دوره جدید / شماره ۱۳ / شماره پیاپی ۱۳ / تیر ۱۳۹۱
۱۳

در حاشيه‌ي فيلمِ ما يك باغ‌وحش خريديم

شور شيرين!

 کریم نیکونظر
{ شناسه مقاله: 1787 }   { موضوع: کافه }   { بازدید: ۱۱۴۱ }

شماره ۱۳، تیر ۱۳۹۱

خب، اين يك فيلم تجاري خوش ساخت و بانمك است براي سليقه‌هاي نه‌چندان سخت‌گير. فيلمي است براي آن‌ها كه سينما هنوز براي‌شان يك تفريح است، يك فيلم كليشه‌اي پرماجرا كه البته بيشتر به‌درد خانواده‌ها مي‌خورد. به‌سادگي داستانش را شروع مي‌كند و به آرامي آن‌ را تا حد يك بحران كُشنده ادامه مي‌دهد و در آخر هم به يك پايان خوش مي‌رسد. شروع «ما يك باغ‌وحش خريديم» به‌سبك «خارش هفت‌ساله» است، داستانك‌هاي ابتدايي‌اش را از مدل قصه‌گويي «فارست‌ گامپ» الهام گرفته است، شيطنت و شيريني «ايرما خوشگله» را دارد و خوشبيني و روحيه‌ي محافظه‌كارانه‌ي «چه زندگي شگفت‌انگيزي!» در آن موج مي‌زند. نه! اشتباه نكنيد، قطعا «ما يك باغ‌وحش خريديم» شاهكار نيست، اين يك فيلم استاندارد (البته استاندارد هاليوودي) سرگرم‌كننده است كه داستان يك آدم معمولي را روايت مي‌كند.

يك مرد متاهل با دو بچه‌ي كوچك كه حالا باید هم با مرگ مادرشان، كنار بيايد و هم خودش را براي زندگي جديد آماده كند. تا همين‌جا هم معلوم است كه با يك داستان قديمي روبه‌روييم، داستاني در وصف مصائب كنار آمدن با زندگي تازه. اما فيلم، شبيه هم‌سلف‌اش، ماني بال، به سرعت تبديل به جدال با سرنوشت مي‌شود و پيروزي در برابر بازرس باغ‌وحش را تا حد شكست دشمن در جنگ جهاني دوم باشكوه نشان مي‌دهد. اين يك پيروزي شگفت‌انگيز است كه از ته نااميدي، از ميان درگيري و تلخي بيرون مي‌آيد. قهرمان فيلم، بنجامين مي، مي‌خواهد زندگي دو بچه‌ي كوچك‌اش را دچار تغيير كند، اما كم‌كم اين تغيير، تبديل مي‌شود به مبارزه‌اي براي اثبات خود. بنجامين تلاش مي‌كند به خودش (در ابتدا) ثابت كند هنوز مي‌تواند كارهاي بزرگ كند، هنوز مي‌تواند ماجراجو باشد، هنوز مي‌تواند يك تنه از پس كارها برآيد و دنياي خودش را خودش بسازد. پس شروع مي‌كند به زجر كشيدن، جنگيدن و تماشاي دنيايي كه اگر به دادش نرسد نرم‌نرمك سقوط مي‌كند و زوالش را به چشم خودش مي‌بيند. اين‌جوري است كه در اوج نااميدي دست از كار نمي‌كشد و با گروهي ديوانه (شبيه خودش) همه‌چيز را ترميم مي‌كند.

درست است كه منطق كلي فيلم همان الگوي هميشگي هاليوود است و چيز تازه‌اي براي نوآوري و جلوه‌فروشي ندارد، اما اتفاقا به‌همين خاطر، مي‌تواند تماشاگر معمولي را درگير خودش كند. «ما يك باغ‌وحش خريديم» فيلم ساده‌اي است كه مي‌خواهد مخاطب‌اش را در سلسله حوادث بامزه و گهگاه تلخ شريك كند، نه مي‌خواهد بزرگ و عالي به‌نظر برسد و نه مي‌خواهد منشا تحول باشد. فيلمي است كه با ساده‌ترين ابزار، ساده‌ترين مسائل را مطرح مي‌كند و در انتها، به خوشي و شادي مي‌رسد. فيلمي كه بيننده‌اش را تحريك مي‌كند دست از كار نكشد، نااميد نشود و روياهايش را از دست ندهد. بله، قطعا كاركرد فيلم، نمايش جهاني با سازوكار ساده و معمولي است، جهاني كه همه‌ي اجزايش به خواست ما بستگي دارد و كافي است آن را بخواهيم تا خوش‌شانسي به ما رو كند، جهاني كه در آن دشمنان آدم‌هاي مضحكي هستند و قهرمانان، مردانِ اميدوار. جهان فيلم مي‌خواهد قانع‌مان كند كه زندگي ما به خودمان بستگي دارد، به اين‌كه چقدر مي‌توانيم آن را تغيير دهيم، چقدر براي اين تغيير تلاش مي‌كنيم و چقدر به آن اميدواريم. كاري به اين ندارد كه دوروبرما اوضاع چگونه است، اصلا قدرت تغيير داريم يا نه.

«ما يك باغ‌وحش خريديم» فيلمي است براي مصرف ‌شدن، اصلا توليد شده كه مصرف شود، كه عامه‌ي مردم تحت تاثير آن‌ خوشبينانه جهان را ببينند و به تلخي‌ها دل نبازند، كه فكر كنند چيزي به نام شكست وجود ندارد. فيلم تازه‌ كمرون كرو، شبيه بستني آب شده است، ذاتا خوش‌مزه است اما با آب شدنش ديگر آن رغبت قبلي را برنمي‌انگيزد، ديگر آن‌چنان دلچسب نيست و ديگر بيننده‌اش را گول نمي‌زند. اگر چه شايد از منظري ديگر اين فيلم هم به‌درد تماشاگران بخورد: اين‌كه هميشه مي‌شود به تغيير فكر كرد. شايد اين حرف‌ها هنوز هم خوشايند باشد، گفتم كه فيلم، ميراث‌خوار «چه زندگي شگفت‌انگيزي !» است، با اين تفاوت كه آن در سال 1946 ساخته شده و اين يكي در 2011. اين‌كه دنياي ما چه تغييري كرده، دقيقا به درك ما از تفاوت اين سال‌ها بستگي دارد، به
ما و به زوايه‌ي ديد ما

ما يك باغ‌وحش خريديم كارگردان: كمرون كرو

بازيگران: مت ديمون، اسكارلت جوهانسون

تبلیغات

 

 

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه تجربه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.