دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

[دو]

پايانِ يک پيوند

چند کلمه درباره‌ي گراهام گرين و دنياي داستاني‌اش

 محسن آزرم/ مترجم رمان مرد سوم
{ شناسه مقاله: 1802 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۱۴۷۵ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

در قلبِ آدمي جاهايي هست که هنوز به وجود نيامده‌اند و رنج به‌درونِ آنها مي‌رود تا به آنها هستي بخشد.

لئون بلوآ

 برچسب‌ها هميشه دست‌وپاگيرند؛ مزاحم‌اند؛ مي‌چسبند و رها نمي‌کنند و لابد براي همين بود که گراهام گرين هميشه به خواننده‌هاي داستان‌هايش توصيه مي‌کرد در مواجهه با داستان‌هايش از هر برچسبي پرهيز کنند؛ به‌خصوص برچسبِ وسوسه‌برانگيزي مثلِ کاتوليک، و سعي نکنند اين داستان‌ها را از منظرِ مذهبِ کاتوليک ببينند. با اين همه، ظاهراً، کسي توصيه‌هاي گراهام گرين را جدّي نگرفت و چه در سال‌هايي که زنده بود و مي‌نوشت و چه در سال‌هاي پس از مرگ‌اش، کاتوليک بودن، برچسبِ هميشگي کارهايش شد؛ رمان‌هايي که آشکارا رنگ‌وبوي کاتوليک داشتند؛ هرچند آنچه مي‌نوشت گاه و بي‌گاه به مذاقِ کاتوليک‌ها خوش نمي‌آمد و گاه و بي‌گاه چاره‌اي غيرِ اين نداشتند که کتاب‌خوان‌هاي کاتوليک را از خواندنِ رمان‌هاي او برحذر دارند؛ بيشتر به اين دليل که گراهام گرين در نوشتن رحم نداشت و آنچه مي‌نوشت ادبيات بود؛ بي‌اعتنا به هر عقيده و آييني. کاتوليک‌ها بر اين باور بودند که شک در اصول روا نيست و آنچه در همه‌‌ي اين سال‌ها گفته‌اند در شمارِ فرض‌هاي ابدي‌‌ست، امّا گراهام گرين در اصول شک مي‌کرد. قطعيتي اگر هست اين است که شک بايد کرد؛ که هيچ‌چيز قطعي نيست. از دلِ اين شک بود که به‌جست‌وجوي يقين برمي‌آمد و جدالِ شک و ايمان، به مرور، يکي از اساسي‌ترين مايه‌هاي رمان‌هايش شد. فرقي هم نداشت که داستان از کجا شروع مي‌شود و به کجا مي‌رسد. مهم آدمي بود که شک مي‌کرد. به ديده‌ي ترديد مي‌نگريست و پي راهي مي‌گشت براي رهايي از موقعيتي که اسيرش شده بود.

و اين موقعيت انگار در نيمه‌ي اوّلِ قرنِ بيستم بيشتر بود؛ سال‌هايي که سرگذشتِ مردمان‌اش انگار به سرگذشتِ مردمانِ تراژدي‌هاي شکسپير شبيه بود، آدم‌کشي و آدم‌فروشي کارِ روزمرّ‌ه‌ي آنها بود که مي‌خواستند چند روزي بيشتر از ديگران زنده بمانند و براي زنده ماندن انگار چاره‌اي نداشتند غيرِ اينکه قيدِ انسانيت را بزنند و اعتنايي به آنچه اصولِ زندگي نام گرفته نکنند. هر کسي انگار دليل و بهانه‌اي براي کارهايش دارد و هيچ دليل و بهانه‌اي انگار مهم‌تر از اين نيست که آدمي ميلِ به زيستن دارد و پي راهي براي خلاصي از دستِ مرگ مي‌گردد؛ حتّی اگر اين راه کشتنِ ديگري و ترجيحِ خود بر او باشد. همين است که از «مردِ درون» تا «منطقه‌ي بي‌طرف» (کتاب‌هاي اوّل و آخرش) شخصيت‌هاي اصلي رمان‌هاي گرين درست در لحظه‌اي که انگار چيزي براي شک کردن نيست، درست در لحظه‌اي که بايد همه‌چيزِ دنيا را تاب آورد و باور کرد که دنيا از اوّل همين بوده و تا آخر همين خواهد بود، به همه‌چيز شک مي‌کنند و قطعي نبودنِ همه‌چيز را به رخ مي‌کشند و با پرسش‌هاي مکرّر، دنيا را به کامِ آنها که يقين را به شک ترجيح داده‌اند تلخ مي‌کنند. ديگري را مي‌فروشند تا ناني براي خود دست‌وپا کنند. تا سکّه‌اي به دست بياورند. تا از بندگي درآيند و بر تختِ سلطنتي بنشينند که هيچ معلوم نيست تا کِي مي‌پايد و تا کِي او را از اين تخت به زير مي‌کشند. خيانت است که دنيا را پيش مي‌بَرَد و مردمانِ اين دنيا آدابِ خيانت را بيش از هر چيزِ ديگري آموخته‌اند. همين است که وقتي «قدرت و جلال» را مي‌نويسد و به مذاقِ کتاب‌خوان‌هاي انگليسي‌زبان خوش مي‌آيد، سرگذشتِ کشيشي که دمي از نوشاک دل نمي‌کَنَد و انگار لذّتِ دنيا را با هيچ‌چيز عوض نمي‌کند سخت به مذاقِ کليسانشينان تلخ مي‌آيد. چگونه ممکن است مردانِ خدا دل در گروِ دنيا و اسبابِ دنيا بنهند و از خويشتنِ خويش بگريزند و پاي در راهي بگذارند که راهِ صواب نيست؟ چگونه ممکن است يهودا هم درست به اندازه‌ي مسيحي که رو در رويش ايستاده حق داشته باشد؟

امّا حقيقت اين است که رمان‌هاي گراهام گرين بازتابِ روايتِ ازلي/ ابدي تصويري‌ است که از ساليانِ دور در «عهدِ جديد» آمده و گريزي از آن نيست: مسيح و يهودايي که رو در روي هم ايستاده‌اند و پنجه در پنجه‌ي هم افکنده‌اند؛ هرکدام به اميدي و آرزويي. پايانِ روايتِ «عهدِ جديد» داستاني‌ست که بر هر سرِ بازاري هست: «شيطان در يهوداي مسمّا به اسخريوطي، که از جمله‌ي آن دوازده بود، داخل گشت و او رفته با رؤساي کهنه و سردارانِ سپاه گفت‌وگو کرد که چگونه او (مسيح) را به ايشان تسليم کند. ايشان شاد شده، با او عهد بستند که نقدي به وي دهند. و او قبول کرده، درصددِ فرصتي برآمد که او را در نهاني از مردم به ايشان تسليم کند. » (انجيلِ لوقا) و البتّه پيش از آن عيسا در شامِ آخر مي‌گويد که «يکي از شما مرا تسليم خواهد کرد. پس شاگردان به يکديگر نگاه مي‌کردند و حيران مي‌بودند که اين ‌را درباره‌ي که مي‌گويد؟ و يکي از شاگردانِ او بود که به سينه‌ي عيسا تکيه مي‌زد و عيسا او را محبّت مي‌نمود. شمعونِ پطرس بدو اشاره کرد که بپرسد درباره‌ي که اين ‌را گفت. پس او در آغوشِ عيسا افتاده، بدو گفت خداوندا کدام است؟ عيسا جواب داد آن است که من لقمه را فرو برده بدو مي‌دهم. پس لقمه را فرو برده، به يهوداي اسخريوطي پسرِ شمعون داد. بعد از لقمه، شيطان در او داخل گشت. آنگاه عيسا وي را گفت آنچه مي‌کني، به‌زودي بکن. امّا اين سخن را احدي از مجلسيان نفهميد که براي چه بدو گفت.» (انجيلِ يوحنّا)

و رمان‌هاي گراهام گرين اگر مرجعي داشته باشند و اگر ريشه‌شان به جايي برسد، آن مرجع و ريشه همين تکّه‌هاي عهدِ جديد است و حکايتِ دو مرد که يکي آن ديگري را به بهاي اندکي مي‌فروشد تا خود سهمي بيشتر از اين دنيا ببرد. تفاوتي اگر هست در ظاهرِ مردمان است؛ در آشنايي ديگران با او و چنين است که کشيشِ نوشاک‌خوارِ «قدرت و جلال» وقتي از مسيح مي‌گويد و خداوند را به ياد مي‌آورد حالِ ديگري دارد و سرگذشت‌اش بيش از آنکه رنگ‌وبوي يهوداوار داشته باشد، مسيح و مصائبش را به ياد مي‌آورد؛ مردي که بايد اين مصائب را تاب بياورد تا روحِ خود و مردمانش را تطهير کند.

و اين رنج و عذابِ ابدي انگار مايه‌ي پُررنگِ ديگري‌ست در رمان‌هاي گرين و نقطه‌ي اوجش شايد «پايانِ يک پيوند» باشد؛ شاهکارِ بي‌مانندي که مرزِ باريکِ شک و ايمان را چنان به تماشا مي‌گذارد که انگار به سلامت گذشتن از اين مرزِ باريکِ کارِ هرکسي نيست و انگار کسي ضمانتي نداده است که به سلامت گذشتن از اين مرزِ باريک نقطه‌ي پايانِ کار است. کار شايد از اين نقطه شروع مي‌شود. يا دست‌کم اين شروعِ ديگري‌ است؛ همان‌قدر وسوسه‌برانگيز و همان‌قدر پُرخطر. معجزه‌اي رخ مي‌دهد و در نتيجه‌ي معجزه است که آدمي پيوندي زميني را به يک‌سو مي‌نهد و دل به پيوندي ديگر مي‌دهد؛ پيوندي آسماني که چاره‌‌اش گسستن از زمين و مردمانِ آن است.

و باز همين مرزِ باريکِ شک و ايمان است که در «مردِ سوّم» سر برمي‌آورد و آشکارا داستانِ مسيح و يهودا را به ياد مي‌آورد؛ حکايتِ دو مرد که يکي آن ديگري را به بهاي اندکي مي‌فروشد تا خود سهمي بيش‌تر از اين دنيا ببرد. امّا نکته اين است که مسيحِ «مردِ سوّم» مسيحِ «عهدِ جديد» نيست؛ مردي‌ که دستش به خونِ کودکانِ بخت‌‌برگشته آلوده است.

همين است که عاطفه‌ي از دست رفته‌ي مردمانِ «مردِ سوّم» بعدتر در «منطقه‌ي بي‌طرف» و «دستِ بيگانه» از نو به چشم مي‌آيند؛ جايي که سياست حکم براند و سياست‌مداران آدابِ زندگي مردمان را از نو تعريف کنند، چيزي به‌نامِ انسانيت وجود ندارد. آنچه هست، آنچه به چشم مي‌آيد صرفاً تلاشي‌ است براي بودن، براي ماندن و تاب‌آوردنِ اين زندگي نوميدانه‌اي که هيچ معلوم نيست راه به کجا مي‌برد و عاقبت‌اش چه خواهد بود

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.