دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

[یک]

افسانه‌ي کهنسالي

چيزهايي درباره‌ي بورخس و ما

 مليکا نيکنام‌فر
{ شناسه مقاله: 1811 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۱۵۹۰ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

خورخه لوييس بورخس؛ نامي که علاوه بر داستان با افسانه نيز پيوند خورده است. بورخس هرچند هيچ‌گاه مانندِ بسياري از نويسندگانِ بزرگِ آمريکاي لاتين رمان ننوشت اما داستانِ کوتاه را به چنان جايگاهي رساند که حتی تندترين منتقدانِ اين شيوه‌ي روايي به دستاوردهاي مفهومي و ساختاري‌اش احترام مي‌گذارند. بورخس بيش از آن که به وجه داستان‌نويسي صرف شناخته شود، از حيات و وجودش نوعي افسانه ساخت که در نويسنده‌گانِ قرنِ بيستم کم‌نظير است. او در روندي از دانايي چونان انديشيد و رفتار کرد که بسياري از مخاطبان‌اش دانشِ بي‌نظيرِ او را هم‌چون قدرتي ساحرانه پذيرفتند و چشمانِ نابينا‌شده‌اش در سال‌هاي واپسينِ زيستن‌اش نيز اين حقيقت را که تنِ او نيز متحملِ فشارِ اين دانش شده، متصور ساخت.

بنابراين بورخس در پوسته‌اي رئاليستي کمتر مي‌گنجد و اين در حالي‌ست که او نه مانند سلينجر يا کوندرا منزوي بود نه مثلِ گارسيا‌مارکز و بارگاس‌يوسا پر شر و شور و پر حرارت و نه مثلِ ارنست همينگوي اهلِ جهان. بورخس در شمايلي که ما از او درک کرده‌ايم نمادي‌ست از کهنسالي فرهيخته؛ امري که طي آن مخاطب درباره‌ي تصويرِ ذهني نويسنده تصميمِ خود را مي‌گيرد و درباره‌ي بورخس بر کهنسالي و ديرپايي‌اش تصميم گرفته‌شد. اين کهنسالي ريشه‌هاي فراواني داشت که اولين و شايد مهم‌ترين‌شان تصاويري‌ست که از او مي‌بينيم. عکس‌هايي از مردي با چهره‌اي عبوس، قدي که از همان اوانِ جواني مايل به خميده‌بودن است. چشم‌هايي کم‌سو و مهم‌تر از اين‌ها نوعي اندوه که در اين چهره مُستتر است. در وهله‌ي بعد تلقي‌اي بود که دانشِ فوق‌العاده‌ي او رقم زد. يک تلقي بيشتر شرقي که نمايانگر اين باور بود که بورخس با اين حجم از دانسته‌ها گويا ناچار است به کهنسال بودن و اين امر در روايت‌هايي که از او مي‌شود بسيار متواتر است. اين کهنسالي براي نويسنده‌ي بزرگِ آرژانتيني به مثابه هويتي درآمد که گويا خودش نيز با آن خو کرده‌بود. سال‌ها سر و کله‌زدن با کتاب‌هاي مختلف و متونِ عجيبِ شرق و غرب نگاه‌اش را به جهان عوض‌کرده و از او دانشمند-نويسنده‌اي ساخته بود که بي‌شباهت نبود به حُکماي ادبياتِ کلاسيکِ ايران.

پس بورخسِ کهنسال در نگاهِ بسياري از مخاطبان به نمادي از کهنسالي و دانشِ توام با آن همراه شد که به‌واسطه‌ي متن‌هاي خاص‌اش بسيار موردِتوجه هم قرار گرفته‌بود. تلاش‌هاي او در حوزه‌هايي مانندِ ادبياتِ عرفاني شرق، فرشته‌شناسي، يافتنِ ريشه‌هاي ديني ادبياتِ داستاني و... به او هيبتي آکادميک هم بخشيد و اين شمايل را تکميل‌تر کرد. آقاي نويسنده حالا در مقامِ اُتادي بود که هم خوب داستان مي‌نوشت و هم خوب تحقيق مي‌کرد و شرق و غرب را در متن‌ها درمي‌نورديد. اين خصيصه‌ها به او شخصيتي محافظه‌کار هم بخشيد و باعث شد با وجود حضور در آرژانتينِ پر بحران حداقل چهره‌ي سياسي روشني نداشته‌باشد و اگر هم انتقادي هست در لا به لاي متن‌هاي پيچيده‌اش پنهان بمانند. او امرِ انتزاعي را احضار کرده بود تا از آن عينيتي بسازد براي مخاطباني بي‌شمار که تکليف‌شان را با اين مدرنيستِ جادويي نمي‌دانستند. جالب اين‌که مقامِ سالخورده‌گي او به‌شدت به ميزانِ اهميت‌اش نيز ضربه زد. به اين‌معنا که مخاطب او را خارج از افق‌هاي خود دريافت و مشاهده کرد که افسانه‌اي مانندِ او نسبت‌هاي زيادي با دنياي او ندارد و شايد به همين دليل بورخس نويسنده‌ي محبوب‌تري براي نخبه‌ترها شد. هرچند اين امر واضح است که اصولا ساختاري به نامِ داستانِ کوتاه، چارچوبي نخبه‌گرايانه است و حال اين امر وقتي با نگاهِ بورخس تلفيق شود چنان وضعي مي‌سازد که براي بسياري مخاطبان چندان جذاب نيست.

او کهنسال بود حتی در روزهاي جواني و داستان‌هاي‌اش نيز در رئاليستي‌ترين‌ حالت‌ها باز نشاني از تحير و متافيزيک در خود داشتند. در داستان‌ها انبوهي مولفه‌ي بيرون از متن وجود داشت که دانستن‌شان لذت خوانش را دوچندان مي‌کرد. هرچند ندانستن‌شان هم چنان ضربه‌اي به متن نمي‌زد. از سويي ديگر بورخس از جذابيت‌هاي عرف ادبيات زمانه‌اش استفاده نمي‌کرد. او يک کتابدارِ اعظم بود که شعر و داستان مي‌نوشت و مقاله چاپ مي‌کرد و برجِ عاج‌اش را تا پايان حفظ کرد. دوگانه‌گي فرهنگي‌اش که از پدر و مادي با تبار آرژانتيني- انگليسي به او رسيده بود نيز در اين امر دخيل بود. سنتِ انگليسي در اين رفتار به‌شدت ملموس است و صدالبته کاتوليسم که با رگ و پي او آميخته است. او آرام بود. با آن‌که هيچ‌گاه رمان ننوشت واصلا در اين حوزه طبع‌آزمايي نکرد اما شايد يکي از معدود نويسنده‌گاني باشد که شاني هم‌سنگِ رمان‌نويس‌هاي هم‌دوره‌اش داشته باشد. وقتي تمامي جزييات را کنار هم قرار مي‌دهيم درمي‌یابيم که تلقي اسطوره‌مآب از بورخس چنان هم غريب نيست و نبايد باشد. از ياد نبريم که علاقه‌ي بي حدِ او به شاعري زبانِ داستان‌هاي‌اش را نيز تغزلي و گاه ديرياب کرد و امورِ انتزاعي آن‌ها را پيچيده‌تر. اين پيچيده‌گي لابيرنت‌وار که پيرمردِ نابينا از ساختن‌اش لذت مي‌برد به اشتباه پسامدرنيسم نيز ناميده شد و اين درحالي بود که بورخس با حضور پررنگ‌اش به‌عنوانِ مولف در متن و جلوگيري از ايجاد گمانه‌هاي نسبي فرزندِ مدرنيسم باقي ماند.

طبيعتِ انگليسي‌اش که با بورژوازي آرژانتيني و مذهبي گره خورده بود هيچ‌گاه به او اجازه نداد تا مانندِ پدرش سمتِ گرايش‌هاي آنارشيستي برود و در عينِ اين‌که ستايش‌گرِ نيچه بود رويه‌اي محافظه‌کارانه در پيش گرفت که تا پايان با او بود. مي‌توان اين‌طور گفت که بورخس بيش از آن که نويسنده‌اي محبوب باشد، داستان‌نويسي «مهم» شد. نوآوري‌هاي‌اش در سبک، بازخواني حيرت‌آور از ميراثِ ادبي و فکري اقوامِ بسيار دور به فرهنگ‌اش و خردگرايي همواره‌اش با آن که باعث شد تا او به يکي از قله‌ها تبديل شود اما چندان او را محبوب نکرد. بورخس قابلِ احترام و مهم شد و همين براي مردي که هنوز کمتر کسي به فضل او در دنياي ادبياتِ جهانِ مدرن ديده شده يک غايت بود. بنابراين وقتي از بورخس حرف مي‌زنيم از خيلي چيزها مي‌گوييم؛ از عجزي که نسبت به دانش و مقابلِ دانسته‌هاي او به آن دچار هستيم و به سختي لذت‌بردن از آثارِ ديريابِ فوق‌العاده‌اش. بورخس به کشفِ افسونِ افسانه‌ها رفت و خود جزيي از آن‌ها شد. مثلِ جادوگري پير که گويا همواره حضور دارد و ناميراست.

اين امر هم به خاصيتِ کهنسالي او بازمي‌گردد، که اگر او به چنين روحيه‌اي نمي‌باليد قطعا انتظارهاي فراوان‌تري از او بود براي انتقاد و مبارزه. فرزندِ انگليسي آرژانتين با آن‌که سخن‌راني چيره‌دست بود هيچ‌گاه مسيرِ نرودا را نپيمود و نخواست با وجودِ احترامي که به او مي‌گذاشتند در دغدغه‌هاي سياسي منطقه‌اش شرکتي مستقيم داشته باشد. در ايران نيز بورخس تقريبا همين شمايل را دارد. و شايد يکي از معدود نويسنده‌گانِ آمريکاي لاتيني بوده‌باشد که بيش از هر چيز براي ادبيتِ متن‌ها‌ي‌اش به فارسي برگردانده شد. اما جالب اين است که بورخس همواره در سايه‌اي قرار دارد در ذهنِ بسياري از مخاطبان‌اش. تاثيرِ او کند و گاهي بسيار آرام است و همين گاه او را تا مرزِ فراموش‌شدن در ذهن جلو مي‌برد. اما تخيل است که باعثِ احياء او مي‌شود در زماني که نويسنده نيازمند است به خيال فکر کند و بعد تخيل کند بورخس يکي از ارواحِ کهنسالي‌ست که سريع سر و کله‌اش پيدا مي‌شود. او کهنسال زيست و مرد و اسطوره شد و اين بزرگ‌ترين افسانه‌ي اوست. بزرگ‌ترين افسانه‌ي داستان‌نويسي که هميشه مي‌تواند ما را شگفت‌زده کند و در عينِ‌حال الهام‌بخش باشد.

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.