دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

[دو]

آب انارِ تازه

چگونه يک شهروند را از خريد و تخريب گالري سيحون منصرف کنيد

 عليرضا اميرحاجبي
{ شناسه مقاله: 1833 }   { موضوع: هنر }   { بازدید: ۸۴۶ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

در تاکسي نشسته بودم. مسافر بغل دستي داشت با موبايلش بلند بلند حرف مي‌زد. طبيعي بود که همه مي‌شنيدند. فوري فهميدم شغل‌اش بسازبفروشي است و دارد با همکار يا شريک‌اش حرف مي‌زند. صحبت درباره چند خانه در خيابان وزرا بود که گويا اين آقا خيلي دوست داشت به هر شکلي که شده صاحب شود. حالا چرا؟ مشخصه کوبيدن و بالا بردن يک يا دو تا برج خوشگل و خوش‌نما!

خيابان از اين بهتر نمي‌شود. از طرف غرب نزديک وليعصر و از سمت شرق بخارست، دسترسي آسان به مرکز شهر از جنوب تا زير پل کريمخان و شمال هم که متصل به ميدان آرژانتين و گاندي. دو سينماي خدا بيامرز شهرفرنگ و شهرقصه هم نبش اين خيابان و عباس آباد يا همان بهشتي فعلي بود که البته الان جاشان سينما آزادي سبز شده است. بالاتر که برويد سمت چپ کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان را مي‌بينيد با يک ساختمان بسيار زيبا و سينماي آن. بعد از کانون، شيريني‌فروشي «وي ول» با کيک‌هاي ابداعي خوشمزه‌اش و بعد از آن مجموعه فروشگاه‌هاي عطر و ادکلن. هر عطري که امروز در فرانسه يا ايتاليا معرفي مي‌شود فردايش در تهران و خيابان وزراء است. همينطور در افکار خود بودم که همسفر بغل دستي وارد جزييات شد. گويا خانه‌هايي که توي گلويش گير کرده بود از نبش کوچه چهارم وزراء شروع مي‌شود و تا سه يا چهار پلاک ادامه پيدا مي‌کند.

کوچه چهارم؟! خب، ضلع جنوبي کوچه چهارم که حياط کانون پرورش فکري است، ضلع شمالي‌اش يکي دو تا خانه است و بعدش مي‌رسيم به «گالري سيحون». ‌اي داد بيداد. چه مي‌گويد اين مرد حسابي؟ مگر مي‌شود به اين راحتي بنايي را خريد و کوبيد؟ فکر نکنم. رسيديم به سيدخندان آخر خط. پياده که شديم من گفتم: «حضرت آقا چند لحظه مي‌شود مزاحم‌تان بشوم؟» برگشت نگاهي به من انداخت. اصلاً حواسش نبود که کل راه را بغل دستش نشسته بودم. گفت: «بفرما». گفتم: «شما داشتيد توي تاکسي درباره چند تا ساختمان حرف مي‌زديد... درسته؟» فوري جواب داد: «آره صاحاب شان را مي‌شناسي؟ کميسيون بهت مي‌دم اگه جور کني بفروشند.» گفتم: «نه بابا جان. مي‌دوني يکي از قديمي ترين و معتبرترين گالري‌هاي تهران هم توي همان کوچه است؟ پلاک يازده(30قدیم) گالري سيحون.» خيلي خونسرد گفت: «خب که چي؟ چيکار کنم؟ اون را هم مي‌خرم. با صاحابش کنار مي‌ام.» به شدت عصبي شدم گفتم: « نه برادر. اين گالري براي هنرمندان و هنردوستان بسيار عزيز و مهم است. مي‌داني چند هنرمند تا به امروز توسط اين گالري به جامعه معرفي شدند؟ صدها نفر؛ از سهراب سپهري و حسين زنده رودي بگير تا محمد احصايي، پرويز تناولي، کلانتري، عربشاهي و خيلي ديگه از قديمي‌ها. گالري سيحون يک مکان نيست براي خيلي‌ها. يک نماد از گذشته‌هاي دور و نزديک هنر معاصر ايران است...»

همينطور داشتم يک بند مي‌گفتم و استاد بساز بفروش هم مات ايستاده بود و من را نگاه مي‌کرد. فهميدم متوجه حرف‌هايم نشده اما برايش جالب شده بود. گفت که از نقاشي کردن خوشش مياد. کوچک که بوده نقاشي مي‌کرده و در سربازي توي بخش فرهنگي فعال بوده. يک کپي خوب هم از اسکناس دو توماني سابق کشيده که الان قاب شده و آويزان است به ديوار خانه‌اش. خوشحال شدم که بالاخره تمايلي به هنر دارد. ديرم شده بود، بايد مي‌رفتم دفتر مجله براي صفحه بندي شماره بعدي «تجربه». فقط گفتم: «اين شماره تلفن من. حتماً تماس بگير درباره گالري سيحون بيشتر حرف بزنيم.» و کارت ويزيت خودم را دادم بهش. اصلاً يادم رفت اسمش را بپرسم.

يک هفته‌اي نگذشت که زنگ زد. گفت که الان دم در گالري سيحون است. گفتم: «باشد، الان مي‌آيم.» وقتي رسيدم ايستاده بود بيرون و داخل را ديد مي‌زد. مثل اينکه خجالت مي‌کشيد برود داخل. رفتم جلو گفتم: «خوب کردي آمدي. حالا نمايشگاه را ديدي؟ چرا نمي‌ري داخل؟» مکث کرد و من بدون ترديد هل دادمش داخل گالري. نمايشگاه، مجموعه‌اي از مجسمه‌هاي چندين هنرمند ايراني به ياد مرحوم معصومه سيحون بود که دو سال از فقدان‌اش مي‌گذشت. با اسمي جالب توجه: «دومين ارديبهشت». خيلي‌ها با افتخار در اين نمايشگاه يادبود شرکت کرده بودند: پرويز تناولي، فاطمه امداديان، بهروز دارش و سيمين اکرامي از قديمي‌ها بودند و هنرمنداني جوان مثل کامبيز صبري، ياسمين سينايي و دلبر شهباز. طيفي گسترده که نشان مي‌داد هنر مجسمه‌سازي ايران چه روندي را طي کرده و با چه مصيبتي به اينجا رسيده.

هنوز اسم دوست جديدم را نمي‌دانستم. پرسيدم. جواب داد: «جاويد». اسم بانمکي بود. ولش کردم که يواش‌يواش يخ‌اش آب شود. نه توضيحي دادم و نه تحليلي کردم. چرخ زديم داخل گالري. سر هر مجسمه مي‌ايستاد، نگاه مي‌کرد اما غمگين نگاه مي‌کرد.

آنجا بود که فهميدم بسياري از مردم کوچه بازار که سال تا سال سراغ هنر و هنرمندان نمي‌روند هم، دوست دارند به گالري بيايند، عکس ببينند يا مجسمه و نقاشي تماشا کنند. طبيعتاً انسان در برابر زيبايي درنگ مي‌کند. قباد شيوا مي‌گفت: «مردم با هنر معاصر قهر نيستند که ما بخواهيم آشتي‌شان بدهيم. کسي تشويق‌شان نکرده که بعدازظهر جمعه به جاي رفتن به پارک، سري به يک گالري بزنند.»

چرا مدارس، بچه‌هاي علاقه‌مند به هنر‌هاي تجسمي را به گالري نمي‌برند؟چرا کارگران يک کارخانه يا کسبه يک محل را دعوت نمي‌کنيم به يک افتتاحيه؟ آرماني فکر نمي‌کنم. تجربه ديدن مردم عادي را در يک نمايشگاه هنري داشتم و داشتيم.

باز رفته بودم توي فکرهاي خودم. يکهو ديدم جاويد نيست. اومدم بيرون ديدم سيگار روشن کرده نشسته لب جوي. گفتم: «خب، ديدي چه گالري قشنگيه؟ گفتم بهت که قديمي‌ترين گالري تهرونه.» تلخ جواب داد: «آره باحال بود. نقلي و جمع و جور. حالا مي‌گويي قديمي، يعني مربوط به چند سال پيش؟»

جواب دادم: «افتتاح گالري سيحون برمي‌گردد به سال 1345. چهل و شش سال است که دارد مرتب کار مي‌کند. هزارتا هنرمند حتي بيشتر کارهايشان را در اين گالري نمايش داده‌اند. عظمتي در برابر ساختمان‌هاي بزرگ شهر ندارد اما براي همه مهم است که سرپا بماند. بعد از فوت خانم سيحون الان مديريت‌اش دست پسر ايشان آقاي نادر سيحون است. پدرشان هم مهندس هوشنگ سيحون از معماران مهم ايران‌اند که سال‌هاست در آمريکا زندگي مي‌کنند. خواهر نادرخان هم سال‌هاست يک شعبه از گالري سيحون را در لس‌آنجلس مديريت مي‌کند. حالا ببين اگه مي‌تواني برو جلو حرف بزن بگو مي‌خواهم بخرم و بترکانمش براي برج‌سازي. محال است موافقت کنند...»

کمي به غرورش برخورده بود. خواست چيزي بگويد که من پيشدستي کردم گفتم برويم آب‌انار مهمان من. موقع آب‌انار خوري تو فکر بود. کل ماجرا جالب شده بود برايم. اينقدر سريع با آدمي که کارش با کار من يک دنيا تفاوت داشت همکلام شده بودم و داشتم آب‌انار مي‌خوردم! باز ديرم شده بود. گفتم: «جاويد خان حالا اين پروژه را ول کن بابا جان. اين همه ملک و مالک و ملکوت تو تهران است. اين نشد يکي ديگر. در تماس باش باز هم ببينيم همديگر رو.» اجازه نداد پول آب انارها را حساب کنم. فقط دست داديم و گفت که بايد يک روز بيايي آژانس من خيابان آب سردار. دوست داشتم محل کارش را ببينم.

يک روز آدرس گرفتم رفتم سراغش. يک محله قديمي نزديک ميدان شهدا. تا من را ديد از جا بلند شد و به دوستانش معرفي‌ام کرد: «علي آقا روزنامه‌نويسه، تازه دوست شديم با هم.» دور و اطراف را نگاه کردم. چند پوستر از نقاشي‌هاي حجت شکيبا و يکي دو تا عکس از پرندگان تاها بهبهاني و يک سماور خيلي قديمي. روي شيشه قدي در ورودي هم نوشته بود: آژانس جاويد بزرگ. حالا اين جاويد خان از کجا و چطور ايده خريد املاک در خيابان وزرا به ذهش رسيده بود؟ خدا مي‌داند. چاي خورديم. گفت: «از آن ماجرا منصرف شدم. مي‌فهمي که؟» گويا نمي‌خواست دوستانش داستان خريد و کوبيدن ساختمان‌هاي اطراف گالري سيحون را متوجه شوند و بعد اينطور ادامه داد: «جان علي آقا فقط به خاطر گل رويت بود وگرنه ...» من هم فوري گفتم: «آره جاويد خان ارزش ندارد. راستي اينجا آب‌انار کجا مي‌فروشند؟» فوري از جا بلند شد و گفت: «تو جان بخواه، آب انار که سهل است...»موقع خداحافظي جلوي دوستاش گفت: «داداش راستي به نادر خان سلام برسان بگو هواي ما فقير فقرا را هم داشته باشه...»

تازه فهميدم که اين آب انار عجب معجزه‌اي مي‌کند.

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.