دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

[هفت]

سانسور، خشکسالي روايي ذهن ملک و ترفند شهرزاد

تفسير نخستين مجموعه حکايت ِ شهرزاد: بازرگان و عفريت

 نغمه ثميني
{ شناسه مقاله: 1797 }   { موضوع: ادبیات }   { بازدید: ۸۵۰ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

1 آيا شهرزاد هرگز هول و ولاي ِ سانسور را داشته است؟ آيا هرگز در آن هزار و يک شب ِ پر اضطراب و مخاطره، زماني که داستان‌ها را از انبان‌هاي پيدا و پنهان ِ ذهن‌اش بيرون مي‌کشيده و خود چيزهايي به آنها مي‌افروده و محاکات مي‌کرده، مي‌هراسيده که ملک شهریار، جايي حکايت‌اش را برنتابد و آن را قطع کند؟ او زير ِ نگاه ِ ملک تا کجا مي‌توانسته داستان‌هايش را بي‌دغدغه و بي‌واهمه‌ي مثله شدن بازگويد؟ آيا هيچ گاه انديشيده که خودش پاره‌هايي را نگويد تا پيشاپيش مجراي خشم ملک را مسدود کند؟ آيا داستاني را ناقص نقل کرده؟ يا ناچار شده آنقدر سخن‌اش را در آرايه‌هاي کلامي بپيچد که ديگر نه ملک به کنه آن پي ببرد و گاه نه خودش؟ آيا به اجباري از بيرون يا با ترسي از درون، «سخن ناب» را او هرگز به «تفاله‌ي بي‌خاصيت ِ سخن ناب» تبديل کرده است؟

هزار و يک شب به اين پرسش‌هاي برآمده از زمانه‌ي ما پاسخي نمي‌دهد. هزار و يک شب کتاب ِ حاشيه‌خواني است. کنش‌ها را بي‌وقفه و پي در پي در طول ِ روايت باز مي‌گويد و مي‌گذرد. خواننده است که در برخورد با توالي کنش‌ها و درک ِ موقعيت ِ آدم‌هاي حکايت، مي‌تواند محور عرضي و توصيفي را خود بسازد. و اين کنش‌هاي متوالي چنان متنوع و غير مترقبه‌اند که حاشيه‌هاي سفيد کتاب را تا بي‌نهايت گسترش مي‌دهند و به همين نسبت امکان ِ تفسير و تأويل را تا بسيار، باز مي‌کنند. و ما در همين حاشيه‌هاست که جا خوش مي‌کنيم و مي‌پرسيم آيا شهرزاد هرگز هول و ولاي سانسور را داشته؟ کنش‌ها به ما چه مي‌گويند؟ پيش از همه آنکه ملک شهریار صورت ِ نمادين ِ قدرت است. کسي که در مطلع ِ هزار و يک شب خداي گونه جان ِ آدم‌ها را در دست دارد و خواست‌اش عين ِ شدن است. زماني که قصد مي‌کند هر شب دختري را به کابين در آورد و صبح فردا به تيغ بسپارد، هيچ کس توان ايستادن در برابر خواسته و اراده ِ قدرت مدارش را ندارد. او قدرت ِ مطلق ِ جهان ِ هزار و يک شب است و اين «مطلق» بودن، بي‌قيد و شرط رخ مي‌دهد. و مهم‌تر از همه اينکه او دالي است که تک مدلول تفسير ناپذيرش همانا «کنش حذف» است. تودوروف در بوطيقاي ِ نثر از قلمرو ِ «انسان – حکايت»‌ها حرف مي‌زند. جايي که «هر شخصيت ِ جديدي دال بر يک طرح و توطئه‌ي جديد است. »1 و به بيان ديگر هر شخصيت «همانا داستان ِ زندگي خودش است»2. با اين تعبير اگر ملک ِ جوان بخت را در دايره‌ي کنش‌هايش در مطلع ِ هزارويک شب بسنجيم، تنها با يک کنش ِ غالب ِ تکرار شونده روبه‌رو مي‌شويم: حذف کردن! ملک ِ جوانبخت شبيه آدم – حکايت‌هاي داستان‌هاي شهرزاد نيست. کنش ِ غالب ِ اين آدم - حکايت‌ها يا عاشقي است يا نيرنگ بازي يا حتي شهوت آلودگي. اما زندگي ِ ملک ِ جوان‌بخت – آنقدر که مطلع ِ کتاب باز مي‌گويد – تنها به يک کنش ِ غالب بسنده مي‌شود. ملک شهریار و شاه زمان هر دو در رويارويي با خيانت ِ همسران‌شان دست به يک عمل مي‌زنند:

شاه زمان: «در حال تيغ برکشيد و هر دو (زن و غلام سياه) را بکشت»3

شهریار: «خاتون و کنيزکان و غلامان سياه را عرضه‌ي شمشير و طعمه‌ي سگان کرد»4

گفت و گويي در بين نيست. آنها هيچ کدام علاقه‌اي به شنيدن ِ انگيزه‌هاي همسران‌شان ندارند. هر دو داستان ِ زني که اسير ِ عفريت است را مي‌شنوند ولي داستان ِ زنان ِ خود را نه و جالب است که هنگام شنيدن ِ آن داستان هم بيشتر با عفريت همذات‌پنداري مي‌کنند تا با زن ِ اسير. شهریار و شاه زمان تمايلي به دانستن ِ روايت ِ زندگي ِ زنان خيانت‌کارشان ندارند شايد چون اين «دانستن» مي‌تواند آنها ( زنان ) را از موضع ِ «ديگري» و «غير» بودن خارج کند و به موضعِ «خودي» بکشاند. ژيژک درباره‌ي کسي که داستان ِ او را نمي‌دانيم مي‌نويسد:

«چنين سوژه‌ي از پيش فرض‌شده‌اي انسان ديگري با حيات دروني سرشاري آمده از ماجراهايي شخصي نيست»5 چرا که «چنين فردي در نهايت نمي‌تواند دشمن باشد. »6 و نقل مي‌کند که «دشمن کسي است که شما از داستان ِ وي بيزاريد.»7 پس دو برادر داستان ِ زنان را عمداً نمي‌شنوند که بتوانند کنش ِ حذفي خود را تا نهايت‌اش، يعني مرگ به انجام برسانند. دومين کنش ِ حذفي ِ موجود در داستان تبعيد است. ابتدا هر دو برادر به تبعيدي خودخواسته تن مي‌دهند: حذف ِ خود. و سپس از اين دو برادر / همزاد، يکي وضعيت ِ تبعيد خودخواسته (حذف ِ خود) را ادامه مي‌دهد و ديگري وضعيت ِ کشتن زنان (حذف ِ ديگران) را. جهاني که دو برادر / همزاد مي‌سازند، به تمامي تهي از زندگي، گفت و گو و روايت است؛ جهان ِ مردگان!

شهرزاد در همين نقطه است که وارد داستان مي‌شود و طبيعي است که بداند شهریار متجسمِ مفهوم حذف است. رويارويي شهرزاد و شهریار در واقع رويارويي دو گونه گفتار / سخن است: سخن – کنش و سخن- حکايت. اولي به رئيس ِ قبيله تعلق دارد و تحکمي است، حال آنکه دومي به هنرمند تعلق دارد و لذت‌بخش است.8 شهرزاد مي‌داند که هم به عنوان حامل سخن – حکايت و هم با پيش فرض‌هاي هر آنچه که ملک شهریار تا به اينجا انجام داده است، بايد دو خطر را بر جان بخرد: حذف ِ خود و پس از آن حذف ِ داستان هايش. به بيان بهتر حذف ِ داستان‌ها مي‌تواند به حذف ِ خود بينجامد. همين جاست که گزاره‌ي «حکايت مساوي است با زندگي؛ غياب ِ حکايت با مرگ»9 معنا مي‌يابد. شهرزاد مي‌داند که در سخن – کنش ِ ملک، هيچ جايي براي ِ روايت و حکايت نيست و ذهن‌اش به خشکسالي روايي دچار شده است. او کسي است که داستان ِ همه‌ي زنان را در يک داستان خلاصه کرده: داستان ِ همسر خيانتکارش. اينکه ملک همه‌ي زنان را حذف مي‌کند، در واقع دارد همه‌ي ديگري‌هايي را حذف مي‌کند که در نگاه او نمي‌توانند جز همسرش باشند. براي ِ ملک شهریار، خيانت، تنها کنش ِ اصيل زنانه و حذف، تنها کنش ِ اصيل ِ مردانه است. او هر بار با کشتن ِ زني دارد به شکل ِ آييني کشتن ِ نمونه‌ي نخستين که همانا همسرش باشد را تکرار مي‌کند. يا به بياني دارد با تکرار آن عمل، آييني‌اش مي‌کند و مشروعيتش مي‌بخشد. مي‌توان پنداشت که از همين رو ملک همه‌ي زنان را شب ِ پيش از مرگ به کابين خود در مي‌آورد تا همه را به راستي در موقعيت ِ همسر ِ خود قرار دهد.

در اين جهان روايي تَنک که ملک در آن گرفتار است، شهرزاد با داستان‌هايش ظاهر مي‌شود. جنگ او نه با ملک – که در اين صورت شايد بايد شيوه‌اي فيزيکي و انقلابي‌تر برمي‌گزيد - که با جهان ِ ملک است. شهرازد مي‌خواهد سرزمين ِ بي بر ِ روايت‌هاي تقليل يافته ِ ملک را گسترش دهد و اين آسان نيست. همه‌ي شواهد مي‌گويند که قدرت / ملکي که دچار خشکسالي روايت است و داستان ِ ديگري‌هايش را در شرارت‌بارترين نمود ممکن از يک ديگري تجسم مي‌کند، خواه ناخواه پديده‌ي سانسور / حذف را به کار مي‌گيرد تا هر داستاني را به آنچه که خودش مي‌خواهد بدل کند. پس مي‌توان به پرسش آغازين بازگشت و فکر کرد که شهرزاد نمي‌توانسته بي هول و وحشت ِ سانسور شدن توسط ِ ملک، داستان بگويد.

با اين تعابير بي‌گمان داستان‌هاي نخستين ِ شهرزاد اهميتي ويژه مي‌يابند. شهرزاد چه گفته و چه مي‌تواند گفته باشد که طبيعت ِ ملک شهریار (کشنده‌ي زنان – سانسور کننده‌ي سخن) را براي مدتي آرام و سپس درمان کند؟ مرگ و زندگي ِ شهرزاد و کل هزارويک شب به اين داستان ِ آغازين متکي است.

2 نخستين داستاني که شهرزاد براي ِ ملک مي‌گويد بازرگان و عفريت نام دارد. بازرگاني ناخواسته باعث مرگ ِ فرزند عفريت مي‌شود. عفريت مي‌خواهد جان ِ او را بگيرد اما بازرگان امان مي‌خواهد که برود و يک سال بعد برگردد. عفريت مي‌پذيرد. سال بعد وقتي عفريت مي‌خواهد جان بازرگان را بگيرد، سه مرد سر مي‌رسند: يکي با غزال، ديگري با دو سگ و سومي سوار بر استري. و هر يک با بازگويي حکايتي عفريت را از کشتن ِ بازرگان منصرف مي‌کنند.

اين خطوط بسيار کلي ِ داستان ِ بازرگان و عفريت به ما مي‌گويد که براي ِ هر يک از آدم‌هاي موقعيت ِ مطلع، معادل کسي درون ِ داستان است. موقعيت ِ کلي قتل ناخواسته‌ي فرزند ِ عفريت جاي ِ موقعيت ِ خيانت را گرفته. بازرگان ِ بي نوا معادل ِ زنان شهر / همسر ملک است که بايد کشته شود. ملک با خويشکاري ِ يکسان با عفريت، همتاي ِ او قرار مي‌گيرد و شهرزاد در وجود سه مرد ِ داستان‌گو تکثير مي‌شود. کسي که با کنش ِ داستان‌گويي به نجات ِ قرباني بر مي‌آيد. شهرزاد بايد بسيار هوشمند بوده باشد که با اين دقت، واقعيت را صورت بندي ِ داستاني مي‌کند، بي آن که سخن‌اش در پس ِ نماد و آرايه‌هاي ادبي پنهان بماند. مخاطب ِ حقيقي ِ داستان او ملک است و او از همذات شدن با عفريت سر باز نمي‌زند. شايد چون عفريت هم حامل همان قدرتي است که او دارا و خواهان آن است و نيز عفريت به حق مي‌خواهد انتقام خون ِ فرزند ِ بي‌گناه‌اش را بگيرد. شايد بهتر باشد بگوييم در اين داستان ِ نخستين، عفريت و فرزندش هر دو پاره‌هاي وجود ِ خودِ شهریارند. فرزند ِ عفريت وجهي از اوست که مورد تجاوز / ظلم قرار گرفته و عفريت وجهي که انتقام مي‌گيرد. ملک از شنيدن اين داستان سر باز نمي‌زند چون در همان گام ِ نخستين نه در تقبيح ِ مستقيم ِ عمل‌اش که تسامحاً در تأييد اوست. شهرزاد نمي‌خواهد در همين گام ِ اول داستاني خلاف ِ تک روايت ِ ذهن ِ ملک از موقعيت خود بازگويد. او مي‌داند که قدرت، تاب شنيدن ِ چنين داستاني را نخواهد داشت.

او داستاني مي‌سازد – يا انتخاب مي‌کند؟- که موقعيت ِ ملک را حتي انساني‌تر از آن چه هست جلوه مي‌دهد. قدرت فريب مي‌خورد. احساس مي‌کند که کنش ِ سبعانه‌اش، در قالب ِ داستان توجيه و منطقي جلوه داده شده؛ دقيقاً همان کارکرد از هنر که جوامع ِ تک‌گو در پي‌اش هستند. اما شهرزاد حکايت‌اش را وارد مرحله‌ي تازه‌اي مي‌کند: عفريت منعطف‌تر از ملک است؛ او براي ِ شنيدن ديگران گوشي شنواتر دارد؛ به بازرگان مجال مي‌دهد که برود و پيش از مرگ به خانواده‌اش بپردازد و سپس مي‌پذيرد که با شنيدن ِ حکايات سه مرد، از خون فرزندش بگذرد. قدرت يک بار ديگر فريب مي‌خورد. او براي ِ همساني با اين تصوير ِ دلنشين از خود، ناچار است به داستان‌هاي شهرزاد گوش فرا دهد. شهریار يا بايد بپذيرد که از عفريت منشي وحشيانه‌تر دارد يا اينکه دست کم به سر حد‌هاي رفتار ِ انساني او وفادار بماند که چنين نيز مي‌کند و مي‌پذيرد که هزار و يک شب به شهرزاد گوش فرا دهد.

3 سه داستاني که سه مرد براي ِ عفريت مي‌گويند، ظاهراً به تمامي با موقعيت ِ عفريت‌ِ پسر مرده، بي‌ربط است. و اين البته توجيه پذير است. چرا که داستان‌ها در واقع نه براي عفريت، بلکه براي ِ ملک است که بازگو مي‌شوند. از اين جهت آنچه آن سه مي‌گويند همه يک موقعيت محوري دارند: خيانت. در داستان ِ اول ( پير و غزال) همسر ِ اول مردي، همسر ِدوم و فرزند او را از روي ِ حسادت به گاو و گوساله تبديل مي‌کند و بعد مرد ِ بي خبر از همه جا را وا مي‌دارد که آن دو را بکشد. مرد گاو را مي‌کشد، اما از کشتن ِ گوساله سرباز مي‌زند و بعد در ميابد که گوساله فرزند ِ اوست. دختر شبان که ساحر است گوساله را به هيبت ِ انساني خود باز مي‌گرداند و همسري حسود را به صورت غزالي در مي‌آورد. در داستان ِ دوم (پير دوم و دو سگ‌اش) دو برادر به برادر ِ خيرخواه ِ خود خيانت مي‌کنند و او را به دريا مي‌افکنند، اما همسر ِ او که در واقع عفريتي نيکوکار است، نجات‌اش مي‌دهد و در عوض دو برادر را به دو سگ تبديل مي‌کند. در حکايت ِ سوم ( حکايت ِ پير و استر) همسر ِ خيانتکار ِ مردي، چون رازش برملا مي‌شود، او را به صورت سگ در مي‌آورد. مرد ِ سگ شده، با کمک دختر ِ قصاب به حال اول باز مي‌گردد و همسرش را به صورت استر در مي‌آورد.

موضوع هر داستان به نوعي خيانت است و سومي از همه نزديک‌تر به موقعيت ِ ملک شهریار مي‌نمايد. به همين دليل هر سه داستان مي‌توانند او را به شنيدن متمايل کنند. در هر سه داستان امکاني وجود دارد براي ِ همذات‌پنداري. و در هر سه داستان خيانت ديده، محق است؛ پس ملک باز به شيوه‌ي همذات شدن با عفريت، با آنها هم همراه مي‌شود. در داستان ِ نخست اما خيانت ديده تنها به غزال شدن ِ خيانتکار بسنده مي‌کند و در تصويري غريب با او به سفر مي‌رود؛ رويکرد مرد اول نسبت به خيانتکار باز انساني‌تر از ملک است. چنانکه در داستان ِ دوم هم مرد منتظر است تا طلسم به سر آيد و دو برادر ِ سگ شده به حال اول درآيند. حکايت ِ سوم، همانند اولين است؛ مرد با همسر ِ خيانتکارش که حالا به استري تبديل شده به سفر مي‌رود. در انحرافي آشکار با رويکرد ِ ملک، هر سه خيانت ديده، تنبيه را جايگزين ِ حذف مي‌کنند. آن سه با ملک در يک ويژگي شريک‌اند: با قربانيان خود به گفت و گو نمي‌نشينند، اما همين که روش ِ حذفي (کشتن ِ خيانتکار) را به نفع ِ تنبيه کنار مي‌گذارند، گامي است به جلو و حامل ِ پيامي است براي ِ ملک، نه آن قدر تند و تيز که برانگيزدش و نه آن قدر بي‌خاصيت که گفتن و نگفتن‌اش بي‌اهميت باشد. جالب است که هر سه تنبيه يک شکل دارد: نزول از وضعيت انساني به وضعيت ِ حيواني؛ گرفتن ِ اختيار ِ انساني از خيانتکار؛ او را به بند کشيدن و البته که اين وضعيت قابل بازگشت است و ساحره‌اي مي‌تواند غزال و سگ‌ها و استر را به حالت اول بازگرداند.

حالا مي‌شود دريافت که شهرزاد تيغ ِ ملک را چگونه پشت سر نهاده است؛ داستان‌هاي او بي آن که قدرت را به خشم بخواند، نرم و نامحسوس پيام ِ پنهان‌شان را منتقل کرده‌اند. شهریار شب‌هاي بعد به شهرزاد گوش فرا مي‌دهد، چون فريب خورده است و نمي‌داند طي ِ هزار و يک شب چگونه شهرزاد نرم نرم بر خشکسالي ِ ذهن ِ تک داستان ِ او، باران ِ حکايت مي‌بارد.

4 شهرزاد به مثابه‌ي تجسم کنش – حکايت حامل ِ پيامي براي هر داستان گو – هنرمندي است که در رويارويي با سخن – کنش ِ تک‌آوا در پي چاره است. شهرزاد مي‌توانست سکوت کند؛ مي‌توانست به اعتراض يا از روي ِ ترس از مثله شدن، سخن نگويد و حکايت به هم نبافد. مي‌توانست در پستويي پنهان شود يا چنان که در ابتداي ِ حکايت آمده مثل ِ بسياري ديگر سرزمين را ترک گويد. اما او با صبري مثال‌زدني مي‌ماند و هزار و يک شب داستان مي‌گويد. گرچه شايد راه ِ چاره‌ي او امروز ايده‌آليستي به نظر برسد، اما دست ِ کم نمايش ِ اميدي است بر اينکه هر چه هم که تيغ سانسور درنده و درنده‌تر باشند، باز هوش و ظرافت داستان‌گو – در همه‌ي ابعادش- مي‌تواند از آن پيشي گيرد. چرا که حامل ِ سخن –حکايت (هنرمند) از توانايي برخوردار است که حامل ِ قدرتمند و تک آواي ِ سخن – کنش فاقد آن است: خلاقيت!

پي نوشت:

1و2- تودوروف، تزوتان – بوطيقاي نثر –انوشيروان گنجي پور – نشر ني، چاپ اول، تهران 1388. ص 48

3-هزار و يک شب- تصحيح ِ محمد جعفر علمي. ص 1

4- همان. ص 2

5و6و7- اسلاوي ژيژک – خشونت- علي رضا پاک نهاد – نشر ني، چاپ اول 1389

8- نک. تودوروف. صص 29- 32

9-همان. ص 54

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.