريت است با ماشين ليموزين گران قيمتش براي يافتن آرايشگر مو در منهتن رانندگي مي‌كند. كوتاه کردن مو مي‌تواند كنايه از اصلاح اوضاع بازار باشد. زيرا به نظر مي‌رسد شرط‌بندي عظيم پكر روي ارز کشور چين كار اشتباهي بوده‌است. ازدواج سابق او با يك زن جوان زيبا و ثروتمند يك فاجعه بوده و حتي با وجود محافظ شخصي سرتاپا مسلح او كسي قصد جانش را كرده‌است.

پكر آرزو دارد كه از خشونت و اغتشاش شهر دور باشد: اتومبيل لوكس تندرواش استعاره از اين آرزو دارد. مسئله اين است كه ميل به متفاوت‌بودن در تضاد با ديگر آروزهاي اوست، سوداي پولدار بودن، سوداي انجام كارهاي بيشتر، سوداي خريدن چيزهاي بيشتر، فرار از دنياي انتزاعي تقلب‌هاي بازاري، و سوداي جذب‌شدن بيشتر در مدرنيسمي كه او و طبقه‌ي تكنوكرات‌هاي مانند او ساخته‌اند و هنوز هم به‌نوعي در حال صعود است. اما اين‌‌ها بي‌فايده است. «کائنات» قصد ندارد كه يك فيلم واقع‌گرايانه درمعناي مرسومش باشد اما مسئله اين است كه زبان رمان در اين‌جا به صورت يك‌جور گويش شعرگونه‌ي آخرالزماني تعبير مي‌شود. هيچ‌كس به سوال ديگري پاسخ نمي‌دهد: آن‌ها فقط برخي كلمات قشنگ رويايي را براي توصيف چگونگي دنيا در قرن بيست‌ويکم انتخاب مي‌كنند و مانند بسياري از فيلم‌ها و كتاب‌ها در باب دنياي مادي با تظاهرات هنري، اين معاني داراي اطناب مي‌باشند.

خب، ‌شما با انگيزه‌ي تماشاي يك كمدي به ديدن فيلم كراننبرگ نمي‌رويد. بلكه به خاطر چيزي جذاب و عجيب و غريب، ممكن است آن‌را تماشا كنيد.

عشق

سايت‌اند ساوند ـ نيک جيمز

«عشق» ساخته‌ي ميشائيل هانکه بهترين فيلمي است که در فستيوال کن امسال نمايش داده شده‌است، فيلمي آپارتماني که همان‌طور که از استاد اتريشي انتظار مي‌رود لحن و ريتم آن به‌دقت کنترل شده‌است. به استثناي صحنه‌ي اجراي پيانوي ابتداي فيلم، دوربين هيچ‌گاه آپارتمان ژرژ و آن، زن و شوهر سالخورده‌اي که سابقاً معلم پيانو بوده‌اند را ترک نمي‌کند. تنها کسان ديگري که مي‌بينيم ميهمانان اين‌دو هستند، دخترشان اوا که موسيقي‌دان است (ايزابل اوپر) شوهر انگليسي او جف (ويليام شيمل) و الکساندر تاراد پيانيست.

ژان لويي ترينتينيان در نقش ژرژ اجرايي برابر با بازي خود در فيلم قرمز اثر کيشلوفسکي ارائه داده‌است، صداي مصر ولي درعين‌حال باطمأنينه‌ي وي با اقتدار کامل در فيلمِ هانکه نيز طنين‌انداز است. امانوئل ريوا در نقش اوا باشکوه و عميق است. يک‌روز صبح مدت کوتاهي پس از اجراي کنسرت شوبرت توسط الکساندر که اين‌دو در آن شرکت کرده‌اند، زن و شوهر در آشپزخانه نشسته‌اند و ژرژ متوجه مي‌شود که آن درحال‌عادي نيست و هيچ حرکتي نشان نمي‌دهد؛ چندلحظه بعد آن مجدداً به حال عادي برمي‌گردد. جورج بدون دستپاچگي تصميم مي‌گيرد تا فکري به‌حال مبارزه‌ي نااميدانه‌ي همسر خود با توان روبه‌زوالش پس از دوبار سکته بکند.

صحنه به صحنه‌ي فيلم نمايشي استادانه از بازي حيرت‌آور هر دو و تلاش هانکه در بيان جزئيات داستان است. تنها نکته‌ي بي‌رحمانه‌اي که در فيلم هانکه ديده مي‌شود بي‌رحمي نهايي پايان زندگي است. من اين‌جا با آدم‌هاي زيادي که مرگ پدرومادر خود را ديده‌اند صحبت کرده‌ام و همگي آن‌ها تحت‌تاثير وضوح و دقتِ اگرچه ملايم اين فیلم عاطفي قرارگرفته‌اند.

عشق

فيلم کامنت ـ رابرت کولر

به نظر مي‌رسد ميشائيل هانکه که به تازگي هفتادساله شده فصل جديدي را در بدبيني خود نسبت به انسان؛ موجودي که علي‌رغم تمامي تلاش‌هايش براي متمدن شدن همچنان اساساً موجودي وحشي است؛ گشوده‌است. ممکن است اين ديدگاه درست باشد اما تاکيد هانکه بر آن و روش‌هاي مکانيکي و حتي ساديستي که او براي دراماتيزه کردن ديدگاه بدبينانه‌اش به کار مي‌برد، او را به هنرمندي تبديل کرده که مثل کلکسيونر پروانه‌ که از کلکسيونش مراقبت مي‌کند مواظب کاراکترهاي فيلم‌هايش است. کنترل دراماتيک و تکنيکال کاملي که هانکه نسبت به مواد کارش اعمال مي‌کند احساسي از يک هنرمند ناظر بر همه‌چيز را در مورد وي به وجود مي‌آورد که هيچ امتيازي به بينندگان فيلمش نمي‌دهد.

نکته‌ي جالب در مورد عشق اين است که در اين فيلم هانکه اندک فضايي براي تنفس در اختيار مخاطبين مي‌گذارد، اگرچه در پايان اين لطف براي نجات جان آن (امانوئل ريوا)؛ معلم پيانوي درحال مرگي که در آپارتمانش در پاريس تحت مراقبت صبورانه و دقيق شوهرش ژرژ (ژان لويي ترنتينيان) قرار دارد؛ کافي نيست. عشق فيلمي است در باب واکنش يک عاشق به وضعيت وخيم معشوق، جايي که عشق به خدمت خوانده شده و در معرض آزمون قرار مي‌گيرد.

عشق درعين‌حال هم بيش‌ازحد آراسته، هم بيش‌ازحد طراحي شده براي گرفتن نقد مثبت منتقدين و هم به نحوي باشکوه راضي‌کننده است. هانکه بدون احساسات‌زدگي فيلمي صادق ساخته‌است، فيلمي که با استراتژي دقيق براي گرفتن يک نخل طلاي ديگر ــ اتفاقي که يک‌شنبه اين هفته افتاد ــ برنامه‌ريزي کرده‌است. شخصيت اصلي و تاثيرگذار در مرکزيت فيلم ترنتينيان است که اولين برخوردش با مشکلي که آن دارد ــ وقتي که او سر صبحانه ناگهان يک يا دو دقيقه ساکت مي‌شود ــ باعث نگراني‌اش نمي‌شود بلکه او را خشمگين مي‌نمايد زيرا فکر مي‌کند همسرش دارد نقش بازي مي‌کند و مي‌خواهد او را مسخره کند. اين انتخابي جالب و متناسب با حال‌وهواي عاطفي کساني است که از معشوق بيمار خود مراقبت مي‌کنند. اين دو آدم‌هايي بافرهنگ هستند ــ مثل بينندگان اين فيلم ــ که مرتب به کنسرت مي‌روند، در مورد زندگي‌نامه‌ي جديدي که از نيکولاس هرنانکورت آهنگساز نوشته شده صحبت مي‌کنند، کتابخانه‌ي آن‌ها ــ که هميشه يکي از جزئيات مهم و آشکارکننده‌ي فيلم‌هاي هانکه است ــ پر از کتاب‌هاي موسيقي و هنري و ادبي و سي‌دي است و در مرکزيت اتاق نشيمن آن‌ها يک پيانوي باشکوه است که البته کمي از کوک خارج شده‌است. ولي اين زندگي فرهنگي به‌واسطه‌ي مشکلات سلامتي که ايشان را به خود مشغول کرده متوقف شده‌است. تنها دختر آن‌ها اوا (ايزابل اوپر) واقعاً نگران اين است که پدرش بيش‌ازحد نگران سلامتي مادرش است، شايد او مي‌داند که مراقبيني که تمام وقت خود را صرف مراقبت از عزيزشان مي‌کنند پيش از کسي که از او مراقبت مي‌کنند مي‌ميرند.

اوا از تلاش‌هاي ژرژ براي کنترل کامل اين وضعيت (درست مثل کنترلي که خود هانکه نسبت به فيلم‌‎هايش اعمال مي‌کند)، تاجايي که حتي در اتاق خواب آن را هم قفل مي‌کند تا کسي او را در وضعيت رقت‌انگيزش نبيند، به ستوه آمده‌است. اوا به درستي به پدرش مي‌گويد: «تو نمي‌تواني مانع اين شوي که او را ببينم» و فيلم هم نمي‌تواند بينندگانش را از ديدن آن در آخرين مراحل زندگي و در آستانه‌ي مرگ، جايي که حتي از خوردن آب هم امتناع مي‌کند، منع نمايد. «عشق» بيش از آن‌که با قتل پايان پذيرد با آسايش خاتمه مي‌يابد و خود هانکه با اشاره ظريفي اين موضوع را مورد تاکيد قرار مي‌دهد؛ جايي که ژرژ کبوتري را که به اشتباه وارد آپارتمان شده با نوازش آزاد مي‌کند. نمادگرايي اين صحنه آشکار و ژست آن گويا و حتي نزديک به پيامي مستقيم است: من ميشائيل هانکه، حداقل تا فيلم بعدي، ديگر زير شکنجه نيستم.

من و تو

سايت‌اند ساوند ـ جف اندرو

فاصله‌اي نه ساله بين «دريمرز» و «من و تو» برتولوچي وجود دارد، دليل اصلي آن ‌مي‌تواند اين باشد كه او از مشكل كمر رنج مي‌برد تا جايي كه مجبور به استفاده از ويلچير شده است. با وجود اين مشكلات و كاهش تحرک، او به فكر سوژه‌ي رمان من و توي نيکولو آماتيني افتاد: پسر نوجواني كه در زيرزمين آپارتماني که در آن با خانواده اش زندگي مي‌كند پنهان مي‌شود. برتولوچي فيلم را با لورنزو در يك جلسه‌ي روانپزشكي آغاز مي‌كند. روانپزشک علت خشم پسر وقتي به مادرش اصرار مي‌كند جايي دورتر از آن‌جا که هم‌كلاس‌هايش براي رفتن به اسكي جمع شده‌اند او را از ماشين پياده کند را بررسي مي‌کند. اين كاملا واضح است كه لورنزو مشكل دارد اما انگيزه‌ي اصلي او دور شدن از بچه‌هاست او هيچ تمايلي به حضوردر جمع هم سن‌و‌سال‌هايش ندارد و بيشتر ترجيح مي‌دهد در يك گودال پنهاني با موزيك، كتاب‌ها و مورچه‌ها براي هفته‌اي باقي بماند. وقتي كه اوليويا خواهر ناتني معتاد لورنزو ناگهان از راه رسيده و به دنبال ارثيه پدري مي‌آيد همه‌چيز تغيير مي‌كند. به اشتراك گذاشتن فضايي تنگ و رو شدن ترتيباتي که پدرشان تعيين کرده راه را براي كشمكش و بعداً پشتيباني دوجانبه و حتي صميميت باز مي‌کند. برتولچي که از هر زمان ديگري نسبت به گمراهي‌ها، کنجکاوي‌ها، سرزندگي و توهمات دوران جواني هشيارتر است بيشترين استفاده را از چند روزي که اين دو با هم سر مي‌کنند مي‌برد. برتولوچي غرابت سرزمين پنهاني اين «کودکان آشفته» را با توان بصري ويژه‌ي خود نمايش مي‌دهد. دكور، ‌لباس‌ها، رنگ‌ها و حركات دوربين براي خلق اتمسفري داراي تب‌وتاب در هم آميخته شده‌است. ‌ميزانسن فوق‌العاده و متناسب است و به‌هرترتيب بسيار كنترل شده است بنابراين سبکش با پارامترهاي فيلم تناسب دارد.

«من و تو» فيلمي است متواضعانه، اما در عين حال لذت‌بخش كه اميد پسري در نياز به دوست داشتن را به نمايش مي‌گذارد.

روشنايي پس از تاريکي

گاردين

هيچ كس كارلوس ريگادس را به خاطر تصاوير شفاف و داستان مستقيم نمي‌شناسد، اما اين كارگردان مستقل مكزيكي خود را با روشنايي پس از تاريکي يک‌بار ديگر مطرح کرده ‌است. ريگادس تصميم گرفته که فيلم‌برداري بخش اعظم فيلم‌هايش را از طريق لنز انجام دهد كه تمام حالت‌هاي شخصيت‌هايش را منعكس مي‌كند، تصاوير را دوبل مي‌كند و حاشيه‌هاي تصاوير را فلو باقي ميگذارد. منظورش چيست و چه مي‌گويد؟ فستيوال رقابتي است گرم براي اين كارگردان با استعداد چهل‌و‌اندي ساله كه در سال 2005 براي فيلم «نبرد در بهشت» كانديداي نخل طلاي كن شد و در سال 2007 نور خاموش‌اش منتخب هيئت داوران شد. «روشنايي پس از تاريکي» تير آخر اوست و اصلي ترين آنهاست. ژوان ( آدولفو جيمنز كاسترو) و ناتاليا (ناتاليا آسودو) زوج هنري طبقه متوسطي هستند با دو كودك بامزه و خانه‌اي بزرگ در كوهستان كه به وسيله گروهي از روستاييان محافظت مي‌شود. در يك مرحله، خوان و ناتاليا براي تعطيلات تفريحي به اروپا مي‌روند. در مرحله‌اي ديگر آسيبي كه خوان به سگشان وارد مي‌كند باعث كشته شدن‌اش مي‌شود. او از اين قضيه احساس ترس مي‌كند هر چند همسرش او را دلداري مي‌دهد كه تو باعث مرگ او نبودي. در طول فيلم ريگادس تصاوير جذاب و صحنه‌هاي تكراري نشان مي‌دهد، مانند روياي سرزمين آب گرفته‌ي دختر، ‌يا شيطان، مرغ پخته شده‌ي قرمزي كه پسر را مي‌ترساند. شكي نيست كه كارگردان ما را به سمت بستر مرگ، جايي كه نور بالاخره از موانع عبور مي‌كند، سوق مي‌دهد. در بهترين حالت، «روشنايي پس از تاريکي» در تصاوير گستاخانه‌‌اش و در عزم خود براي سفر در مسيري کمتر پيموده شده مي‌تواند ظريف‌تر، تاثيرگذارتر و حتي هيجان‌آورتر باشد.

هنوز هيچ‌ چي نديده‌اي

سايت‌اند ساوند ـ امي توبين

آلن رنه 90 ساله در جديدترين فيلمش «هنوز هيچ چي نديده‌اي» عملکردي متفاوت داشته‌است. او مرگ را به عنوان عنصر اصلي چنان در رمانس گنجانده است که مي‌توان آن را در يک کمدي ابزورد به نمايش گذاشت. «هنوز هيچ چي نديدي» در قياس با فيلم قبلي رنه «علف وحشي» که از بزرگترين آثار اوست ساده‌تربه نظر مي‌رسد اما لحظات مسحورکننده‌ي زيادي دارد که تندوتيز هم هستند. شايعه شده بود که اين فيلم آخرين فيلم اوست اما خوشبختانه او فيلم جديدي را شروع کرده است. گروهي از بازي‌گران را دعوت کرده‌اند تا نسخه‌ي آزمايشي از فيلمي را که براساس نمايش‌نامه‌ي اوريديس که خود اين بازيگران در زمان جوان‌شان آن را بازي کرده‌اند، ببينند. نسخه‌اي از اوريدیس که آلن رنه از آن استفاده کرده نسخه‌ي خلاصه شده‌ي ژان آنوی در سال 1942 است. چيزي که رنه در هنوز هيچ چي نديدي از قلم انداخته است ارجاعي است که خاص اشغال فرانسه توسط نازي‌هاست. نمايش‌نامه‌‌ي آنوی به صورت مجازي رمزنگاري شده‌است. اوريدس آنوی زن آسيب‌ديده‌اي نيست که ابژه‌ي ميل فيلم‌هاي نوآري که رنه دوستشان دارد باشد. گناهي که او نتوانست به خاطر ارتکابش خود را ببخشد ارتباط با دشمن بود گرچه او اين کار را به خاطر نجات کساني که دوستشان داشت انجام داد و اگرچه اشغالي که در نمايشنامه به آن اشاره مي‌شود مربوط به دوره يونان باستان است اما نمايشنامه‌ي آنوی بدون ارجاع خاص به اشغال فرانسه توسط نازي‌ها بي‌معنا خواهد بود.

به هر حال، فيلم چيزهاي بيشتري از نمايش‌نامه دارد و بزرگترين هديه‌اش به تماشاگرش بازيگران خاطره‌انگيزي مثل ماتیو آمالريک و ميشل پيکولي است.

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.