دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

[دو]

نوای شبانان آسمانی

چگونه درگذشت سروقامتان هنر این سرزمین عزای ملی تلقی نمی‌شود؟

 محمدعلي چاوشي /شاعر و ناشر موسيقي
{ شناسه مقاله: 1817 }   { موضوع: هنر }   { بازدید: ۹۹۶ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

پيك مرگ پياپي مي‌آيد و از باغ بودن‌مان برگ‌هاي برازنده را مي‌چيند و مي‌برد. آخرين برگي كه اين ميراجل از دست‌مان ستاند و از دامن‌مان چيد و ربود، خنيامرد نامور موسيقي ايراني استاد حسن كسايي است. نواگر نادره‌اي كه 60 سال شب و روز اندوهان و شادي‌هايمان را در سوز سازش دميد و سرود و آرزوهايمان را روايت و حكايت كرد. او خداوندگار نواهاي ناب بود و در اين كار يگانه‌ي روزگار. از نخبگان طراز نخست موسيقي آيين‌مند ايراني بود كه نسل دوره طلايي عصر قاجار را درك كرده بود و افزون بر شگفت‌نوازي در ني، ساز سه تار را نيز به خوبي مي‌نواخت و بهره‌اي از ملاحت صدا را هم داشت. اديب بود و نكته‌دان، بديهه‌گو. نيك‌منظر و خوش‌محضر و بسيار حاضر جواب. در نام خانوادگي اين خنيامرد كلمه‌ي كسايي پسوند كلمه كربلايي بود كه ديگران پدرش را به آن مي‌خواندند و اين به آن سبب بود كه نياي نخست ايشان از بازماندگان حماسه و حادثه كربلا بود و از حيث نسب به جناب سيدالشهداء مي‌پيوست. پسوند كسايي نيز بر حديث شريف كساء درخصوص پنج تن تابناك عترت، دلالت و اشارت دارد كه مشهور خوبان است چو شمع.

نياكان كسايي از زمره پيامبرزادگاني هستند كه در عصر سيطره خلافت تازيان عباسي به آهنگ امان و ايمان به ايران آمدند و به طبرستان رفتند كه در آن روزگار امانكده ابرار و آزادگان بود و پناهگاه گريختگان از جور تازيان و نيز مروجان و مبلغان انديشه علوي. طبقاتي چند از نياكان استاد كسايي پياپشت در مازندران زيسته و مزار پدر جد ايشان در منطقه لاريجان و گردنه ارجمند آن و مزارشان مطاف اهل دل بوده است. گويند مردمان منطقه به سبب پيامبر تباري پدر جد استاد، به مزارشان دخيل مي‌بستند و آرزومندانه طلب كشف كرامت مي‌كردند و در اجابت خواسته و تجلي مهر هم بي‌بهره نمي‌ماندند. سابقه سكونت و زيست خاندان كسايي در اصفهان بسيار دور نيست و ظاهراً در عهد قاجاريه، پدر بزرگ استاد به سپاهان سفر كرده و ماندگار شده‌اند و البته خانه و خاندان كسايي اينك بخشي از هويت فرهنگي و حيثيت هنر معماري شهر اصفهان و مردمان آن ديار است.

آخرين باري كه ديدار استاد بهره نگارنده گرديد به سال 1387 بود در اصفهان. از جناب ايشان ترنم مهر و عاطفت تراويد و باريد و در تسكين و تسلاي دل ريش و خاطر پريش نگارنده، بانگي زد و نوايي برآورد و در آن محضر كه در دولت سراي ايشان حاصل آمد، هم بانوي مهربان و بردبار استاد و هم پور برومند و هنرمندش جواد حضور داشتند. در سال 1384 كه استاد مجموعه ماندگاري را به اهتمام ناشر هم‌شهري‌اش محسن نويدپور در استوديو ضبط كرد قرار بر آن رفت تا مجموعه‌اي كامل از رديف‌هاي آوازي را ايشان با صداي مليح خود و به همراه ترنم سه‌تار لطيف و نجيبش در استوديو بل به گونه ديداري «DVD» اجرا كنند و به يادگار گذارند. پس از فترتي 3 ساله از اين جهت به ديدارش در سراي مهر بنيادش رفته بودم كه آن سازه زيباي به يادگار مانده از عصر طلايي معماري ايراني كه هوش از سر آدمي مي‌ربود را ديدم و طنين ساز و صداي استاد در آن خانه مهر كه هنوز هم به‌رغم عبور عمر از دهه هفتم و هشتم خوش مي‌نمود و هيچ نكث و فروكاستي نداشت.

جان و جهان شنونده و بيننده را مي‌نواخت و مي‌گداخت. در فرجام آن ديدار استاد سخناني گفت كه گرچه از سر مهر و شفقت بود اما با جهان‌نگري من هم‌افق نيامد و خوشايندم نشد. باري باور او هرچه بود به خود و خدايش وامي‌نهم و از آفريننده‌اش برايش آرزوي بخشودگي و آسودگي دارم. بهانه نگارش اين نوشتار نه ستايش اغراق‌آميز و اسطوره‌اي اوست كه نام و آوازه‌اش فراتر از قامت اعتبار صاحب اين قلم است، بلكه بر آنم تا به بهانه مرگ مهيب اين خنيامرد نخبه و نابغه، غفلتي را يادآور شوم كه سال‌هاست همگان به آن دچاريم و از كثرت تكرار و استمرار ناروايي آن، به چشم نمي‌آيد و بر خاطر نمي‌گذرد. اين غفلت مستمر دريغ‌انگيز عبارت است از اينكه در اين ملك مرگ هيچ خنيامرد و خنيازني هر چند هم معتبر، محترم و محتشم، مهم شمرده نمي‌شود و ثلمه تلقي نمي‌شود. چرا چون اين غفلت هدف فرجامين و اساسي اين نوشتار است.

اسلام كه آيين مشترك ماست، مرگ انديشمند را بماهو انديشمند فاجعه مي‌انگارد و ثلمه مي‌پندارد. حال چگونه است كه در اين دهه‌هاي پياپي مرگ پاره‌اي از انديشمندان و عالمان را آن هم در پاره‌اي از حوزه‌هاي علوم فاجعه مي‌شمرند و ثلمه و رخنه در اركان هستي مي‌دانند در سوگ و عزاي آن كهن سال تازه در گذشته، كاروان و كارنوان عزاه به راه مي‌اندازند و رسانه ملي به انواع آداب سوگينه مي‌سازد و تعزيه مي‌نهد و تسليت مي‌سرايد اما در مرگ هيچ خنياگري در اين ملك كسي خامه بر خط نمي‌نهد و صاحب منصبي بانگي برنمي‌آورد و پيامي نمي‌گذارد. كمان قامت بهاري بزرگ به خاك نشست و رسانه ملي سخني نگفت و عزايي نكرد، سروقامت پايور هزار دستان شكست و تسلیتی نگفتند، تن تابناك تجويدي و قامت فشنگ و قلندروش مشكاتيان و حنجره زخمي و آتشين بسطامي يكايك به كام مرگ فرو رفتند و به ديار خاموشان پيوستند باز هم از رسانه ملي بانگي برنخواست و هيچ سرو صاحب منصبي در اين ملك به وسعت و فرصت يك آه هم اعلام اندوه ننمود و اين حكايت بر زمره اصحاب هفت هنر رفته و مي‌رود و همچنان باقي است اخوان، شاملو، سيمين، گلشيري، شهيدي، صفارزاده همه رفتند و در ايران بيرقي به احترام عزايشان برپا نشد.

مگر همه ما اهل قبله نبوده و نيستيم و مگر اكرام و احترام مردگان در سنت مسلماني بايسته‌اي آييني نيست و مگر پيامبر عزيز و عظيم ما در پي درگذشته‌اي ترسايي يا موسايي به پاي نخاست؟ پس چرا تبعيض و تمايز همچنان بر دوام است و مرگ بعضي فاجعه و ثلمه است و در مرگ‌شان عزاي ملي اعلام مي‌شود و مرگ بعضي در سكوت و حتي خبر عروج‌شان هم در لابه‌لاي سطور ديگر اخبار به گونه‌اي بيان مي‌گردد كه نگفتش به از گفتن است. در قصص‌الانبياء آمده است كه ني‌ساز شبانان آسماني و سفيران سرمدي است و همه پيامبران شبان آدميت آدمي در اقليم خاكي‌اند و ني، تمثيل سايه و صداي شبانان خداوندي كه پيامبران باشند مي‌باشد در راي و فتاواي سخت انديش‌ترين و جزم‌نگرترين فقيهان هم كه مطلقاً خنيا را حرام دانسته و پنداشته‌اند، ساز ني را از هتك حرمت مستثنا فرموده‌اند. مولوي كه خاتم‌العرفاست، ني را توتم انديشه آسماني خود دانسته و از زبان آن بيداري فطرت آدمي را فرياد زده است.

آخرين برگي كه كاروان پيوسته‌پوي مرگ از دستمان ربود و به وادي خاموشانش رهنمون شد پيامبرزاده‌اي است كه سوز ساز ني‌اش دل‌هاي بسياري در اين ملك را به اهتزاز مي‌آورد. بياييم به بهانه مرگ اين خنيا مرد بزرگ به تبعيض و تمايز اگرنه در ساحت زندگي، حداقل در موقف مرگ و مصيبت پايان دهيم و عالمان و انديشوران را از هر نحله محترم شمريم و مرگ‌شان را فاجعه ملي بدانيم كه عالمان از هر شاخه و رشته كه باشند سرمايه‌هاي نيك‌زيستي بشريت‌اند و مردگان همه مرده‌اند، نمي‌شود گفت بعضي «خيلي مرده‌ترند» پس مرگشان فاجعه ملي نيست و مرگ ديگري نيست.

بسياري از خنياگراني كه رخت به سراي باقي كشيدند در سخن و سلوك آيت روزگار و آبروي مسلماني به شمار مي‌آمدند و در ايفاي فرايض و اداي واجبات عاشقانه سر از پاي نمي‌شناختند. هرچند صاحب اين قلم از دين ابزاري و دين ابرازي شرم دارد اما از سر ناگزير در پاسخ به كلمه نحيف و منحوس «مطربي مرده است» نمونه‌هايي را فرا ياد همگان مي‌آورم تا شايد حجت و موجبي شود كه پس از اين، مرگ هنرمندان در اين ملك خفيف و خوار شمرده نشود. از روح ارجمند و آسماني بزرگاني كه نيايش نجيبانه‌شان هميشه در خلوص خلوت خويش مي‌گذشت پوزش مي‌طلبم كه از ناچاري، گزارش ايمان‌شان به خداوند را به خلق خدا مي‌دهم.

حاج آقا محمد مجرد ايراني، پدر معنوي موسيقي اصيل ايراني و يكي از پيشوايان نهضت احياء رديف به گواهي معاشران و معاصران و شاگردانش دايم الذكر بود و از ترك اولي هم پرهيز مي‌نمود. جناب استاد موسي خان معروفي آفريننده نخستين دايره‌المعارف آموزشي كامل رديف به نت امروزين بعد از ناظم‌الاطباء از نيم‌شبان تا آستانه طلوع فجر در دل تاريكي شب و دور از چشم ديگران راز و نياز مي‌كرد و نماز شب، تهجد، نافله و تلاوت به جاي مي‌آورد و با دميدن سپيده شتابان از بام به زير مي‌آمد تا از سالوس و خويش خوب نمايي نكرده باشد، استاد احمد عبادي آخرين برگ باغ برومند خاندان هنر بي‌انجام فرايض دستي بر ساز نمي‌نهاد، استاد مصطفي كسروي آهنگساز و خنياگر بزرگ ايراني و از اولين سازندگان سوئيت سمفوني ايراني از آمريكا براي گزاردن فريضه حج به حجاز رفت و در زمان تشريق يا هنگام سعي در صفا و مروه جان به جان آفرين تسليم نمود. آيا اينان حجت و آبروي مسلماني نيستند و مرگ‌شان فاجعه ملي نيست و آيا درست است كه مرگ چنين خواجگان محترم و محتشمي در غربت و سكوت بگذرد و عزايشان غريبانه و بي‌غريو برگزار گردد.

فرزندان فردا اگر برگ‌برگ تقويم‌ها را بجويند و بپژوهند و در فهرست مردگان امروز نام بزرگان خنياي ايران و ديگر هنرها را نيابند و ننگرند به ما چگونه خواهند نگريست و چه خواهندمان گفت؟ اي كاش اين غفلت ناروا پايان پذيرد و از اين پس حداقل تبعيض و تمايز بر مردگان خويش روا نداريم. باور كنيم مرگ عالم و انديشور از هر نحله و نوع كه باشد فاجعه است و هنرمندان دردمندترين دانايان روزگار و مردم خويش‌اند. ميراجل بسياري از برگ‌هاي بودن‌مان را تاكنون چيده و برده است، عمر اين آخرين برگ‌هاي باقيمانده‌مان دراز باد و بيرق نامشان در اهتزار.

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.