دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

[چهار]

نامه گراهام گرين به مادرش

 ترجمه: نينا وباب
{ شناسه مقاله: 1805 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۱۰۱۳ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

 چهارم مي‌۱۹۴۲/ مادر محبوبم،

در حال حاضر کتاب «شمال و جنوب» از اليزابت گسکل را مي‌خوانم. بخش‌هايي از آن خيلي خوب و جوهره‌اش تا حدودي دلنشين است. به نظر مي‌رسد فقط شخصيت‌هاي رمان‌هاي عصر ويکتوريا هستند که وقتي آمیزش، چهره زشت خود را نشان مي‌دهد، تا اين حد عجيب رفتار مي‌کنند! سرشار از ترس، خشم و رعشه. رمان «الماس‌هاي اتيس»(1) را تا وقت سفرم با قطار کنار مي‌گذارم. خودم را موظف کرده‌ام که تا نوامبر، هر ماه يکي از کتاب‌هاي ترولوپ را بخوانم. شب گذشته، بعد از مدت‌ها، فيلم ديدم. سوار يک کشتي دريايي شدم و نسخه کامل «اژدهاي بي‌انگيزه» از کمپاني والت‌ديزني را نگاه کردم. از آن فيلم‌هايي است که آدم را به گشت و گذار در استوديوها وامي‌دارد و ميان دو يا سه فيلم پرت مي‌کند.

تا مدت‌ها اين فيلم را بيش از هر فيلم ديگر کمپاني والت‌ديزني دوست داشتم. روي صندلي راحتي در عرشه کشتي نشستم و اگرچه صداي فيلم کمي پايين بود، اما انعکاس چراغ‌هاي شهر فري‌تاون روي آب، تجربه‌اي لذت‌بخش را نصيب‌ام کرد. فري‌تاون هميشه از روي آب زيباتر ديده مي‌شود. بعد از باران، کنار ساحل، مگس‌هاي سمت خانه‌ها به سوي من برگشته‌اند و شب‌هنگام سر و کله جانورهاي بسيار زيادي پيدا مي‌شود که به طرف‌ام مي‌پرند يا مي‌خزند. همين که کسي دست‌اش را ناگهان جايي مي‌گذارد تا کليد برق را روشن کند يا غيره و غيره، هميشه سر و کله عنکبوتي غول‌آسا پيدا مي‌شود. وقتي هم که کسي، يکي از اين جانورها را مي‌کشد و روي زمين مي‌افتد، مورچه‌ها از آشيانه‌شان بيرون مي‌ريزند و مشغول کار مي‌شوند. لاشه را لخت و بعد جابه‌جا مي‌کنند و اسکلت آن را به سمت در هل مي‌دهند. شب گذشته، صف کند چهار جسد نعش‌کش مانند سياه را شمردم: نمي‌شد مورچه‌هايي را که زير نعش‌ها بودند، ديد. و من هرگز عادت نکردم که وقت برگشتن به خانه، لاشخوري را ببينم که با رضايت خاطر روي سقف اتاق من نشسته است. قدم‌هاشان به شکل عجيبي زشت است.

بال‌هايشان را مثل چتر باز مي‌کنند و همين موجب پيش رفتن سريع‌شان مي‌شود. هرچند من حالا خيلي راحت‌ام. خوشبختانه خانه‌اي دارم، آشپز خوب و مباشر خوب منصف... پسر کوچک من هم به ارتش پيوسته است. اوضاع کار در حال حاضر ناجور است. هنگامي که زمان زيادي را صرف انجام کار خسته‌کننده تايپ و... مي‌کنم، روزها به سرعت مي‌دوند و من آرزوي يک منشي را در سر مي‌پرورانم... روزهايي هم هستند که اصلاً نمي‌گذرند و به شدت از چنين روزهايي متنفرم. اتاق غذاخوري و کارم را يکي کرده‌ام و در اتاقي بزرگ زندگي مي‌کنم و غذا مي‌خورم. سلام من را به دا(2) برسان. خوشحالم که بر سرماخوردگي غلبه کرد. اطمينان دارم که بالاخره هوا خوب شده يا در چهار هفته گذشته خوب بوده است. خبر خوب امروز هم به بي‌سيم ماداگاسکار(3) اختصاص دارد. من آن را تهيه کردم. البته هنوز نتوانسته‌ام راديويي براي خودم گير بياورم

با عشق/ گراهام

پي‌نوشت‌ها:

1. رماني از آنتوني ترولوپ، نويسنده بريتانيايي.

2. جيمز گرين، پسر هيو (برادر جوان‌تر گراهام). اين موضوع نشان مي‌دهد که نامه‌هاي گراهام به مادرش در حقيقت نامه‌هايي به پدر و مادرش بوده است.

3. اشاره دارد به حمله دولت بريتانيا به ماداگاسکار تحت حاکميت دولت ويشي که سرانجام مقاومت دولت را در هفتم ماه مي فرونشاند.

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.