دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

[چهار]

می‌ترسیدند در راه موسیقی، آلوده شوم

گفت‌وگوي تجربه با عليرضا قرباني از روزهای کودکی و قرائت قرآن تا این روزهای خوانندگی

 حمیدرضا منبتی
{ شناسه مقاله: 1823 }   { موضوع: هنر }   { بازدید: ۹۵۲ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

 جوانان آواز ايران، روزهاي شلوغ و پرکاري را پشت سر مي‌گذارند. برگزاري کنسرت‌ها و تورهاي اروپايي و امريکايي، حضور در فستيوال‌هاي موسيقي در کشورهاي مختلف، انتشار آلبوم و برگزاري کنسرت در ايران و... همه و همه نشان از فعاليت بسيار زياد خوانندگان جوان موسيقي سنتي است. با عليرضا قرباني هم در ميان همين روزهاي پُرمشغله به صحبت نشستيم. در حالي که چند ماهي است که حاصل همکاري مشترک‌شان با پورناظري‌ها (به نام «بر سماع تنبور») روانه بازار شده و به تازگي از اجراي کنسرت‌هاي کانادا (به همراه حسين بهروزي‌نيا و گروه «کرشمه») به ايران برگشته بود و يک روز قبل از عزيمت به کويت، به همراه ارکستر موسيقي ملي براي اجراي برنامه در آن کشور. همه اينها به غير از دو آلبومي است که در دست انتشار دارد و کنسرت‌ها و فستيوال‌هاي خارجي که به ترتيب بايد در آنها حضور پيدا کند. گفت‌وگوي ما را بخوانيد؛ گفت‌وگويي که پر است از حرف‌هايي که شايد براي اولين بار مطرح مي‌شوند.

شما هم مثل تعدادي ديگر از خوانندگان مطرح ايران، کار آواز را با قرائت قرآن شروع کرده‌اي. کمي درباره آن فضا صحبت کنيم و گرايش شما به اين دو مقوله، تأثير آنها بر هم و تقدم و تأخر احتمالي‌شان.

بله من هم با قرائت قرآن شروع کردم. اما نکته‌اي که وجود دارد اين است که خيلي از خوانندگان مي‌گويند که با قرائت قرآن شروع کرده‌ايم، اما اين قرائت ممکن است شامل حال خيلي از افراد بشود که مثلاً در دوران دبستان و... اين تجربه را داشته‌اند. ولي اين که خواننده‌اي قرائت قرآن را به صورت حرفه‌اي انجام داده باشد، فکر مي‌کنم در 50-60 سال اخير تعداد چنين افرادي کمتر از انگشتان يک دست باشد. منظور من از قرائت به صورت حرفه‌اي اين است که توانسته باشد پس از آموزش به مرحله اجرا برسد، به روي صحنه برود، در مسابقات شرکت کند و... خب تعدادي از قاريان درجه يک ايران در خانواده پدري من هستند، از جمله احمد ابوالقاسمي که به جرأت مي‌توانم بگويم يکي از برترين‌هاي قرائت قرآن است و حدود ده سال پيش نفر اول مسابقات جهاني در کشور مالزي شد که فکر مي‌کنم از آن زمان تا کنون، کسي از ايران نتوانسته مقام اول را در اين رشته کسب کند. من با احمد –که پسرعمه من است- از پنج، شش سالگي کار قرائت را با هم آغاز کرديم، ولي از يک نقطه به بعد، من کار خوانندگي را با جديت بيشتري پي گرفتم. حتي در سال 75-74 در مسابقات دانشجويي کشور، نفر دوم قرائت و برنده جوايزي مثل سفر به سوريه و... شدم. بنابراين اينها را به صورت حرفه‌اي انجام مي‌دادم و به الحان و سبک‌هاي مختلف علاقه‌مند بودم. بخشي از آن صحبت‌هايي که گفتم همه مي‌گويند با قرائت شروع کرديم، شايد نوعي «شوآف» باشد که... بگذريم.

اين ماجرا چند حُسن براي من داشته است: يکي اين که از سنين کودکي، شما آموزش پيدا مي‌کني که روي صدايت کار کني و با الحان مختلف (اگرچه الحان عربي است) بخواني و ديگر اينکه از دوره نوجواني به بعد، به شما اين قدرت، جسارت و اعتماد‌به‌نفس را مي‌دهد که سوليست باشي و ضمن دانستن و رعايت قواعد تجويد و... بتواني در لحظه خلق ملودي کني، از الحان مختلف (چيزي شبيه رديف در آواز ايراني) استفاده کني، ژوست بخواني و...

نظير بداهه‌پردازي در موسيقي.

بله، همه اينها خلاقيت مي‌خواهد تا بتواني با استفاده از دانسته‌هايت، بهترين طراحي را انجام دهي. مثلاً اينکه از کجا شروع می‌کني، در چه مقام‌هايي چرخش مي‌کني، کجا اوج مي‌گيري و چه وقت فرود مي‌آيي. آن آموزه‌هاي کودکي به انسان اين توانايي را مي‌دهد که با آداب صحنه آشنا شود و ياد بگيرد که با استرس صحنه چه جوري کنار بيايد و ضمناً ياد بگيرد که چگونه –حتي بدون وجود ساز- بخواند و شنوندگانش را اقناع کند. همه اينها نکته‌هايي است که به من در اين راه کمک فراواني کرده است؛ البته به غير از بحث‌هاي معنوي که انس با قرآن براي کسي که به آن اعتقاد دارد، بهره‌هاي فراواني به همراه خواهد داشت.

شروع موسيقي چطور اتفاق افتاد و تأثير اين دو بر هم؟

من تقريباً 12 ساله بودم که آموزش موسيقي را شروع کردم، در حالي که اگر بخواهيد قرائت قرآن را در نظر بگيريد، حداقل 6-5 سال قبل از آن بوده. يعني حتي وقتي که من کلاس اول دبستان بودم، به کانون‌هاي آموزش قرآن مي‌رفتم. در آن دوره، بيشترين نکته‌اي که در بحث آموزش مطرح است، تقليد است و شما نمي‌تواني خيلي به برداشت‌هاي شخصي فکر کني، تا زماني که به هوش مي‌آيي و مي‌تواني از آموزه‌هاي هر دو بخش، آگاهانه استفاده کني. البته اين در قديم سابقه داشته و خيلي از قاريان قديمي، قرآن را در دستگاه‌هاي موسيقي ايراني مي‌خوانده‌اند. حتي هنوز هم خيلي از اين پيرغلاماني که در مساجد زندگي مي‌کنند، قرآن را بر اساس مقام‌هاي موسيقي ايراني مي‌خوانند و نه الحان عربي.

تجربه اين سال‌ها هم نشان داده که اذان‌ها و ادعيه‌اي که در دستگاه‌هاي موسيقي ايراني خوانده شده، در ذهن مردم ماندگارتر بوده‌اند؛ از جمله اذان مرحوم مؤذن‌زاده در بيات‌ترک، اذان مرحوم آقاتي در افشاري يا ربنا و مثنوي افشاري استاد شجريان و...

دقيقاً. دليلش هم اين است که اين آوازها با ريشه‌هاي فرهنگي و ذهني مردم آميختگي بيشتري دارد و از کودکي با اين موسيقي‌ها رشد کرده‌اند و حالا که کلام مقدسي مانند اذان را روي اين نغمه‌ها مي‌شنوند، برايشان تأثير دوچنداني دارد. البته در ادامه سوال قبلي بايد اين را هم اضافه کنم که گاهي به لحاظ تکنيکي، قرائت قرآن و خواندن آواز، سنخيت چنداني با هم ندارند و در صورتي که خواننده نداند که از کدام بخش از آموزه‌هايش بايد استفاده کند، ممکن است تأثير سوء روي هم بگذارند. ولي در عين حال آن محاسن متعدد را هم دارد.

پس فکر مي‌کنم شما بايد در خانواده مذهبي‌اي رشد کرده باشيد و با اين اوصاف، گرايش‌تان به سمت موسيقي، آن هم در دوازده سالگي چطور اتفاق افتاد؟

خب طبعاً سخت بوده، خيلي سخت بوده، به‌خصوص از جانب پدرم. حتي تا چندين سال ايشان نمي‌دانستند که من کلاس مي‌روم و پيگير آواز هستم. البته شايد در ادامه مي‌دانستند که من مشغول آموزش آواز هستم، اما اينکه بدانند من به صورت جدي دارم موسيقي اجرا مي‌کنم، نه. تا زماني که صداي مرا به صورت اتفاقي از راديو مي‌شنوند و پسرعمه‌ام لو مي‌دهدکه اين منم! حدود سال‌هاي 74-73 بود که من دانشجو بودم و اين‌گونه بود که پدرم متوجه شد که اين برنامه‌اي که هر روز از راديو پخش مي‌شود (و البته فقط ساز و آواز بود) صداي من است. بنابراين، قطعاً با مخالفت‌هاي زيادي مواجه بودم، به ويژه از طرف پدرم که راضي به اين کار من نبودند، از سمت مادرم خيلي مشکلي نبود. چون همان‌طور که مي‌دانيد آن زمان اين فضا وجود داشت که با گرايش جوان‌ها به سمت موسيقي مخالفت شود.

چطور شد که توانستيد کم‌کم اين علاقه را جا بيندازيد و الان، عقيده خانواده نسبت به فعاليت‌هاي شما چيست؟

طبيعتاً الان ديگر متفاوت است، چون با مسيري که من دنبال مي‌کنم، آشنا شده‌اند. خب، بنابر اعتقادات مذهبي که در چنين خانواده‌هايي وجود دارد، والدين هميشه نگران انتخاب مسير فرزندان‌شان هستند. چون موسيقي به لحاظ مشکلات فقهي و اختلاف‌نظر علما -که وجود داشته و دارد- شرايطي ايجاد مي‌کند که متوليان فرزندان، نگران آينده‌اي هستند که با پيش‌زمينه‌هاي فکري آنها درباره موسيقي در تضاد است.

اين واکنش‌ها بيشتر به خاطر دغدغه‌هاي شرعي بود يا ترس از محيط موسيقي که براي خانواده‌ها محيط ناشناخته و بدنامي است؟

به خاطر محيط موسيقي بود. هنوز هم در بسياري از خانواده‌هاي مذهبي، دو جامعه هنري موسيقي و نمايش (شامل تئاتر و سينما و...) محيط مناسبي براي ورود فرزندان شناخته نمي‌شوند و نمي‌توان منکر اين قضيه شد. درست است که اين نگاه به نسبت ده سال قبل و ده سال پيش هم نسبت به يک دهه قبل از خود تحليل رفته، اما کاملاً برطرف نشده است. نگراني قاطبه خانواده‌هاي مذهبي هم اين است که فرزندان‌شان در اين مسير، به جهت مسائل شرعي، عرفي، اجتماعي، اخلاقي و... دچار آلودگي و انحراف شود. اين ديدگاه در خانواده ما و به‌خصوص براي پدرم نيز وجود داشت و خب، طبيعي هم بود.

در خانواده مذهبي شما موسيقي به چه شکل جريان داشت که شما از کودکي به سمت آن گرايش پيدا کرديد؟

از دوران کودکي، يکي از صداهايي که من مکرراً در خانه مي‌شنيدم و بدون اغراق، در من ايجاد «شيدايي» مي‌کرد، صداي استاد بنان بود. حتي بدون اينکه در آن سن و سال، از معني و مفهوم شعر آن سَر در بياورم، حسي در من برمي‌انگيخت که مرا مفتون و مسحور خود مي‌کرد و ناخودآگاه زمينه‌هاي گرايش من به اين حوزه را رقم زد. البته فراموش نکنيد آنچه که از موسيقي، در خانه ما جاري و ساري بود، فقط موسيقي‌اي بود که از راديو و تلويزيون مي‌شنيديم، و لاغير.

راديو و تلويزيون بعد از انقلاب يا قبل از انقلاب؟

بعد از انقلاب. چون من متولد 1351 هستم و در واقع 6 ساله بوده‌ام که انقلاب شده، ضمن اينکه حتماً به خاطر داريد که موسيقي‌هايي که در آن دوره از صداوسيما پخش مي‌شد، خيلي محدود بودند. حتي -اين را براي اولين بار است که مي‌گويم- بدون اينکه پدر و مادرم بدانند، به صورت پنهاني مي‌رفتم از روبه‌روي دانشگاه تهران، نوار کاست‌هاي استاد بنان را مي‌خريدم و يواشکي با هدفون گوش مي‌کردم که مثلاً اگر پدر مرا ديدند، فکر کنند که من مشغول تمرين‌هاي قرآنم هستم! ولي در واقع داشتم به موسيقي سِحرانگيز بنان گوش مي‌دادم و با آن تمرين مي‌کردم. البته در جايي تمرين مي‌کردم که پدر حضور نداشته باشند. بنابراين در چنين فضا و با چنين امکاناتي بود که من شيفته موسيقي شدم. اما آنچنان براي من جذاب بود که مثل آدمي که جادو شده باشد، ناخودآگاه به سمت آن کشيده مي‌شدم. از اين حرف‌هايي که از همه مي‌شنويم که «من در گروه سرود بودم و تکخوان بودم و... » بله، من هم بوده‌ام. در همه‌جا حضور داشته‌ام و مقام آورده‌ايم و حتي در سال‌هاي آخر به شکلي شده بود که بيشتر سرودها را تکخوان مي‌خواند و فقط در يک جاهايي گروه با من همخواني مي‌کرد!

بياييم جلوتر و به نسل شما که به «نسل جوان آواز ايراني» شهرت يافت، برسيم. اين نسل، حدود يک دهه پيش جرقه زد و اميدواري‌هاي فراواني هم براي آواز ايراني پديد آورد. حتي تا 4-3 سال پيش، شما و هم‌نسلان‌تان فعال‌تر بوديد و کارتان بيشتر در داخل ايران متمرکز بود. اما الان مدتي است که شما، همايون شجريان، سالار عقيلي و... بيشتر در کنسرت‌ها و فستيوال‌هاي خارجي شرکت مي‌کنيد. دليل اين ماجرا چيست؟ بهره مالي بيشتر در برنامه‌هاي خارجي، دشواري‌هاي کار در ايران يا شناساندن موسيقي ايراني به جهان؟

درباره بهره مالي که گفتيد، بايد به شما اطمينان بدهم که بدون شک، اجراي کنسرت در ايران، نسبت به خارج از ايران، شرايط مالي بهتري دارد. هيچ شکي هم در اين نيست. امکانات و تسهيلاتي که در اينجا وجود دارد، از قبيل تعداد فراوان بيننده‌ها، جذب اسپانسر، تخفيف سالن، اختصاص بليت براي دانشجويان و... شرايط را به گونه‌اي رقم مي‌زند که تأمين مسائل مالي و معيشتي براي يک خواننده در ايران، به مراتب بهتر از خارج از ايران است؛ چه در کنسرت‌هايي که براي community ايراني برگزار مي‌شود و چه در فستيوال‌ها. حتي در ميان همين دو نوع برنامه، کنسرت براي جمعيت ايراني شرايط مالي بهتري دارد و فستيوال‌ها –چه فستيوال‌هاي موسيقي، چه جشنواره‌هاي سينمايي- معمولاً بهره مالي آنچناني ندارند و تنها بر اعتبار هنري شما اضافه مي‌کنند و از سوي ديگر همچون ويتريني، درهاي بيشتري را به روي شما باز مي‌کند تا آثار جديدي توليد کني و بيشتر ديده و شنيده شوي. مثلاً کسي که در جشنواره کن، فيلمش جايزه مي‌گيرد، آن جايزه ممکن است چندان چشمگير نباشد؛ اما درهايي که از اين طريق براي او باز مي‌شود، اسپانسرهايي که پيدا مي‌کند، نامش که بر سر زبان‌ها مي‌افتد و... همه اينها اهميت دوچنداني دارند نسبت به بهره مالي خود آن جشنواره. در فستيوال‌هاي موسيقي هم به همين ترتيب است. شايد حدود 15 فستيوال درجه يک موسيقي در سراسر جهان –از اروپا و افريقا گرفته تا... - برگزار مي‌شود که بار مالي چنداني ندارند. نمي‌گويم که شرايط بدي دارند، ولي آنطور که شايد خيلي‌ها تصور مي‌کنند هم نيست. اما اعتبارش به اين است که در فستيوال‌هايي مثل «فِز» يا «موازين» (که در مراکش برگزار مي‌شوند) هنرمنداني هم‌پايه موريکونه شرکت مي‌کنند.

به طور مثال پارسال که ما در اين جشنواره شرکت کرديم، سرشناس‌ترين موزيسين‌هاي کلاسيک و فولک و پاپ و... حضور داشتند. مثلاً در فستيوال «موازين» پارسال، خواننده‌هاي درجه يک پاپ جهان هم بودند که من خيلي اسامي‌شان را نمي‌شناسم و دستمزدهاي چند ميليون دلاري مي‌گيرند. فرض کنيد خانم شکيرا آنجا بود که اصلاً شهر را به هم ريخته بود و حتي اعتراض نظاميان آنجا را هم به دنبال داشت! يک استاديوم 35 هزار نفره دارند که يک شب «کاظم الساهر» خواننده عراقي در آن اجرا داشت و من رفتم اجرايش را از نزديک ديدم و متحير مانده بودم. حالا خانم شکيرا که ديگر به کنار! حالا برگرديم به سوال شما. اين که مي‌گوييد اين خواننده‌ها در برنامه‌هاي خارجي شرکت مي‌کنند، بخش عمده‌اي از آن به خاطر اعتبار است و يکي از بهترين و بي‌واسطه‌ترين راه‌هاي شناساندن موسيقي ايراني به جهانيان، همين شرکت در فستيوال‌هاي معتبر موسيقي است. و حالا در چنين فستيوال‌هايي است که اگر شما کارتان را با کيفيت خوب ارائه کنيد، با همان يک اجرا، تعداد زيادي جشنواره موسيقي ديگر از شما دعوت مي‌کنند. چون در اين فستيوال‌ها، تعداد زيادي ميهمانان ويژه (مديران، برنامه‌ريزان و طراحان فستيوال‌هاي ديگر) حضور دارند و بهترين و بديع‌ترين هنرمندان را براي برنامه‌شان انتخاب مي‌کنند. مثال مي‌زنم. سال گذشته من در يک فستيوالي شرکت کرده بودم در مارسي فرانسه به اسم «Babel Med Music» که در آن، يک گروه مغولي هم پس از ما اجرا داشت.

مي‌دانيد که مغولي‌ها يک مدل آوازي دارند که در آن چند نت را به صورت هم‌زمان مي‌خوانند، يک کار تکنيکي بسيار پيچيده و عجيب است. بعد از اجراي اين گروه، بلافاصله سه فستيوال ديگر از آنها براي اجراي برنامه دعوت کردند. ضمن اينکه فيلم همين اجراها براي فستيوال‌هاي ديگر هم فرستاده مي‌شود و به صورت تصاعدي اين دعوت‌ها افزايش پيدا مي‌کند؛ البته مشروط بر آنکه شما چيزي در چنته داشته باشيد. چون آنها به قدري تيزبين و باتجربه هستند که بدانند چه کسي کارش را بلد است و از او دعوت کنند. نکته دوم هم اين است که –البته اين را از روي فخر عرض نمي‌کنم- بيش از نود درصد کنسرت‌هاي موسيقي باکلامي که در خارج از ايران برگزار مي‌شود، براي شنونده ايراني است؛ از بزرگ‌ترين اساتيد اين مملکت تا تمام دوستاني که شما اسم برديد و خب، متأسفانه بخش عمده‌اي از اين برنامه‌ها، به خاطر دغدغه مالي است. با نهايت تأسف بايد بگويم که حتي دغدغه فرهنگي هم در اين کارها نيست، از بزرگ‌ترين خواننده ما که در خارج تور و کنسرت مي‌گذارند و بيشترين بيننده را دارند، تا ديگران. به خاطر همين است که بزرگان موسيقي ما در عرصه فستيوال‌هاي بزرگ و معتبر جهاني، چندان قدمي برنداشته‌اند. چرا که آنجا بار اقتصادي ندارد. بنابراين بي‌پرده بگويم که بيش از نود درصد کنسرت‌هايي که خارج از ايران برگزار مي‌شوند، به همت ايرانيان ساکن آن کشورهاست که حالا ممکن است دغدغه فرهنگي داشته باشند يا دغدغه مالي و ايرادي هم ندارد. فکر مي‌کنيد در اين کنسرت‌ها، چند درصد مخاطب خارجي وجود دارد؟ من نمي‌خواهم قضاوت کنم که حضور مخاطب خارجي امتياز محسوب مي‌شود يا نه.

اما از نظر من اين اهميت دارد که درصدي از مخاطبان خارجي، شما را به عنوان يک هنرمند ايراني، به اسم و چهره بشناسند و کارتان را پيگيري کنند. همان‌طور که در سراسر دنيا وقتي راوي شانکار اجرا داشته باشد، تعداد زيادي مخاطب غيرهندي او را مي‌شناسند و کنسرتش را از نزديک مي‌بينند. درباره نکته‌اي هم که پرسيديد چرا ما در ايران کمتر فعاليت مي‌کنيم، من هميشه سعي‌ام را براي اجراي برنامه در ايران کرده‌ام. اما منکر اين هم نمي‌توانم بشوم که اجراي کنسرت در ايران بسيار بسيار مشکل است؛ چه براي برگزارکننده و چه براي موزيسيني که روي صحنه مي‌رود. محدوديت‌هاي زيادي در اين زمينه وجود دارد، از گرفتن مجوز براي شعر، پوستر، موسيقي و... تا سالن‌هايي با قيمت‌هاي بسيار بالا، ماه‌هايي که نمي‌توان در آنها کنسرت برگزار کرد و کثرت و تراکمش به ماه‌هاي ديگر منتقل مي‌شود. ضمن اينکه دغذغه‌هاي معيشتي و اقتصادي گاهي چنان به مردم فشار مي‌آورد که کارهاي فرهنگي مثل رفتن به کنسرت يا خريد آلبوم موسيقي و فيلم سينمايي و بليت تئاتر و... از سبد خريد آنها خارج مي‌شود.

و البته مخاطب. چون مخاطبي که در ايران به ديدن کنسرت موسيقي ايراني مي‌رود، آگاهي و توقع بيشتري دارد از آنچه که قرار است بشنود.

حتماً همين‌طور است و بالطبع راضي کردن آنها خيلي مشکل‌تر است. اما گاهي کنسرت‌هايي که در خارج از ايران برگزار مي‌شوند، کيفيت پاييني دارند و با اين حال وقتي با تماشاچيان کنسرت مصاحبه مي‌کنند، عين جمله طرف اين است که: «من در بهشت بودم.» خب بله، براي کسي که شبانه‌روز در معرض موسيقي و فرهنگ غيرايراني است، آن يک ساعتي که به کنسرت موسيقي ايراني مي‌رود، بهشت محسوب مي‌شود؛ فارغ از اين که اصلاً چه موسيقي با چه کيفيت و شعر و صدايي به او ارائه مي‌شود. اما در ايران، مخاطبي که به کنسرت ما مي‌آيد، شنونده حرفه‌اي موسيقي سنتي است و به اين راحتي‌ها نمي‌توان سرش را کلاه گذاشت! چون اجراي همه را مي‌بيند و با هم مقايسه مي‌کند.

شما آنچه که در کنسرت داخلي براي شنونده ايراني اجرا مي‌کنيد، با آنچه که در کنسرت خارجي ارائه مي‌دهيد، يکسان است يا براي هر audienceي محتواي کارتان را ممکن است تغيير بدهيد؟

خودبه‌خود تا حدودي اين اتفاق مي‌افتد، به جهت اين که ممکن است آنها ظرايفِ خيلي پيچيده موسيقي ايراني، از جمله ساز و آواز و... را متوجه نشوند و از همه مهم‌تر اينکه با اشعار فارسي نمي‌توانند ارتباط برقرار کنند، مگر اين که ترجمه اشعار را روي ويدئو پروژکشن بيندازي يا روي کاغذ به دست‌شان بدهي.

پس شما اين کار را مي‌کنيد؟ چون من از خيلي از خواننده‌ها از جمله استاد شجريان پرسيدم، مي‌گفتند که تغييري در برنامه خود ايجاد نمي‌کنند.

نه، من اين کار را مي‌کنم.

يعني چطور؟ مثلاً ساز و آواز را کوتاه مي‌کنيد که شنونده خارجي خسته نشود؟

من اين کار را مي‌کنم، نه‌تنها در خارج از ايران، در ايران هم وقتي ببينم مخاطبم اقتضا مي‌کند يا کشش شنيدن ساز و آواز طولاني را ندارد، آواز را کوتاه مي‌کنم. اصراري ندارم که آن‌قدر اشباعش کنم که خداي‌ناکرده از اين موسيقي زده شود. در خارج از ايران هم مجموعه‌اي از ظرايف موسيقي ايراني را طوري در اختيار مخاطبان غيرايراني قرار مي‌دهيم که در حد نياز با آنها آشنا شوند و لذت ببرند. البته فراموش نکنيد در جايي که ظرفيتش وجود داشته باشد، ساز و آواز را هم در بهترين شکلش عرضه مي‌کنيم. مثل ده سال قبل که «جلوه گل» را به همراه آقاي داريوش طلايي در تعداد زيادي از شهرها و فستيوال‌هاي دنيا اجرا کرديم، يک تار بود و يک خواننده و گاهي يک تمبک. کلاً هم ساز و آواز بود و دو تصنيف هم بيشتر نداشت. در مقام ابوعطا، اکثر قريب به اتفاق گوشه‌هاي آن را خوانديم، در دو پارت 50 دقيقه‌اي. پس اگر اقتضا بکند، ساز و آواز هم مفصل مي‌خوانيم، مثلاً در فرانسه فستيوالي داريم به نام

W. O. A (صدا) که در آن، حرف اول را کلام و صدا مي‌زند و آنجا جاي چنين کاري هست. البته با سازهاي مختلف که وقتي مخاطب شعر را هم نمي‌فهمد، خسته نشود. يا فستيوال ديگري وجود دارد به نام Spiritual Music Festival که مختص موسيقي روحاني است و شما طبعاً نمي‌تواني در آنجا، کارهاي عجيب و غريب بکني. پس خودبه‌خود، مخاطب است که تکليف کار ما را تا حدودي روشن مي‌کند.

به طور خلاصه مي‌توانيد مهم‌ترين فستيوال‌هايي که در اين چند سال اخير در آنها شرکت داشته‌ايد را نام ببريد؟ چون فستيوال‌هاي موسيقي هم درجه يک و دو و سه دارند.

آفرين. اين خيلي نکته مهمي است. مثلاً چند سال پيش يکي از دوستان داشت با من مشورت مي‌کرد و مي‌گفت ما را به فستيوالي دعوت کرده‌اند، اما گفته‌اند هزينه رفت و برگشت‌تان را خودتان بايد پرداخت کنيد! خب طبعاً مشخص است که چنين فستيوالي از نظر لِوِل و امکانات در چه حدي است. يکي از بزرگ‌ترين و معتبرترين فستيوال‌هاي موسيقي در دنيا، فستيوال «فِز» در مراکش است که خيلي از بزرگان موسيقي ما در آن شرکت کرده‌اند و من هم حداقل دو بار در آن اجرا داشته‌ام. بزرگ‌ترين موزيسين‌هاي دنيا (از جمله انيو موريکونه، عاليم قاسم‌اُف، ژيوان گاسپارين و...) در اين فستيوال اجرا داشته‌اند. کنسرت‌هاي متعددي در «تئاتر دو لا ويل» پاريس داشته‌ام که يکي از مهم‌ترين مراکز فرهنگي اروپا و جهان است. جايي که به موزيسين‌هاي مطرح دنيا، نشان شواليه اعطا مي‌کند و از ايران هم اين جايزه 36-35 سال پيش به آقاي داريوش صفوت و 5-4 سال پيش به جناب شهرام ناظري داده شد. فستيوال معتبر ديگري در نروژ برگزار مي‌شود به نام Forde كه از مهم‌ترين جشنواره‌هاي موسيقي منطقه اسکانديناوي در زمينه موسيقي فولک است. در مراکش فستيوال مطرح ديگري است به نام «موازين» که درباره‌اش توضيح دادم. جشنواره‌هاي متعدد ديگري در سوئد، بلژيک، هلند و... هم بوده‌اند. برنامه‌اي در فستيوال «Rudolstadt» آلمان داشته‌ام و... تعدادشان زياد است. همه را در خاطر ندارم.

يک اجرايي هم از پوئم‌سمفوني «مولانا» اثر هوشنگ کامکار داشتيد.

در دوسلدورف؟

نمي‌دانم. سالن «تون‌هاله» بود و بي‌بي‌سي هم گزارشي از آن پخش کرد.

بله، اثر هوشنگ کامکار بود که ما با ارکستر بزرگ اجرا کرديم.

چه ارکستري بود؟

دقيقا در خاطرم نيست. ولي شايد ارکستر فيلارمونيک دوسلدورف بوده باشد. در کنار اين، کنسرت بزرگي با VSO داشتيم که در حقيقت ارکستر سمفونيک اصلي ونکوور و يکي از قدرتمندترين ارکسترهاي امريکاي شمالي است، با بيش از 180 شب اجرا در سال که واقعاً عجيب است! اولين بار هم بود که اين ارکستر، موسيقي ايراني اجرا مي‌کرد. آثاري از پرويز مشکاتيان، علي تجويدي، کامبيز روشن‌روان و... بود که آقاي روشن‌روان براي ارکستر انتخاب و تنظيم کرده بودند. اين کنسرت در ژانويه 2010 برگزار شد و البته قرار است نوامبر امسال، و اين بار هم در ونکوور و هم تورونتو تکرار شود.

اجراهايي که با «دُرصَف حَمْداني» داشتيد، کجاها بود؟

آن کنسرت‌ها، از پروژه خيام است که اجراهاي متعددي با هم داشته‌ايم. در پاريس و شهرهاي زيادي از فرانسه (نانت، لومان، مارسي و...)، ليسبون پرتغال، اتريش، استانبول ترکيه، سوئد و... در نروژ نيز قرار است به زودي آن را به روي صحنه ببريم.

اصلاً ماجراي آشنايي شما با هم و تصميم به همکاري‌تان چگونه اتفاق افتاد؟

شايد خيلي‌ها ندانند، اما من از حدود 12 سال پيش، چند تا پروژه فيوژن (تلفيقي) اجرا کردم. به طور مثال پروژه‌اي که 12-10 سال قبل (در قالب يک گروه 13 نفره از ايران، فرانسه، هندوستان و آفريقا) انجام داديم و تلفيقي بود از موسيقي‌هاي مختلف اين ملت‌ها.

از ايران چه کساني بوديد؟

من به همراه آقاي داريوش طلايي و جمشيد شميراني (نوازنده تمبک) که همان سال‌ها، کنسرت «جلوه گل» را با همين گروه برگزار کرديم.

کارتان بداهه بود يا از قبل ساخته شده؟

برداشت‌هايي بود از موسيقي‌هاي اين ملل که بخشي از آن بداهه بود و بيشترش توسط کيوان شميراني (پسر آقاي جمشيد شميراني) ساخته شده بود، البته در قسمت‌هايي هم از آقاي طلايي کمک گرفته بودند. چند سال بعد پروژه ديگري داشتيم با يک گروه فلامنکو از اسپانيا و خواننده‌اي به نام «اسپرانزا فرناندز» که از خواننده‌هاي خوب آن منطقه است. در چند بخش از برنامه‌مان هم يک رقصنده فلامنکو به روي صحنه مي‌آمد که خب اينها را کسي نمي‌داند و خيلي هم ديده نشده‌اند. در آن برنامه، من به اتفاق حميدرضا خبازي، اسحاق چگيني و يک نوازنده کوبه‌اي به روي صحنه رفتيم.

يعني تقريباً هسته اصلي گروه «اشتياق».

بله، احسنت. پس از آن اجراي فيوژن ديگري با اسپرانزا فرناندز و يک خواننده هندي داشتيم و... که حالا خيلي در خاطرم نيست. بعد از اينها، چند سالي بود که من پرهيز مي‌کردم از انجام کارهاي مشابه آن دوره. بنابراين با هر پروژه‌اي که پيشنهاد مي‌شد، مخالفت مي‌کردم و مي‌گفتم بايد روي کار جديدتري فکر کنيم؛ کاري که هم فرم آهنگسازي‌اش برتر از کارهاي قبلي باشد و در عين حال، با آنها هم فاصله داشته باشد. به جهت آشنايي با علي قمصري و توانايي‌هايي که در او سراغ داشته و دارم، بهترين گزينه در نظرم او بود. چراکه آهنگساز است، آشنايي خوبي با موسيقي فلامنکو دارد، در کنار سازهاي ايراني گيتار فلامنکو هم مي‌نوازد و از همه مهم‌تر اينکه با گوش کردن به موسيقي‌هاي مختلف، مي‌تواند براي آنها موسيقي بنويسد، آن‌هم در مدت‌زمان کوتاه. مثل شاعري که طبع رواني دارد و به راحتي شعر مي‌گويد، نه اين‌که يک سال طول بکشد تا يک غزل خوب بنويسد! پس براي اين پروژه کسي بهتر از علي قمصري سراغ نداشتم. تا اينکه با کمپاني فرانسوي چند جلسه‌اي گذاشتيم و گزينه‌هايي را آنها پيشنهاد دادند و در نهايت روي «دُرصف حمداني» به توافق رسيديم، به چند دليل. اول اينکه موسيقي ايراني و عربي به هم خيلي نزديک‌اند، دو اينکه گفتگوي موسيقايي يک زن و مرد است که در خارج از ايران و در موسيقي کلاسيک همه دنيا، ديالوگ بين زن و مرد، بسيار متداول است. سه اينکه در فستيوال‌هاي مختلف ديده بودم که ايشان خواننده لايو بسيار توانمندي است و گوش و هوش خوبي دارد. ضمن اينکه پس از اين همکاري‌ها، شيفته و پيگير موسيقي ايراني شد.

پيش از اين با موسيقي ايراني آشنايي نداشت؟

داشت، ولي به اندازه الان نبود و البته به اندازه‌اي که من با موسيقي عربي آشنايي داشتم هم موسيقي ايراني را نمي‌شناخت. چون من لحن عربي و موسيقي عربي را بسيار دوست دارم. اين شد که با هم در پاريس جلسه گذاشتيم و بعد از آن بود که به علي قمصري اين پيشنهاد را ارائه کردم و او هم اشتياق نشان داد و وظيفه اصلي‌اش از اينجا به بعد شروع شد. ما مدتي در آنجا مانديم و قمصري کار تحقيق روي توناليته مطلوب صداي درصف حمداني و مقام‌هاي مشترکي که بين اين دو نوع موسيقي خوب صدا مي‌دهد را شروع کرد. چون ممکن بود که مثلاً او با چهارگاه ما آشنايي نداشته باشد يا ما براي اجراي برخي مقام‌هاي عربي با محدوديت مواجه باشيم. قمصري زمان چندين ماهه‌اي را صرف پژوهش روي اين پروژه کرد.

کلام موسيقي شما چگونه انتخاب شد؟

ما اين پروژه را به «خيام‌خواني» اختصاص داديم، چون يکي از شاعراني است که کمتر حق مطلب در موردش ادا شده و در عين حال، مثل حضرت مولانا، پتانسيل جهاني شدن را دارد و از همه مهم‌تر اينکه بعد از مولانا، بزرگ‌ترين شاعري است که اشعارش به زبان‌هاي مختلف (از جمله انگليسي، آلماني، فرانسوي و عربي) ترجمه شده است. «دُرصف» نيز پيش از آن، پروژه‌اي داشت تحت عنوان «سرمستي» و خب، همان‌طور که مي‌دانيد، غالب محتواي اشعار خيام نيز درباره سرمستي و اين قبيل مضامين است. سري بعد که براي اجراي برنامه به لومان فرانسه رفتيم –که اولين کنسرت مشترک‌مان در آنجا بود- 8 روز تمام، از بعد از صبحانه تا قبل از شام تمرين کرديم. دومين اجراي ما هم در سالن «دولاتليه» (De L’atelier) پاريس برگزار شد که يک جاي قديمي و باستاني است با 700 سال سابقه و جاي عجيبي است.

در خانواده‌هاي مذهبي، شايد از خط قرمزهاي سفت و سخت درباره موسيقي، آواز خواندن زن‌ها باشد. پس از اين اجراها، در خانواده از شما انتقادي نشد؟

اجازه بده که به اين سؤال پاسخ ندهم. (خنده)

پس برويم سر بحث ارکستر ملي. اينکه چه شد که شما با ارکستر ملي همکاري‌تان را شروع کرديد؟ مسأله اداره تک‌نفري ارکستر توسط آقاي فخرالديني و اينکه آيا واقعاً در حال حاضر، ارکستر ملي به صورت شورايي اداره مي‌شود؟

من حدوداً دو، سه ماه بعد از تأسيس ارکستر موسيقي ملي در سال 1377 تا سال‌هاي 86، 87 تقريباً در تمام کنسرت‏هاي ارکستر به عنوان خواننده حضور داشتم و در تمام کنسرت‏هاي خارجي ارکستر (در سوئيس، کويت، ابوظبي، دبي، پکن و... ) و همچنين در کنسرت‏هاي تهران و شهرستان‏ها به عنوان خواننده سوليست فعاليت کرده‏ام. فراموش نکنيم که در تمام اين سال‏ها آقاي «فخرالديني» -با تمام نقاط قوت يا ضعفش- بار ارکستر را به تنهايي به دوش کشيد و ارکستر را بدون اغراق با چنگ و دندان به اينجا رساند. تعداد زياد کنسرت‏ها، آماده کردن بيش از دويست قطعه و ايجاد خوراک جديد براي ارکستر -آن هم به تنهايي- کار خيلي سختي است. بايد قبول کرد که حفظ و اداره ارکستر ملي با تمام سختي‏هايي که داشت، نشان‏دهنده پايمردي و استقامت آقاي فخرالديني است. بله، من منکر اين موضوع نيستم که خيلي‏ها عقيده داشتند ارکستر به صورت شورايي اداره نمي‏شود و بايد مثل تمام ارکسترهاي ديگر در سراسر دنيا زيرنظر يک شوراي فني اداره شود؛ اما بايد حتماً صحبت‏هاي آقاي «فخرالديني» را هم در اين رابطه شنيد. چون ممکن است ايشان در جواب بگويد من بارها و بارها اين موضوع را اعلام کردم، اما کسي براي همکاري با شورا پا پيش نگذاشت!

من بعد از وقفه‏اي که پيش آمد، با افتخار دوباره به اين ارکستر آمدم و هدفم اين بود که به عنوان يک عضو کوچک بتوانم به کار ارکستر رونق ببخشم. به اين خاطر ‏که مردم مرا با ارکستر موسيقي ملي مي‏شناسند و ارتباطم را با آن مي‏دانند. اما اينکه آقاي فخرالديني تشريف نياوردند، اتفاق تلخي بود. بالاخره در تمام اين قضايا هميشه سوءتفاهماتي وجود دارد که بهتر است با گفتمان حل شود.

البته از سال گذشته که آقاي فخرالديني ارکستر «مهرنواران» را تشکيل دادند، حواشي زيادي به وجود آمد، مبني بر اينکه آيا قرار است اين دو ارکستر رودرروي هم قرار بگيرند؟ اما به دور از اين حواشي و سوءتفاهم‌ها، بازگشت آقاي فخرالديني به عرصه موسيقي اتفاق خوبي بود.

قطعاً اينطور بود. به هر جهت هرچه جامعه موسيقي ما بتواند از آقاي فخرالديني استفاده کند، به نفع خودش خواهد بود و مطمئنم که خود ايشان هم در مواردي که با خواستگاه ذهني‏اش مغايرت ندارند، حتماً فعاليت خواهد کرد. در مورد ارکستر «مهرنوازان» هم اميدوارم برنامه‏هايي براي آينده داشته باشد و به فعاليتش ادامه دهد. همين‌طور اميدوارم ارکستر موسيقي ملي -چه با رهبري آقاي فخرالديني و چه با رهبري هر شخص ديگري- بتواند کارهايي از آقاي فخرالديني را اجرا کند. از صميم قلب دوست دارم که اين اتفاق بيفتد، چون خود من هم در تمام اين سال‏ها تعداد زيادي از کارهاي او را با ارکستر ملي خوانده‏ام که کارهاي بي‏نظيري هستند.

برويم سراغ همکاري اخير شما با گروه شمس. شايد شما از معدود خوانندگان گروه شمس در سه دهه اخير باشيد که ريشه کُردي ندارد. به جز «فرشاد جمالي» (که آن هم دوره درخشاني در کار گروه شمس نيست) شخص ديگري را نمي‏شناسم که با اين گروه همکاري کرده باشد و کُرد نباشد. اصلاً چه شد که اين اتفاق افتاد و اين ريسک را کرديد که کار کُردي بخوانيد؟

يک بخش از پاسخ اين سؤال برمي‏گردد به علاقه‏مندي خاصي که نسبت به موسيقي قوميت‏هاي مختلف ايران دارم. دو قوميت هستند که موسيقي آنها جذابيت زيادي برايم دارند؛ يکي موسيقي کُردي و يکي هم موسيقي خراساني که بسيار غني و جذاب‌اند. به همين دليل، بارها روي اين موسيقي‌ها -به‏خصوص موسيقي خراساني- تمرين کرده‏ام. موسيقي کُردي هم جزو علاقه‏مندي‏هاي من است و با گروه‏هاي قديمي و جديد کُردي –از جمله کامکارها، شهرام ناظري و حتي خود پورناظري‏ها- آشنايي داشتم و به موسيقي‌شان گوش مي‏کردم. قبل از اين پروسه در سفري که به سليمانيه عراق داشتم، در شبکه Kurdsat سه، چهار قطعه موسيقي کردي اجرا کردم و بازخورد خوبي هم از موزيسين‏هاي آنجا ديدم. بنابراين يک آشنايي ذهني با اين نوع موسيقي داشتم. در مورد همکاري با پورناظري‏ها و جسارتي که شما اشاره کردي، اولاً اينکه ما در کنسرت‌مان موسيقي کُردي اجرا نکرديم و فقط در قطعه بيز کنسرت بود که...

در کنسرت دو سال قبل اجراي کُردي داشتيد.

آهان، بله در آن کنسرت يک قطعه کُردي پرشور و حال اجرا کرديم، ولي در کنسرت پارسال فقط قطعه بيز کنسرت، کُردي بود و در واقع، بخش اعظم موسيقي ما در دو پارت فارسي و تنبور‏نوازي اجرا شد.

اين ريسک و جسارت را از اين بابت مي‌گويم که معروف است که استاد شجريان، پس از اتمام آلبوم «شب، سکوت، کوير» از آواز آن راضي نبوده و انتشار کار را دو سال به تعويق مي‌اندازد تا روي آوازهاي خراساني تحقيق و آن را دوباره ضبط کند. اين در حالي است که شجريان خود ريشه خراساني دارد، برخلاف شما که ريشه کُردي نداريد.

بايد بگويم که در بدو امر، خواندن بخش تنبور‏نوازي، با مشکلاتي مواجه بود؛ چون اجراي مقام‏هاي تنبوري مستلزم اين است که شما سال‏هاي سال آن را شنيده و با آن ارتباط برقرار کرده باشيد تا بتوانيد آنها را اجرا کنيد. باز هم عرض مي‏کنم که تنبور‏نوازي در عرصه موسيقي کُردي و مقام‏هاي دوتار‏نوازي در موسيقي خراساني، هميشه جزو علاقه‏مندي‏هاي من بوده و وقتي به دليل نزديکي و دوستي من با سهراب و تهمورس پورناظري، اين پيشنهاد مطرح شد، از آن استقبال کردم. اين پيوند براي من پيوند فرخنده‏اي بود و کار کردن با پورناظري‏ها تجربه خوبي محسوب شد. ضمن اينکه من علاقه خاصي به شخص «کيخسرو پورناظري» دارم و بايد گفت که ايشان به‏واقع، يکي از بااخلاق‏هاي موسيقي ايران در دو سه دهه اخير بوده و نشان داده که در رفتار و گفتار و کردارش، بسيار اخلاق‏مدار است. در مجموع، هم در موسيقي تنبورنوازي -که ماحصلش آلبوم «بر سماع تنبور» بود- و هم در بخش موسيقي ايراني تجربه خوبي براي من بود.

بازخوردهايي که از اين همکاري تاکنون گرفته‌ايد، چطور بوده است؟ چون در کنار استقبال‌هايي که از آن مي‌شود، برخي از علاقه‌مندان سرسخت موسيقي کُردي و گروه شمس هستند که اعتقاد دارند اين حس در خواند قطعات در نيامده است.

در يکي از کنفرانس‏ها آقاي «کيخسرو پورناظري» جمله‏اي گفت که چون با آن هم‏عقيده هستم، تکرارش مي‏کنم. ايشان گفت که موسيقي تنبوري و موسيقي مقامي، احتياج به زمان دارد تا شنيده شده و کم‌کم جزو سليقه مردم قرار گيرد. مي‌توان اين را تصديق کرد که مردم، موسيقي تنبوري را بيشتر با صداي يک نفر شنيده‏اند و آن هم صداي آقاي شهرام ناظري است. من نمي‏گويم کاري که مي‏کنم، در حد و اندازه ايشان است، چون ريشه ايشان کُردي است؛ اما اساساً از تجربه اين نوع موسيقي راضي و خوشحال هستم. دوم اينکه بر اساس گفته آقاي «پورناظري»، هر نوع موسيقي، به زمان نياز دارد تا شنيده شود. الان هر خواننده ديگري هم بخواهد «مطرب مهتاب‌رو» يا «صداي سخن عشق» يا «حيراني» را بخواند، ناخودآگاه با آقاي ناظري مقايسه مي‌شود و همه انتظار همان نوع صدا را از او دارند؛ چون اين قطعات را با آن صدا شنيده‏اند. موسيقي غذاي روح است و ممکن است غذايي که آن را تجربه نکرده‏اي، در ابتدا برايت طعم آن غذاهاي قديمي و خاطره‌انگيز را تداعي نکند، اما بايد به مرور آن را شنيد و با آن ارتباط برقرار کرد تا بتواند در جان و روحت نفوذ کند. براي من تجربه خوبي بود و مطمئنم کساني که چندان با اين کار ارتباط برقرار نکرده‌اند، در طول زمان نظرشان نسبت به آن تغيير کند

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.