دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

[سه]

راه‌های هزارتو

 هرمز عبداللهي /مترجم رمان قدرت و جلال
{ شناسه مقاله: 1803 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۹۷۴ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

هنري گراهام گرين(1): تولد 2 اكتبر 1904 و درگذشت 3 آوريل 1991. نويسنده و نمايش‌نامه‌نويس و منتقد ادبي انگليس بود. آثار وي از رازهاي پرتضاد و ناهماهنگ دنياي مدرن از جنبه اخلاقي و سياسي پرده برمي‌دارد. توانايي گرين در هم‌آميختن ادبيات جدي با امور روزمره مورد توجه اهل هنر قرار گرفت و از محبوبيت جهاني برخوردار شد.

هرچند گرين از اينكه او را نويسنده‌اي كاتوليك قلمداد كنند بي‌اندازه ناخشنود بود زيرا خود را نويسنده‌اي مي‌دانست كه از قضا مسيحي كاتوليك هم هست، اما مضامين مذهبي در اغلب آثار او رنگ و لعاب خود را به نوشته‌هايش زده‌اند، به ويژه در چهار كتاب نام‌آور او: صخره برايتون، قدرت و جلال، جان كلام و پايان ماجرا. جز اينها چند اثر ديگر او همچون مأمور مخفي، مرد سوم، آمريكايي آرام، مأمور ما در هاوانا و عامل انساني نيز بازتاب آشكاري از علاقه و توجه او به بررسي سياست بين‌المللي و مسائل مربوط به جاسوسي است.

گرين به بيماري اختلال دوقطبي دچار بود كه تأثير ژرفي در نوشته‌ها و زندگي خصوصي‌اش داشت. در نامه‌اي به همسرش ويوين نوشت كه او شخصيتي دارد كه عميقاً با زندگي زناشويي و خانوادگي ناسازگاري دارد و از بخت بد اين بيماري نيز همواره همراه شخص بيمار است. ويليام گلدينگ، گرين را واپسين آيينه‌ي تمام‌نماي وجدان و دلمشغولي انسان قرن بيست و يكم به شمار مي‌آورد. گرين هرگز جايزه‌ي نوبل در ادبيات نصيب‌اش نشد.

اما از هرچه بگذريم سخن دوست خوش‌تر است يعني كتاب قدرت و جلال كه گراهام گرين در 1940 آن را به نگارش درآورد. عنوان كتاب تلميح و اشاره‌اي است به سرود مذهبي مسيحيان كه اغلب به آخر دعاي رباني افزوده مي‌شود: «زيرا ملكوت پروردگار از آنِ توست و همچنين قدرت و جلال او اكنون و براي هميشه، آمين.» اين كتاب همچنين در آمريكا تحت عنوانِ راه‌هاي پرپيچ و خم «راه‌هاي هزار تو» به چاپ رسيده است. در سال 2005 اين رمان را مجله‌ي تايم به عنوان يكي از صد رمان برتر داستان‌هاي انگليسي‌زبان از 1923 تا آن زمان انتخاب كرد. اين داستان زندگي كشيش كاتوليكي را در ايالت تاباسكو در مكزيك در 19 دهه‌ي 1930 بازگو مي‌كند. در زمانه‌اي كه حكومت مكزيك همچنان و به شدت در چنبره‌ي توانمند پلوتاركو الياس كايه بود كه مي‌كوشيد كليساي كاتوليك را سركوب كند. رهبران انقلابي در سال‌هاي آغازين قرن بيستم پايه و اساس فئوداليسم را كه بيش از چهار قرن بر روابط اجتماعي مكزيك حاكم بود و زمين و قدرت حكومت را در ميان نخبگان و اهالي كليسا متمركز كرده بود، درهم بكوبند.

مكزيك از ديدگاه مسيحيت كاتوليك به ويژه از زبان پاپ پيوس سوم، آن را مثلث مخوف مي‌ناميد و يكي از پايه‌هاي اين مثلث بود كه حكومت‌هاي سوسياليستي و كمونيستي شوروي و اسپانيا دوپايه‌ي ديگر آن را تشكيل مي‌داد. اين تعقيب و آزار به شيوه در ايالت تا باسكو شديد‌تر بود. در آنجا فرماندار ضد روحاني، توماس كاريدو كانابا با تلاش پيگير و با تشويق گروه‌هاي شبه‌نظامي را به اسم «پيرهن سرخ‌ها» كه اغلب «فاشيست» خوانده مي‌شدند تشكيل داده بود، اما آنها خودشان را ماركسيست مي‌دانستند و گام به گام در بستن تمام كليساها در آن ايالت پيش مي‌رفتند. كشيش‌ها را وادار مي‌كردند كه ازدواج كنند و دست از قبا و رداي كشيش خود بردارند.

گرين در سراسر كتاب وقتي به مرز اشاره مي‌كند از نظر او در شمال قرار دارد و دريا در جنوب آن ايالت، كه در واقع خليج كامپچه در شمال تاباسكو و مرز آن در چياپاس در سمت جنوب قرار گرفته است. به هر حال، بسياري از شرح و توصيف‌هاي سفر كه معمولاً سفري سخت و دشوار بود و نيز نام مكان‌هاي (اغلب پرت و متروك) دقيق و واقعي هستند و برپايه‌ي سفر گرين به تاباسكو در 1938، از آنها جابه‌جا ياد مي‌شود او در كتاب «جاده‌هاي بي‌قانون» از آنها نام مي‌برد.

سال‌ها بعد، گرين اقرار مي‌كند كه براي نخستين بار در تاباسكو به مسيحيت روي آورد، زيرا وفاداري و ايمان ناب روستاييان از چنان ژرفايي برخوردار بود كه او را عميقاً تحت تأثير قرار داد.

پيش‌زمينه:

گرين در 1938 ناگزير شد كه از وطن اصلي خود انگلستان فرار كند و اين قبل از آن بود كه فوكس قرن بيستم عليه او به خاطر نوشتن مقاله‌اي درباره‌ي فيلم شرلي تمپل «Wee Willie Winkie» در مجله‌ي «Night and Day» ادعانامه‌ي حقوقي صادر كند. گرين در اين نقد سينمايي مي‌نويسد:

«... نگاه كنيد كه چگونه با چشمان نافذ و تيزبين و نگاه سرشار از گمراهي‌اش مردي را سراپا ورانداز مي‌كند. عواطف بزرگسالانه‌ي او از عشق و اندوه از پشت نقاب كودكي به بيرون مي‌تراود و مي‌لغزد، كودكي‌اي كه فقط و فقط ظاهري و سطحي است: عميق است اما نمي‌تواند پايدار بماند. ستايش مردان ميان‌سال و كشيشان، واكنشي است به دلبري‌هاي دودلانه‌ي او به هيكل ريزنقش و برازنده و شكيل و دوست‌داشتني خود او، كه سرشار از سرزندگي است، تنها به اين خاطر كه پرده‌ي سالم داستان و گفت‌وگو ميان هوش و ذكاوت و اميال آن فرو مي‌افتد.»

دوست گرين پير دير سينما، آلبرتو كاو الكانتي، مي‌نويسد: به گرين هشدار داده شد كه تهيه‌كنندگان آمريكايي اين فيلم به خاطر هتك‌حرمت و آبروريزي عليه او حكم و قرار صادر كرده‌اند كه معني‌اش اين است كه نه تنها حاميان مالي night and Day جريمه‌ي سنگيني را متحمل خواهند شد، بلكه خود گرين كارش به پشت ميله‌هاي زندان خواهد كشيد، و اين تنها راه‌حل يافتن كشوري است كه در آن از قانون استرداد مجرم خبري نيست. آنها مكزيك را انتخاب كردند و گراهام بخت برگشته ما خيلي زود خود را از ديد شاكيان پنهان كرد. به احتمال فراوان شرلي تمپل هرگز متوجه نشد كه تا اندازه‌اي در سايه او بود كه گراهام يكي از بهترين داستان‌هايش را به هنگام تبعيد به نگارش درآورد.

طرح و پِيرنگ داستان:

شخصيت اصلي داستان «كشيش و ويسكي خور» و بي‌نام و نشاني است كه نيروي غول‌آسايي در خود ويرانگي همراه با اشتياق و تمناي رقت‌بار دارد، با توبه و ندامت كمابيش دردناك و خواست نااميدانه براي اعاده حيثيت. هرچند در پايان كار، كشيش حالت قدسي راستين پيدا مي‌كند. شخصيت اصلي ديگر ستوان پليسي است كه وظيفه دستگيري اين كشيش به عهده او گذاشته شده است. اين ستوان كه او نيز اسمي ندارد، اما گويا بر پايه شخصيت توماس گاريدو گانابال طرح‌ريزي شده است- سوسياليست متعهدي است كه از هر چيزي كه بر كليسا برآن پايبندي دارد بيزار است.

داستان با ورود اين كشيش به مركز ايالتي آغاز مي‌شود كه آيين كاتوليك در آنجا غيرقانوني است و آنگاه پا به پاي در به دري و گريزهاي او در سفرش در سراسر مكزيك پيش مي‌رود، جايي كه او مي‌كوشد تا آنجا كه در توان دارد از نظر فكري به ياري مردم بشتابد. او علاوه بر همه‌ي دردهاي بي‌درمانش اسير اهريمن درون خويش نيز هست. به ويژه با اين واقعيت دست به گريبان است كه سال‌ها پيش در حوزه‌ي كشيشي‌اش صاحب فرزند دختري شده است. او اين بچه را ملاقات مي‌كند اما اصلاً و ابداً از اتفاقي كه رخ داده است احساس ندامت و پشيماني نمي‌كند، بلكه نگاه شربار و شيطاني و ناشيانه‌ي دخترك در او عشق عميقي را به وجود مي‌آورد و بر آن مي‌شود كه هرچه در توان دارد براي نجات اين دختر كوچك از دست لعن و نفرين و عذاب الهي نجات دهد. در ميان كشيشان، نقش مخالف اين كشيش را پدر خوزه بازي مي‌كند، كشيشي كه وادارش كرده‌اند تا دين و ايمان خود را كنار بگذارد و به دستور حكومت با زني ازدواج كند؛ او همچون زنداني حكومت به زندگي نكبت‌بار خود ادامه مي‌دهد.

اما كشيش در به در داستان در كش و قوس سفر خود همچنين به مستيزو (mestizo) يك دورگه اسپانيايي- سرخ پوست برمي‌خورد كه بعدها بر او آشكار مي‌شود او چهره راستين يهوداست. اما از سوي ديگر ستوان از نظر اخلاقي- اخلاقي كه خود بر آن باور دارد- جاي نكوهش و سرزنش ندارد، و هر چند كه مردي سخت و غيربشري است، اما خيال مي‌كند كه «براي مردم زندگي مي‌كند.» او نقشه‌اي اهريمني را جامه عمل مي‌پوشاند و آن اينكه اگر بداند و آگاه شود كه كشيش در روستايي حتي اقامت موقت كرده باشد اما روستاييان او را طرد و اخراج نكرده باشند، او از آن روستا و روستاها افراد روستايي را به گروگان مي‌گيرد و آنها را در سينه‌كش ديوار به رگبار مي‌بندد. اين ستوان همچنين خاطره‌ها و تجربه‌هاي ناگواري از كليسا در دوره جواني خود دارد و هم از اين روي در جست‌وجوي او براي به چنگ آوردنِ «كشيش ويسكي‌خور» انگيزه و عنصر شخصي نيز وجود دارد. ستوان بر اين باور است كه در تك تك كشيشان اصولاً عنصري شيطاني نهفته است و مي‌انديشد كه كليسا فاسد است و هيچ كاري ندارد جز اينكه راه فريب و توهم را بر مردم هموار كند.

كشيش در گريز از دست ستوان و دارو دسته او به ايالت همسايه پناه مي‌برد تا از بد حادثه يا به دست تقدير دوباره با آن دورگه يهوداوش روبه‌رو شود، دورگه‌اي كه با اصرار او را بر آن مي‌دارد كه برگردد و اعتراف مردي رو به مرگ را بشنود. هرچند كشيش به او بدگمان مي‌شود و حدس مي‌زند كه دام و تله‌اي در كار است، اما احساس مي‌كند كه وجدان‌اش بر او پاي مي‌فشارد كه برگردد و وظيفه ديني و كشيشي خود را انجام دهد. ستوان مي‌پذيرد كه هيچ مدرك و سند جرمي عليه كشيش به عنوان يك انسان ندارد، اما «به عنوان ريشه‌هاي يك خطر» بايد كشته شود. در آستانه اعدام، دل ستوان به رحم مي‌آيد و از پدر خوزه مي‌خواهد كه اعتراف آن مرد اعداميِ رو به مرگ را بشنود. ستوان متقاعد شده كه «اين ايالت را از وجود شوم كشيشان پاك كرده است.» به هر حال، در واپسين صحنه، كشيش ديگري پاي به ميدان مي‌گذارد و وارد شهر مي‌شود كه در ميان تعبيرهاي محتمل، نشان مي‌دهد كه نمي‌توان كليساي كاتوليك را ويران كرد و از ميان برد.

شخصيت‌ها:

كشيش: شخصيت اصلي و همچنان بي‌نام در داستان، اين كشيش همواره از دست مقامات فرار مي‌كند، زيرا اگر دستگيرش كنند او را خواهند كشت. يك «كشيش ويكسي‌خور» كه اصلاً سرمشق خوبي در شأن و مقام حرفه خود ندارد، او يك الكلي است كه بچه‌اي را نيز روي دست جامعه گذاشته است. در دوران جواني‌اش آدمي از خودراضي و مغرور بود. اكنون يك فراري بيش نيست، كه به خاطر خطاها و گناهان‌اش احساس پشيماني و ندامت مي‌كند. با اين همه، همچنان با هر مشقتي به انجام وظايف روحاني خويش ادامه مي‌دهد (اغلب با دردسرهاي عظيمي روبه‌رو مي‌شود و گاهي هم با بي‌ميلي و اكراه به انجام فرايض ديني خود مي‌پردازد.) و اين سرنوشت محتوم اوست كه براي به جا آوردن نيازهاي روحي و معنوي مردي رو به مرگ بر سر بالين او حاضر مي‌شود و همين خود سرانجام او را گير مي‌اندازد و به مرگ خود او مي‌انجامد.

ستوان: اين ارتشي جوان از مخالفان سرسخت اين كشيش است. او از كليسا نفرت دارد زيرا فكر مي‌كند كليسا فاسد است، و به همين سبب با بي‌رحمي كشيش را تعقيب مي‌كند. او از ميان روستاها افرادي را به گروگان مي‌گيرد و وقتي احساس مي‌كند كه كشتن آنها او را گامي به دستگيري كشيش نزديك مي‌كند، آنها را در دم مي‌كشد. به هر حال، ستوان آرمان‌گرا نيز هست و به اصلاحات اجتماعي راديكال اعتقاد دارد، اصلاحاتي كه به باور او فقر را ريشه‌كن خواهد كرد و امر آموزش و پرورش را براي همگان به رايگان در اختيارشان خواهد گذاشت. در خلق و خو و رفتار شخصي او رگه‌هايي از مهرباني نيز آشكار است (مانند موقعي كه به كشيش)كه فكر مي‌كند يك مست و مي‌خواره يك‌لاقبا و تهيدستي بيش نيست، هنگام ترك زندان پول در اختيارش مي‌گذارد.

دورگه: دورگه يا مستيزو همان دهقان دورگه نيمه سرخ‌پوست و نيمه اسپانيايي است كه با پافشاري مي‌كوشد كشيش را به سمت كارمن بكشاند. كشيش مي‌داند كه دورگه بالاخره يك روزي، دير يا زود، دست او را در دست مقامات حاكم بر سرنوشت مردم خواهد گذاشت. او دوباره در زندان هم با كشيش روبه‌رو مي‌شود، اما ترجيح مي‌دهد كه در انتظار لحظه‌اي سرنوشت ساز بماند تا او را لو دهد و اين كار را درست زماني انجام مي‌دهد كه او را با وسوسه دين بر بالين آمريكايي جاني مي‌برد كه آخرين نفس‌هايش را مي‌كشد.

ماريا: مادر بريخيتا است، همان دختر كشيش است. او براي كشيش چند شيشه براندي نگه مي‌دارد و وقتي پليس به روستاي او مي‌آيند تا دنبال او بگردند به كشيش كمك مي‌كند تا از چنگ آنها در برود. هرچند هنگامي كه دوباره سروكله كشيش پيدا مي‌شود، ماريا به كشيش «ويسكي‌خور» دست ياري مي‌رساند، سير و شيوه قصه‌گويي در داستان شخصيت ماريا را همچنان ناكامل و ناگفته مي‌گذارد... كه جسته گريخته اشاره‌اي ضمني از رنجش و ناخرسندي اوست.

بريخيتا: دختر نوجوان ماريا و كشيش.

پدر خوزه: كشيشي كه به دستورات و امر و نهي‌هاي حكومت گردن مي‌نهد و همسر اختيار مي‌كند. او در چنبره همين زن گرفتار مي‌آيد و نه در شهر كسي به او احترام مي‌گذارد و نه خود او براي خود شأني قايل است. او از انجام هرگونه وظايف كشيشي سر بر مي‌تابد، حتي وقتي مردم به التماس و درخواست از او مي‌خواهند و لا‌به‌كنان دست به دامن‌اش مي‌شوند. به آنها اعتنا نمي‌كند زيرا ترس و بيم از حكومت سراسر وجودش را فرا گرفته است.

آقاي تنچ: او يك دندان‌پزشك ناراضي انگليسي است كه آرزو و شوق بازگشت به سرزمين خود، انگلستان را دارد و دل‌اش بي‌تابانه مي‌خواهد كه مكزيك را ترك كند. او به كشيش كه در محوطه اسكله با او آشنا مي‌شود دست دوستي مي‌دهد و به او محبت و مهرباني مي‌كند و پس از آن شاهد مرگ‌اش مي‌شود.

كورال فلوز: دختر سيزده ساله كاپيتان و خانم فلوز. او نيز با كشيش يار و همنوا مي‌شود و به او قول مي‌دهد كه در آينده هرگاه جاي امني پيدا نكند با جان و دل به او پناه دهد. در پايان داستان سرنوشت او همچنان در پرده ابهام مي‌ماند. پدر و مادرش به همديگر قول داده‌اند كه درباره او ديگر حرفي به ميان نياورند.

كاپيتان فلوز: مرد انگليسي شاد و سعادتمند كه در كشتزار موز كار مي‌كند. اما وقتي مي‌فهمد كه كشيش به انبار او پناه برده است ناراحت و دمغ مي‌شود.

خانم فلوز: همسر كاپيتان فلوز، زني روان رنجور و عصبي است كه از زندگي در مكزيك سراپا احساس ترس و نفرت مي‌كند.

يك زن: زني بي‌نام كه براي بچه‌هايش داستان خووان و شهادت وي را مي‌خواند. ايمان مسيحي كاتوليكي براي او در درجه نخست اهميت قرار دارد و از بچه‌هايش مي‌خواهد به اين باور و ايمان، پايبندي نشان دهند.

لوئيس: اين پسر جوان به داستاني كه مادرش برايش مي‌خواند علاقه كمتري ابراز مي‌دارد. اما وقتي اخبار كشته شدن كشيش به دست پليس را مي‌شنود علاقه و كشيش او بيدار و برانگيخته مي‌شود.

گرينگو(2): يك آمريكايي فراري به اسم جيمز كالور، كه به خاطر آدمكشي و بانك‌زني تحت تعقيب پليس قرار دارد.

رئيس‌ پليس: اغلب اوقات حواس‌اش پي بازي بيليارد است و همه تلاش و همّ و غم‌اش اين است كه درد دندان خود را تسكين دهد. او با آرمان‌گرايي ستوان هيچ‌گونه هم‌فكري و همراهي نشان نمي‌دهد و هرجا كه دل‌اش بخواهد قانون‌شكني مي‌كند.

لرس(3): آقاي لرس مردي بيوه است و با خواهرش دوشيزه لر، با هم زندگي مي‌كنند و به كشيش پس از آنكه از مرز ايالتي عبور مي‌كند اجازه مي‌دهند كه پيش آنها اقامت كند. آنها پيرو آيين لوتر هستند و همنوايي چنداني با مذهب كاتوليك ندارند، اما با كشيش در نهايت مهرباني رفتار مي‌كنند.

خووان: ‌خووان شخصيتي است در «داستاني در ميان يك داستان» كه مادر آن را براي فرزندان خود مي‌خواند. خووان مرد جوان مكزيكي است كه به مقام كشيشي مي‌رسد و رداي كشيشي بر تن مي‌كند، زندگي مومنانه‌اي در پيش مي‌گيرد و با دليري ستودني در برابر مرگ و در برابر جوخه آتش سربازان استوار و پابرجا مي‌ايستد.

اقتباس‌ها و تنظيم‌ها براي فيلم سينمايي و تلويزيوني و نمايش‌نامه تلويزيوني.

در سال 1947 از اين داستان فيلمي با برداشت آزاد ساخته شد به نام فراري، كه جان فورد آن را كارگرداني كرده است با بازي درخشان هنري فوندا در نقش كشيش. در 1959 اين داستان را تلويزيون بريتانيا با وفاداري به متن اصلي به صورت فيلم تلويزيوني آماده كرد كه جيمز دانلد نقش كشيش را برعهده گرفت. در 1961 تلويزيون ايالات‌متحده آمريكا از اين داستان فيلمي تلويزيوني و به صورت تئاتري تهيه كرد كه بسيار مورد ستايش قرار گرفت. در اين نمايش‌نامه تلويزيوني لارنس اوليويه در نقش كشيش بسيار خوش درخشيد. دنيس كانن در 1956 از اين داستان نمايشي در تئاتر فوئنيكس در لندن اجرا كرد. دو سال پس از آن (1958) در آمريكا و در تئاتر فوئنيكس هم روي صحنه رفت.

نقدها و انتقادها

قدرت و جلال داستاني كمابيش بحث‌برانگيز بود و در 1953، كاردينال برنارد گريفين وست مينستر، گراهام گرين را فرا خواند و نقدي را كه كشيشان كاتوليك بر كتاب او نوشته بودند براي او خواند. خود گرين چنين مي‌گويد:

اسقف اعظم وست مينستر نامه‌اي از دفتر تفتيش عقايد برايم خواند كه در آن داستان مرا محكوم و طرد كرده بودند، زيرا از نظر آنها اين رمان «تناقض‌دار» است و «با اوضاع و احوال خارق‌العاده سروكار دارد.» بهاي آزادي، حتي در درون يك كليسا، بيدارماني و احياي ابدي است. اما براي من جاي اين ابهام همواره وجود دارد كه آيا در هر يك از اين حكومت‌هاي توتاليتاريستي با من چنين نرم‌خويانه و ملايم رفتار مي‌كردند و آن هم وقتي كه من از تجديدنظر در زمينه‌هاي سفسطه‌گرانه كتابي كه در دست ناشرانم بود خودداري كردم. از سوي افكار عمومي كتاب تخطئه نشد و كليسا نيز همچون مواردي كه در مسائل كم‌اهميت واكنش عاقلانه‌اي از خود نشان مي‌دهد اجازه داد كه موضوع در كمال آرامش و خردورزي به دست فراموشي سپرده شود.

اولين وو(4): در دفاع از گرين نوشت: اين بدخواني شرم‌آور داستان گرين هم ابلهانه هم ناعادلانه بود. در 1965 گراهام گرين به ملاقات پاپ پل ششم رفت و ايشان خطاب به او اطمينان دادند كه: «آقاي گرين برخي از جنبه‌هاي كتاب شما مسلماً خاطر گروهي از كاتوليك‌ها را آزرده مي‌كند، اما شما به اين آزردگي‌ها و رنجش‌ها اعتنا نكنيد.» در سال 1953 اسقف اعظم جوواني باتيستا مونتيني، ده سال پيش از آنكه پاپ پل ششم شود، از كتاب قدرت و جلال در برابر ساير مردان كليسا كه خواهان سانسور آن بودند به دفاع پرداخته بود. بسياري از رمان‌نويسان اين كتاب گراهام گرين را شاهكار او به شمار مي‌آوردند. از جمله جان آپدايك در پيش درآمدي كه در سال 1990 بر تجديد چاپ اين كتاب نوشت، نظرش اين بود كه اين كتاب گل سرسبد كتاب‌هاي گرين است. وقتي كتاب انتشار يافت ويليام گلدينگ مدعي شد كه گرين «چنان بر وجدان و آگاهي انسان قرن بيستم چنگ انداخته است كه هيچ نويسنده ديگري قادر به انجام اين مهم نبوده است.»

به مهتاب ميرزايي كه فرشته بود و به آسمان پر كشيد

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.