دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

[دو]

پدربزرگِ ماریوس

 بهروز غريب‌پور*
{ شناسه مقاله: 1846 }   { موضوع: سینما }   { بازدید: ۱۷۸۶ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

 «ايکاش زندگي دنده عقب داشت». شايد شما هم اين نوشته را پشت کاميوني، وانت باري يا اتوبوسي ديده باشيد. اين جمله حکيمانه را «فيلسوفان جاده‌ها» نوشته‌اند... جمله‌اي که دقيقاً بايد بر سردر «تماشاخانه ها» نوشته مي‌شد، بر سردر سالن‌هايي که ميزبان هنري «بدون دنده عقب‌اند». هنري که در رابطه با آن گفته‌اند و درست هم گفته‌اند که: «تئاتر هرشب مي‌ميرد و شب بعد زنده مي‌شود»، اما هرگز تأکيد نکرده‌اند که: «تئاتر هنري است که دنده عقب ندارد» و حتي در همان شب که اجرا مي‌شود، نمي‌توان به لحظه و جايي که از آن گذشته‌ايم، از نو بازگرديم. درست عين زندگي، درست عين راه و جاده و زمان و درست همچون هر چيز» ميراي «ديگر: افسوس، افسوس و هزار افسوس: نمي‌توان دنده عقب رفت و به لاله‌زار و خيابان تماشاخانه‌هاي فردوسي و سعدي و تهران و پارس برگشت... . ديگر نمي‌توان به تالار بيست و پنج شهريور (تالار سنگلج و محله‌ي استاد انتظامي) بازگشت.

به تالار فردوسي دانشگاه تهران، به تالار رودکي... آري تئاتر هنري است که دنده عقب ندارد. تئاتر هنري همچون مجسمه‌سازي با شن يا برف است: امواج دريا بي‌اندک رحمي يا تأملي هر مجسمه‌ي شني را محو مي‌کندند و آفتاب نيز با مجسمه‌هاي برفي و يخي چنين مي‌کند و مجسمه‌هاي رويايي را چنان ذوب مي‌کند که انگار به همين قصد بر فراز آسمان قرار گرفته است، مجسمه‌ها را دريا با خود مي‌برد و آفتاب نيز. مجسمه‌ها ذوب مي‌شوند، آب مي‌شوند و فقط در هزار توي ذهن‌ها مي‌مانند و ديگر هيچ. و «عزت‌الله انتظامي» بازيگر ماندگار، که حالا در برابر زمان آفتاب‌گونه ذوب مي‌شود، مي‌داند که ديگر نمي‌تواند ماهرانه و استوار در «آي با کلاه و آي بي‌کلاه» بر صحنه‌ي تالار بيست و پنج شهريور بدرخشد. ديگر نمي‌تواند در کرگدن فرياد بزند که: «من کرگدن نمي‌شوم».

ديگر نمي‌تواند به خيابان تماشاخانه‌ها، به لاله‌زار آن سال‌ها برگردد و بر يکي از ده‌ها صحنه‌ي محو شده‌ي آن، قدم بگذارد و به روي صحنه برود و زن و مرد و پير و جوان را از خنده روده‌بر کند و از نو، آغازين روزهاي پيش پرده‌خواني‌اش را تکرار کند. ديگر نمي‌تواند با همبازي‌هايش که با امواج زمان رفته‌اند بر صحنه ظاهر شود... . او استاد هنر دريغ‌آميز بازيگري است، اما افسوس که او نيز نمي‌تواند دنده عقب برود و افسوس که ذوب مي‌شود، در زمان پيش مي‌رود، با دريغ پيش مي‌رود. ديگر دلي براي ورود او به صحنه نمي‌تپد، از آن گونه تپيدني که او را جاودانه کرده است. از آن نوع دل تپيدن‌ها که در بازرس گوگول، در خيمه‌شب‌بازي، در بنگاه تئاترال، در کرگدن و در ده‌ها اثر ديگر در انتظار او بودند که اگر گوشي پزشک‌ها به گوش‌تان بود، ضربان تند آن را مي‌شنيديد- از نوع نوار قلبي که در اتاق عمل هست و افت و خيزش را مي‌توان ديد-

واي خداي من مگر مي‌شود باور کرد که ما شيفته‌ي هنري تا به اين اندازه منطبق بر مرگيم؟ درست است تئاتر و مرگ همزادند و به همين دليل مرگ که مي‌آيد، پي مي‌بري که زندگي دنده عقب ندارد... .

هجده سال پيش و در حال نوشتن نمايش‌نامه‌ي بينوايان نقش پدر بزرگ «ماريوس» را با اين آرزو مي‌نوشتم که اين دوست عزيز، اين هنرمند ماندگار، اين مرد بزرگ آن را بازي کند. مي‌دانستم که از من توقع ديگري دارد، او «ژان والژان» را مي‌خواست و به زبان نمي‌آورد. عذرخواهي کرد و من اصرار کردم. گفت دلم مي‌خواهد که پس از سال‌ها با نقشي قدر به صحنه برگردم و من بر اين باور بودم که همان نقش کوتاه هم در يادها خواهد ماند، اما او نپذيرفت و من بي‌آنکه منتي بر او بگذارم صحنه را حذف کردم. يکي از شب‌هاي اجرا به ديدن نمايش آمد با دو عکس قاب کرده از اجراي فرنگي بينوايان و متواضعانه گفت حق با تو بود، من نمي‌توانستم هرشب سه ساعت و نيم مثل فتحي و ديگران روي صحنه باشم: «جونشو نداشتم» و اين يعني اينکه: «نمي‌توانستم دنده عقب بروم». نه اوگفت و نه من، اما هر دو در يک لحظه که تنگ و صميمانه همديگر را در آغوش گرفته بوديم، اين هنر دريغ‌آميز و جادويي و زندگي را نفرين کرديم که چرا اينقدر بي‌رحم است؟ چرا نمي‌گذارد که ما از نو، جوان شويم؟ چرا نمي‌گذارد که با همان چالاکي روزگار پيشين روي صحنه باشيم؟هرچه هست او استاد هنري است که دنده عقب ندارد و اين امتياز دريغ آميزي است که هيچ هنر ديگري آن را ندارد. عزت‌الله انتظامي که اين روزها از پله‌ها به سختي بالا مي‌رود، پله‌هاي ماندگاري را با چالاکي يک دونده‌ي خستگي‌ناپذير يک نفس طي کرده است.

سرداري که براي رسيدن به قله، زخم‌ها خورده است، رنج‌ها کشيده است و با زمين و زمان در افتاده است، اما وجدانش را نفروخته است و امروز با اقتدار و با شکوه اما با تني مجروح از زمان و زمانه، بر لبه‌ي صحنه‌اي آمده است و از فراز آن به ما مي‌نگرد و حتماً با لحن يکي از همان فيلسوف‌هاي جاده زمزمه مي‌کند که: «دست‌انداز پيرم کرد». اين را به تازگي پشت وانتي خواندم که روزي روزگاري با قدرت برجاده پيش مي‌رفته است و اين دو جمله حکيمان راه و جاده و سفر چقدر درست گفته‌اند: «اي کاش زندگي دنده عقب داشت و دست‌انداز پيرمان نمي‌کرد.» اين روزها که روي موزه‌ي عزت الله انتظامي کار مي‌کنم، همواره در اين فکرم که به چه طريقي بتوانم به بازديدکننده بگويم او حتي هنگام خواب هم بازيگري مي‌کند. در بيداري نيز چنين است؛ زيرا که او بازيگر به دنيا آمده است. عمرش دراز باد، اما بازيگر با امواج مي‌رود، اما بازيگر را آفتاب زمان ذوب خواهد کرد، اگرچه با اينکه زندگي دنده عقب ندارد، اما حافظه‌ي زمان دنده عقب دارد و تا آب و آفتاب و صحنه هست، او به ياد آورده خواهد شد

*کارگردان تئاتر و مدير هنري

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.