دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

[یک]

ابراهيم يا يهودا؟

نکته‌اي درباره‌ي مفهومِ آزادي و اخلاق در مردِ سوم

 مهدي يزداني‌خُرم
{ شناسه مقاله: 1801 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۱۵۶۹ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

گراهام گرين براي بسياري مخاطبانِ ايراني هنوز جايگاهِ اصلي‌اش را پيدا نکرده‌است. نگاهِ سلبي به نوشته‌هاي او بعد از دوره‌اي که نوشته‌هاي‌اش با اقبال فراوان منتشر شدند بيش از هر چيز به نوعي نخبه‌گرايي افراطي در دهه‌ي شصت بود که انگار با هرچه بوي روايت و داستان‌گويي داشت در عناد و تضاد بود. گرين با اين سرنوشتِ موقتي بي شباهت نبود به نويسنده‌گانِ ادبياتِ پليسي- کارآگاهي؛ و چون رگه‌هاي پُررنگي از برخي شيوه‌هاي روايي اين نوع آثار در نوشته‌هاي‌اش ديده مي‌شد، مانندِ ايشان دچارِ همان نگاهِ اسنابيستي‌اي شد که ذکرش رفت. اما گذشته‌ها گذشته قطعاً و اين روزها گراهام گرين در قامتِ يک داستان‌نويسِ مهمِ جريان‌ساز درک مي‌شود؛ کسي که مانندِ مدلي چون ارنست همينگوي زندگي عجيب و غريبي داشته و مثلِ رومن گاري با سياسيونِ زيادي دوستي و همکاري.

از سويي ديگر رمان‌هاي‌اش به‌شدت ظرفيت‌هاي خوانشي تازه‌اي براي برخي مخاطبانِ ايراني دارند که منحصر به‌فردش مي‌کند. مهم‌ترين امري که اصولاً در خوانشِ نگاهِ گرين به جهان مي‌توان مدِ نظر قرار داد، طرحِ مسأله‌ي ايمانِ مسيحي‌ست و صدالبته الهياتي که در بسياري رمان‌هاي‌اش او و شخصيت‌ها را به انحاي مختلف به خود مي‌خواند. سوالِ مهم اين‌جاست که آيا گراهام گرين مسيحي با ايمانِ متعصبي بود؟ تا حدودي مي‌توان اين امر را صادق دانست اما نبايد اين ايمان را با نمونه‌هايي مانندِ آکوييناس و سنت آگوستين و امثالهم مقايسه کرد! ايمان و فرآيندي از آن که گرين را به خود داشته بيش از آن که نشان‌گرِ نوعي ميلِ بي‌واسطه‌ي کهن باشد از جنسِ کرکگوردي‌ست؛ از جنسِ نوعي نگاهِ اخلاقي به حرکتِ ايمان که در نهايت فرديت را اسباط مي‌کند. با اين نگاه ايده‌هاي گراهام گرين به‌شدت به اگزيستانسياليست‌هاي به‌خصوص ديني يا مسيحي نزديک مي‌شود. در «مردِ سوم» قهرمانِ اصلي ناچار مي‌شود امرِ استثناء را بپذيرد و براي عمل به وظيفه‌ي اخلاقي‌اش که رگ و ريشه‌اش وابسته به آن است، بر دوستي قديمي اسلحه بکشد.

هرچند آن اضطرابِ مشهور و ترديدي که به‌نوعي از ايمان برمي‌آيد در بطنِ امر ديده مي‌شود اما در نهايت گلوله شليک مي‌شود. شايد نگاهي به يکي از مهم‌ترين ايده‌هاي کارل ياسپرس براي درکِ دقيق‌ترِ بحث بد نباشد: «آن‌چه در امرِ اخلاقي نهفته است بيش از امري صرفاً اخلاقي است، آن متعالي و حتي الهي است، اما نه ديني در کاربرد رايج و متداولِ اين اصطلاح که به دين وحياني و مرجعيت نهادي دلالت دارد»* اين ايده که البته بينِ متفکرانِ وجودگرا تا حدودي مشترک است، به خوبي در نوشته‌هاي گراهام گرين خوانش پيدا مي‌کند. به اين معنا که با وجودِ بافتِ به‌شدت مذهبي برخي آدم‌ها و ماجراهاي اين داستان‌نويس، نمي‌توان نشانه‌ي روشن و مشخصي از امرِ ديني به شکلِ متعارف‌اش ديد و به جاي آن شاهد نوعي بازخوردِ الهي‌وار هستيم با پديده‌ها که شخص را به سمتِ امرِ اخلاقي سوق مي‌دهد. ياسپرس با تمامِ قدرت مي‌گويد رفتارِ اخلاقي شناسه‌هاي هميشه‌گي خود را دارد و به‌نوعي از يک «بايد» يا «نبايد» تشکيل شده که در هر شرايطي حتا شرايطِ جنگ بايد به آن وفادار ماند.

مصداقِ بارزِ اين نگاه را مي‌توان در «مردِ سوم» يافت و درک کرد. جايي که فشارِ سنگينِ گناه بر دوشِ قهرمان قرار مي‌گيرد و او ناچار است چونان کرکگور متوسل به امرِ اخلاقي شود تا از افقِ آن، فرديت‌اش حفظ شود. بنابراين اگر از منظرِ اگزيستانسياليسمِ مسيحي اين رمان و بسياري ديگر از نوشته‌هاي گرين را درک کنيم درمي‌يابيم که او از امر اخلاقي به امرِ متعالي و درنهايت فردگرايي‌اي مي‌رسد که به شدت کم‌رنگ شده بود. مشخصه‌هاي اين فرديت نيز آشکار است؛ در عمل‌گرايي و تسليم است به آن قضاوتي که امرِ اخلاقي پيشِ‌روي او قرار مي‌دهد. اين امرِ اخلاقي ناگهان در آني او را ناچار مي‌کند از مرزهاي شناخته‌شده‌اش گذشته و حتا واردِ مرحله‌ي غيراخلاقي شود. چونان ابراهيمِ کرکگور که نمي‌داند ذبحِ فرزند را چطور براي نزديکان توجيه کند و چطور پاسخ‌گوي افکارِ عمومي باشد که اين حرکت را عينِ بي‌اخلاقي مي‌دانند** اما ابراهيم از آزادي خود استفاده مي‌کند و از ايده‌ي فراسوي اخلاق به ايماني مي‌رسد که فرديت و در نهايت آزادي‌اش را تکميل و منحصر به‌فرد مي‌کند.

اين وضعيت فرد را از مرزهاي اخلاقِ عُرفي فراتر برده و دچارِ ترديدي مي‌کند که ابراهيم نيز به آن دچار بود. حال چنين فرآيندي را مي‌توان در «مردِ سوم» به خوبي مشاهده و درک کرد. قهرمانِ گرين ناچار است از منظرِ عُرف به امري دست زند که شايد غيرِاخلاقي باشد؛ خيانت به دوستي قديمي. هرچند مي‌دانيم که اين دوست با کسب و کارِ قاچاق در سالِ اول بعدِ جنگ و فروش داروهاي تقلبي باعثِ مرگ و بيماري کودکانِ زيادي شده و درواقعِ عملِ او عينِ بي‌اخلاقي محسوب مي‌شود اما از خلالِ رابطه‌اش با قهرمانِ اصلي که از قضا نويسنده‌ي داستان‌هاي پليسي هم هست درمي‌يابيم که کلان‌مفهومِ دوستي بر رفتارِ غيرِ‌اخلاقي او سايه انداخته‌است. اين‌جا محلي‌ست که قهرمانِ گرين ناچار به تصميم‌گيري است، ناچار به قرباني‌کردنِ دوستِ قديمي براي جلوگيري از شرارتِ او. اين امر به شدت به فرديت و آزادي‌اش مي‌افزايد اما تنها‌ترش مي‌کند و اين تنهايي حتا در پايانِ نسبتاً خوشي که براي اثر در نظر گرفته‌شده نيز از بين نمي‌رود.

گراهام گرين با چنين شمايلي سعي مي‌کند در موقعيتِ ايمان بي‌ايماني و بالعکس را به تصوير کشد. او در سايرِ نوشته‌هاي‌اش نيز دچار اين وسوسه‌ي دائمي‌ست؛ اين که امرِ غيراخلاقي امرِ اخلاقي در چه مرحله‌اي به مرزهاي ايمان و بي‌ايماني نزديک مي‌شوند. آيا آن مفهمومِ اگزيستانسياليستي‌اي که از آزادي و فرديت متصور شده و در تعارض است با انبوهه‌اي که متفکرانِ چپ از آن ياد مي‌کنند مي‌تواند به رستگاري اين قهرمان‌ها منجر شود. کامو پاسخِ خوبي براي اين شرايط دارد و آن اين که انسان با وجودِ درکِ واقعيتِ مسلمِ تنهايي و پوچي بايد زندگي کند، چون رفتاري غير از اين خيانت است به فرديت و انسانيت(نقل به مضمون) گرين نيز کمابيش در رمانِ «مردِ سوم» که مدلِ بحثِ من است چنين ايده‌اي در سر دارد. نوعي اجبارِ ابراهيم‌وار در زيستن و تمرد از اخلاقِ عمومي در رفتارهاي قهرمانِ نيک‌خوي او وجود دارد اما تکليفِ «خيانتي» که انجام مي‌شود چيست؟ مگر نه آن‌که خيانت از رفتارهاي يهودايي‌ست؟ مگر عدول از پيمان و شکستنِ آن چونان شري عظيم وجود خيانت‌کار را دربر نمي‌گيرد؟ پس اين فاصله‌ي ميانِ يهودايي و ابراهيمي چطور توجيه مي‌شود؟ اندوهي که در پايانِ متن با آن مواجه مي‌شويم شايد نشانه‌اي باشد از اين تعارض و تناقض؛ از اين‌که آزادي‌اي که کرکگور با تمسک به گذر از اخلاق و رسيدن به امرِ متعالي از آن ياد مي‌کند چقدر شخص را تنها مي‌کند و در مظانِ اتهام قرار مي‌دهد. آيا شرمِ ناشي از اين خيانت چونان تازيانه بر تنهايي ناشادِ قهرمان فرود نمي‌آيد؟ در دستگاهِ فلسفي کرکگوري اين بهاي سلوک است و مردي که بر بلنداي کوه رفته‌است. چنين ايده‌هايي را نيچه به شکلي بسيار واضح‌تر مطرح مي‌کند و نشان مي‌دهد که امرِ متعالي تا چه حد فرد را در موقعيت غم‌انگيز و سختي قرار مي‌دهد.

هرچند گراهام گرين بر آن است تا قهرمانِ خود را و رفتارش را توجيه‌پذير کند و دوست‌داشتني اما در نهايت ما با خيانت‌کاري روبه‌رو هستيم که در راستاي اخلاقِ عمومي گناه کرده؛ گناهي عرفي که بهاي آن سنگين است. بهايي که او را از مرحله‌ي شادماني که در آن قرار داشت به مرحله‌اي از ناشادي مي‌برد که گرين تلاش کرده با استعانت از عشقي تازه ترميم‌اش کند. عشق به زني که دوستِ خيانت‌ديده‌اش دوست‌اش مي‌داشته! باز گناهي ديگر، اين آزادي و رهايي بهاي سنگين و گزافي براي قهرمان دارد و فقط مي‌شود درباره‌اش انديشيد که چطور مي‌تواند با اين شرايطِ دوگانه‌ي ابراهيمي- يهودايي زندگي کند. وضعيتي که بسياري از آدم‌هاي گرين به آن دچار هستند

* و ** برگرفته از کتاب اگزیستانسیالیسم نوشته توماس فلین، ترجمه حسین کیانی، انتشارات بصیرت

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.